داستان کوتاه جنگل هانتد | هلیا کندی کاربر انجمن دیوان
خلاصه کتاب
همینکه اسم آن جنگل را شنید، بار و بندیل را بست و به آنجا رفت. نه اینکه شجاع باشد، نه؛ او فقط کمی حماقت کرد… او راه بدی برای مقابله با ترس انتخاب کرد؛ جنگلی که هیچکس از آن زنده بیرون نیومده. به آنجا رفت و راه خروج را نیافت. استراحت کرد و رویا دید، حالا رویا به واقعیت مبدل شده و در آنجا شنلپوش تبر به دستی را میبیند که قصد جانش را کرده. سرانجام چه خواهد شد؟ شنلپوش از او چه میخواهد؟ راه خروجی مییابد؟ اصلا زنده از آنجا خارج خواهد شد؟