خلاصه کتاب:
همهچیز از یک روز بارانی شروع شد، روزی که دختر قصه دنبال یارش میگشت و نمیدانست لحظاتی دگر خدا برایش نشانهای از او میفرستد.
شاید در همان هنگام، دهن به دهن شدن با پسرک برایش جذاب بود؛ اما او که نمیدانست بعدها چه جنگهایی انتظارش را میکشد و آن جنگ در حین سود داشتن باعث میشود که از کار چندین و چندسالهاش اخراج شود. آن کار چیست؟ سرنوشتش به کجا ختم میشود؟ خلاصه کتاب: سارینا با مرگ پدرش تصمیم به رفتن پیش خواهرش را میگیرد؛ این پیشنهاد را عمویش میدهد تا او را از شهر دور کند تا کنار خواهرش باشد بلکه کمتر احساس تنهایی کند. با ورود کیهان، برادر شوهر خواهرش که تا به حال او را ندیده بود از پیلهی تنهایی بیرون کشیده میشود. سارینا با رفتن به خراسان چه سرنوشتی برای خودش رقم میزند؟ کیهان تا به حال کجا بوده؟
خلاصه کتاب: دیدار اولم با تو مرا به قعر دلتنگی فرو برد، دختری بودم خارج از دایرهی عشق و فقط با چشمانم آن را به تمسخر میگرفتم. تپشهای قلبی که برایت به هیجان افتاد من را برای عاشقی کردن طلبید و هوای قلبم را به بوی پاییزیِ تو گره زد، پاییز تو را برایم بدون آنکه بدانی به نکاح در آورد و روز به روز حجم عظیمی از احساسات را بر قلبم جاری ساخت. و هم اکنون که سیزدهسال از آن زمانی که زهر شیرینت به وجودم جاری شده میگذرد من در گوشهای از اتاقی که بوی تو را میدهد قلم به دست؛ از دلتنگی نغمهسرایی میکنم. اما آوازخوانیهای این خستهدل بعد از چندین سال بیجواب میماند؟! یا قلبت صدای تَرکتَرک خوردن قلبم را با جان و دل میشوند؟ سوال این است، فراق یا وصال؟
خلاصه کتاب: لاهور پسری خوددار که حتی حاضر نیست علاقهاش را به دختری که دوستش دارد ابراز کند. روزها میگذرد و او تنها به نشستن بر صندلیِ روبهروی بوتیک دخترک و یواشکی عاشقی کردن اکتفا میکند. اما چرخهی زندگی که بدون فراز و نشیب نمیماند! آلونک کوچک دوست داشتنیاش ویران میشود و حال اوست که باید معشوقش را نجات دهد. از پس این کار بر میآید؟ متوجه چه میشود که به او انگیزه میدهد؟ سرانجام این دلدادگی چیست؟
خلاصه کتاب: روزها میگذشت، همه چیز عادی و طبیعی بود، پسری که توانایی راه رفتن نداشت و دختری که عاشقانه با هر مشکلی او را میپرستید؛ اما آن دفترچه زرد شده و قدیمی، پای آن دو را به داستان تازهای باز کرد. داستانی که پیچیده بودنش، بدتر از حل کردن صدها معادله ریاضی بود! چه چیزی در آن دفترچه نوشته شده است؟ چه کسی نویسندهی این داستان بود؟

خلاصه کتاب: خلاصه:
در روستای کوچک و آرامی، جوانی دلیر عاشق دختری بود. یک روز، پسرک جوان در حین کار در باغ، ناخواسته باعث آسیب دیدن دخترک میشود. در تلاش برای کمک، دستمالی از جیبش بیرون میآورد که به طور ناگهانی بند لباس گمشده معشوقش در آن پیدا میشود. این حادثه سوالاتی را درباره رازهای خانوادگی و تأثیر آن بر عشقشان مطرح میکند. آیا این آسیب سایهای بر عشق آنها خواهد انداخت و آیا رازهایی وجود دارد که عشقشان را پیچیده کند؟
مقدمه:
