داستان کوتاه اچارگ| بهار زارع کاربر انجمن دیوان
خلاصه کتاب
خلاصه: قلبی که تکه-تکه شد، نسبتی که فراموش شد و در آخر پسر بچهی نه سالهای که قربانی آن ماجرا شد. انگار تمام دنیا دستبهدست هم دادند تا آن را متهم کنند؛ اما دنیا به کنار، چرا او؟ اویی که تمام خاطراتش بود، چطور توانست چنین کاری کند؟ دنیا نامرد است و قهرمان پسرک نامردتر! زندگیاش به مو بند بود؛ اگر حرکت میکرد، مو پاره میشد و اگر میایستاد کم-کم آن تکه مو پاهایش را میبرید. چه میکرد که هرچه بود از اجبار بود! مقدمه: همهی انسانها روزی به یک جایی میرسند که کمرشان خم میشود، بند دلشان پاره و نفسهایشان از آن حجم بیرحمی به شمارش میافتد. درست همان روزی کمرش خم شد که هنوز بچه بود و در اوج کودکی پیر شد. سوخت و ساخت و خودش را نابود کرد، برای چه؟ یک مایع نایاب به نام خون؟!