خلاصه کتاب:دختری تنها، که توی به سانحهی بد، قدرت تکلمش رو از دست میده. توی یه خانواده اشرافزاده زندگی میکنه، توی خانوادهای که وجب به وجبش رو ارزیابی میکنن.اون در کنار جنگلی مرموز زندگی میکنه تا این که روزی به اون جنگل میره و کسی رو میبینه که سرنوشتش رو تغییر میده؛ سرنوشتش تلخ میشه، اتفاقی که باعث میشه چیزهای عجیبی از گذشته آشکار بشه. اون شخص کیه؟ دخترک داستان قدرت تکلمش رو به دست میاره؟
خلاصه کتاب: آنقدر از دست دادن عشق سخت است؛ که من بعد از او به سمت طلسم و کتاب خانوادگیام رفتم و چیزی را خوندم و انجام دادم، که باعث پشیمانیام شد. نوشته شده بود که خطر دارد؛ ولی من عاشق و مجنون بودم و بدون اینکه اهمیتی کوچک بدهم، انجامش دادم و شد باعث اتفاقاتی که در زندگیام تغیرات زیادی را رقم زد؛ حال چه اتفاقی برای شخصیت معشوق از دسته دادهٔ افتاد؟ این پشیمانی با چه چیزهایی برایش همراه خواهد بود؟
خلاصه کتاب:اینبار داستان ما فرق میکرد.فرقی زیاد، فرق ما بین یک رویا و خیال بود.اینگونه بود که با از دست دادن نفسی؛ نفسی گرفته شد.در آن لحظه که همه غافل بودند این بیگناه داستان ما بود که گناهکار شد.روزها گذشت، ماهها گذشت، سالها گذشت، ولی فکرش چه؟ آیا میگذرد؟فکر یک لحظه نبودنش که در گذشته کابوسی برایت بود حال یک خاطره تلخ شده و به لیست تمام غمهایت پیوسته.اینبار چگونه تمام خواهد شد؟آیا او گناهکار تمام اتفاقات بود؟
خلاصه کتاب:او تنها بود، همچون اسمش! گویی پدرش میدانست که دخترک قرار نیست روز خوش ببیند و برای همین او را دختر تنها نامید. به اندازهی تمامی آدمهایی که دور همدیگر را شلوغ کرده اند، تنها بود.ولی با ورود کسی که ادعا میکرد با یک نگاه، حتی عاشق پاهای فلج و بیجانش شده و فاش شدن رازهایی که سالها در صندوقچهی سینهها مانده بود هم زندگیش تغییری نکرد، همان تنهایی بود که بود.و در نهایت چه شد؟ کسی پیدا میشود که او را از تنهایی بی پایانش نجات دهد؟
خلاصه کتاب:زندگی قشنگی بود، اما حیف...شهر قشنگی بود، باز هم حیف...دختر قصه ما هیچوقت فکر نمیکرد این بلا به سر شهر زیبایش بیاید، هیچوقت فکر نمیکرد زندگی عاشقانهای که سالها برایش تلاش کرده است این گونه شود؛ ولی سرنوشت است و کاری نمیشه کرد.به نظرتون زندگی دختر قصه ما چی میشه؟ میتونه با تنها مرد زندگیش، رویاهاش رو بسازه؟
خلاصه کتاب:خلاصه:
داستان از اونجایی شروع میشه که بیتا دختر قصه ما عاشق پسر خاله یکی یدونش سالار میشه؛ اما سالار آرزوهای بزرگی داره که یه بالش برای پرواز و رسیدن به اونا کمه! بیتا با عشقش پر و بالش میشه!
اما سالار عشقش رو نادیده میگیره و قبل از ازدواج بیتا رو مادر میکنه!
آری! سالار با اینکه عاشقه ولی اجباری که از طرف بابای بیتا بهش تحمیل میشه؛ سرنوشت قصه رو عوض میکنه.