در دل طبیعتی بکر، جایی که کوهها به آسمان میرسیدند و دشتها با لطافت گلها به زندگی رنگ میزدند، داستانی آغاز شد که هنوز در گوش زمان طنینانداز نشده بود. صبحها، وقتی آفتاب به آرامی کله سحر را بیدار میکرد، دو روح جوان بهطور ناخواسته در جستجوی یکدیگر به سوی رویاهایشان گام برمیداشتند. او پسر زمین و آفتاب و او، دختر باران و مه. هر یک غرق در دنیای خود، غافل از این بودند که سرنوشت در پس هر گام، در کار برقراری پیوندی عاشقانه و جاودانه است. سکوت جنگلهای سبز و صدای خروش رودخانه، تنها گواهانی بودند که در انتظار وقوع یک عشق ناب و بینظیر بودند، عشقی که هنوز سیل حوادث و روزگار آن را درک نکرده بود. در بین گلهای وحشی و بوسههای نسیم، قرار بود این عشق به گلی تبدیل شود که نه فقط در قلب آن دو، بلکه در هر گام و در هر کلامشان وجود داشت. آیا عشق میتواند بر موانع و ناپایداریهای دنیا فائق آید و داستانی را بنویسد که هیچ کتابی آن را ثبت نکرده باشد؟ این قصه، اینجا، بین خواب و بیداری، به وقوف میرسد.
خلاصه کتاب: دو دوست دو همدم و دو یار همیشگی که بعد از سختیهای فراوان با جنبهای جدید از زندگی آشنا شدهاند. دختری از جنس قانون یا به عبارتی فلسفهنگر و واقعبین! جامعههای جدا و زندگیهای متفاوت آنها را به کنجکاوی برای شناخت یکدیگر متمایل میکند. آیا شانس با آنها یار است؟ اگر تعادل زندگی آنها بهم بخورد چه میشود؟
خلاصه کتاب: خلاصه: دخترک داستان ما توی بازی پوکر رغیب نداره و توی نوزدهسالگی از روی خامی وارد یه جو واقعی از بازی میشه؛ اون توی همون بازی اول میبره ولی دلش رو به پسری که رقیب سرسختش بوده میبازه و باعث میشه که هرسال توی بازی شرکت کنه تا شانس دوبارهٔ دیدن اون پسر رو پیدا کنه، اونهم بدون در نظر گرفتن اتفاقاتی که بینشون رخ داده! بهنظرتون میتونه موفق به دیدنش بشه و یا همچنان باید منتظر بمونه؟ شایدم تقدیر دیگهای با نزدیکترین دوستش آرش براش رقم خورد؟ یا حتی ممکنه علاقش فقط یه احساس پوچ و تو خالی باشه؟
خلاصه کتاب: داستانی پر فراز و نشیب که در حوالی دختری یتیم و پسرکی که تازه از سربازی بازگشته میچرخد. مشکلی در خدمت سربازی پسرک پیش میآید که این دو عاشق و معشوقهی بهم وابسته را از هم جدا میکند؛ حال پسرک برگشته تا دوباره گیسویش را به زندگی باز گرداند. آیا میتواند بر سر زخمهای باز دخترک مرحم بگذارد و قلب بیمارش را تیمار کند؟ آیا گیسو میتواند به پسر شانس دوبارهای بدهد؟!
خلاصه کتاب: پس از شنیدن آن جملهها از زبان نامزدش قلبش ترک میخورد؛ اما لبخند میزد و وانمود میکرد که چیزی نیست. وقتی که در پارک نشسته بود و به ماه نگاه میکرد صدای نالهای از درد توجهاش را جلب میکند، نالهها متعلق به دختری بود که هیچ شباهتی به انسانها نداشت! او را به خانهاش برد و تا وقتی که حالش خوب شود از او پرستاری کرد. حال زمانیست که آن موجود چشم باز میکند و خواهان خون میشود. چه بلایی سر آن دختر آمده بود که آنطور ناله میکرد؟ میشد امیدوار بود که خطری برای کسی ندارد؟