این اجبار چیه؟ و سالار برای بهدست آوردن چه چیزی چنین حماقتی رو انجام میده؟! مقدمه:
نغمه و شعر و متون عاشقانه را روانه میکنم به سوی تویی که تنها پرواز کردن را بیشتر ترجیح میدهی.
سرود پرستوهای زوج زیباتر از فریاد عقاب تنهاست!
تو را به همخوانی با چکاوکی عاشق دعوت میکنم که تنها دنیایی از احساس را برایت میخواهد.
همپای من اوج بگیر و عشق را بیاموز، کسی نمیداند تا کی قرار است این بلبشوی عشاق ادامه یابد.
شاید دیر نباشد آن روزی که چنگالهای روزگار یکی از ما را شکار کند و سرود عاشقانهیمان را بر هم زند.
نرجس/پروازی
خلاصه کتاب:خلاصه: قلبی که تکه-تکه شد، نسبتی که فراموش شد و در آخر پسر بچهی نه سالهای که قربانی آن ماجرا شد. انگار تمام دنیا دستبهدست هم دادند تا آن را متهم کنند؛ اما دنیا به کنار، چرا او؟ اویی که تمام خاطراتش بود، چطور توانست چنین کاری کند؟ دنیا نامرد است و قهرمان پسرک نامردتر! زندگیاش به مو بند بود؛ اگر حرکت میکرد، مو پاره میشد و اگر میایستاد کم-کم آن تکه مو پاهایش را میبرید. چه میکرد که هرچه بود از اجبار بود!مقدمه:همهی انسانها روزی به یک جایی میرسند که کمرشان خم میشود، بند دلشان پاره و نفسهایشان از آن حجم بیرحمی به شمارش میافتد. درست همان روزی کمرش خم شد که هنوز بچه بود و در اوج کودکی پیر شد. سوخت و ساخت و خودش را نابود کرد، برای چه؟ یک مایع نایاب به نام خون؟!
خلاصه کتاب:خلاصه:درست زمانی که دخترک احساس میکند بهترین شخص زندگیاش را یافته پدر با ازدواج او مخالفت میکند.پدر به نقشههای پلید پسری که قصد دارد با دخترش ازدواج کند پی برده؛ اما کار از کار گذشته و فرزندی در دل دخترش در حال رشد است، از این رو با پافشاری دخترک ازدواج میکنند؛ اما چندی نمیگذرد که دخترک به حرف پدر پی میبرد و جهان مانند دیواری بزرگ بر سرش خراب میشود تا اینکه با شخصی غریبه که آشناترین غریبهی دنیا است، آشنا میشود.سرنوشت چه تقدیری را برای فرزند ناخواسته رقم زده؟آیا دخترک میتواند خود و فرزندش را از منجلاب زندگی بیرون بکشاند؟
خلاصه کتاب:خلاصه:
تا حالا به عاقبت کارهاتون فکر کردین؟ به اینکه وقتی خشم و عصبانیتتون فروکش کنه، فقط براتون پشیمونی میمونه؟ به اینکه شاید دارین اشتباه میکنید؟ به اینکه شاید اون اشتباه آخرش موجب عذاب خودتون میشه؟ تا حالا به آخرش فکر کردین؟ تا حالت شده با خودت بگی، غلط کردم؟ و خدا بگه، دیگه فایدهای نداره؟!
خلاصه کتاب:خلاصه:
آرام، گل عشق پسرخالش رو در باغ دلش رشد میده؛ اما در روز خواستگاری پسرخالش عشقش رو پس میزنه و میگه اصلا اون رو نمیخواد!
و اینجاست که آرام روحیش رو از دست میده و روزهای تلخ افسردگیش شروع میشه اما با اتفاقی و ورود شخصی غریبه اما آشنا، زندگیش تغییرات کوچیکی رو آغاز میکنه.
اون شخص کیه که درست در وقت ناامیدی آرام، وارد زندگیش میشه؟ حوادثی که رخ میده، چه خوب چه بد باعث میشن که آرام رو به بهبودی بره یا بدتر از قبل بشه؟
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.