انجمن نویسندگی دیوان
کلبه ای برای قصه های ما
رمان بی‌صدا قدم می‌زنم|ستایش بنی‌ اسدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: دختری تنها، که توی به سانحه‌ی بد، قدرت تکلمش رو از دست می‌ده. توی یه خانواده اشراف‌زاده زندگی می‌کنه، توی خانواده‌ای که وجب به وجبش رو ارزیابی می‌کنن. اون در کنار جنگلی مرموز زندگی می‌کنه تا این که روزی به اون جنگل می‌ره و کسی رو می‌بینه که سرنوشتش رو تغییر می‌ده؛ سرنوشتش تلخ می‌شه، اتفاقی که باعث می‌شه چیزهای عجیبی از گذشته آشکار بشه. اون شخص کیه؟ دخترک داستان قدرت تکلمش رو به دست میاره؟    

داستان بلند مقصر بی‌گناه | مهناز اسلامی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: این‌بار داستان ما فرق می‌کرد. فرقی زیاد، فرق ما بین یک رویا و خیال بود. این‌گونه بود که با از دست دادن نفسی؛ نفسی گرفته شد. در آن لحظه که همه غافل بودند این بی‌گناه داستان ما بود که گناهکار شد. روزها گذشت، ماه‌ها گذشت، سال‌ها گذشت، ولی فکرش چه؟ آیا می‌گذرد؟ فکر یک لحظه نبودنش که در گذشته کابوسی برایت بود حال یک خاطره تلخ شده و به لیست تمام غم‌هایت پیوسته. این‌بار چگونه تمام خواهد شد؟ آیا او گناهکار تمام اتفاقات بود؟  

داستان کوتاه حیزن | مرسانا امیری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: او تنها بود، همچون اسمش! گویی پدرش می‌دانست که دخترک قرار نیست روز خوش ببیند و برای همین او را دختر تنها نامید. به اندازه‌ی تمامی آدم‌هایی که دور همدیگر را شلوغ کرده اند، تنها بود. ولی با ورود کسی که ادعا می‌کرد با یک نگاه، حتی عاشق پاهای فلج و بی‌جانش شده و فاش شدن رازهایی که سال‌ها در صندوقچه‌ی سینه‌ها مانده بود هم زندگیش تغییری نکرد، همان تنهایی بود که بود. و در نهایت چه شد؟ کسی پیدا می‌شود که او را از تنهایی بی پایانش نجات دهد؟

رمان نگاه آخرت | ماهی.ر کاربر انجمن‌ دیوان

خلاصه کتاب: زندگی قشنگی بود، اما حیف... شهر قشنگی بود، باز هم حیف... دختر قصه ما هیچوقت فکر نمی‌‌کرد این بلا به سر شهر زیبایش بیاید، هیچوقت فکر نمی‌کرد زندگی عاشقانهای که سال‌ها برایش تلاش کرده است این گونه شود؛ ولی سرنوشت است و کاری نمی‌شه کرد. به نظرتون زندگی دختر قصه ما چی می‌شه؟  می‌تونه با تنها مرد زندگیش، رویاهاش رو بسازه؟

رمان جنون خواستنت | زهرا اسماعیل زاده کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: راجع به دختری که پدرش مجبور می‌شود کاری را انجام دهد که تا به حال انجام نداده، این کار مسیر زندگی این دختر را تغییر می‌دهد و پا به فرار می‌گذارد؛ از خانوادش دور می‌شود و دزدیده شدنش همانا، مسیر زندگیش تغییر کردن همانا، به‌خاطر شرطی که جانش را نجات می‌دهد وارد عمارت اربابی می‌شود و بعدها می‌فهمد که آن ارباب او را فقط به‌خاطر هدفی وارد عمارتش کرده است. پدرش چه کاری را انجام داد که مسیر زندگی دخترک تغییر می‌کند؟ شرط چیست که باعث ویرانه شدن زندگیش می‌شود؟ ارباب کیست؟

داستان کوتاه کوچه باغ وصلت | ماهی.ر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: کوچه باغ وصلت؛ زندگی یه دختر شهری رو نشون می‌ده که برای تفریح به یه روستا می‌رن و بعد از چند هفته پسری عاشقش می‌شه، با درخواست ازدواجش به دختر مشکلاتی نمایان می‌شه که اون دوتا رو از هم جدا می‌کنه؛ ولی با پیشنهادی که دختر می‌ده، همه‌چی درست می‌‌شه! به نظرتون اون پیشنهاد چی می‌تونه باشه؟

داستان بلند فانوس نفتی | ساره احمدی کاربر انجمن‌ دیوان

خلاصه کتاب: چهارتا دختر پررو و خشن که سر یه خودکشی با چهار تا پسر آشنا می‌شن. بعد از کلی کتک کاری، یه مشکل بزرگ ایجاد می‌شه که پسرها تصمیم می‌گیرن که دخترها رو ملاقات نکنن.  حدود هفت سال بعد، زمانی که دخترها دارن از آلمانی به ایران میان، سوار هواپیما اشتباهی می‌شن و به منطقه‌ای از مالزی می‌رن، بعد از کمی اتفاقات اون‌ها وارد یه جنگل می‌شن که با فانوس‌های نفتی تزیین شده. بعد از ورود اون‌ها به جنگل، کم-کم قدشون کوچیک می‌شه و اتفاقاتی می‌افته که غیر قابل پیش بینی هستن. چرا پسرها تصمیم می‌گیرن که دخترها رو ر ملاقات نکنن؟ چه چیزی باعث کوچک شدن دخترها می‌شه؟  

داستان کوتاه پاشام | کوثر کاکایی فرد کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: همه چیز درحال آرام شدن بود. دعواهای کودکانه بینمان داشت تمام می‌شد و ما باز هم می‌شدیم همان زوج دوست داشتنی که همه از عشقشان خبر داشتند. همه چیز خوب بود؛ اما نمی‌دانم چه شد که ورق برگشت؟ همه چیز به هم ریخت و باز هم ما ماندیم و مشکلات. سرنوشت این‌بار چه خوابی برایمان دیده؟ از این راه سخت و دشوار هم عبور می‌کنیم یا نه؟

داستان کوتاه احساس افسانه‌ای|حدیث صیدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: دختری از دیار احساس و جنس محکمی به نام غرور، پسری از انتهای جاده احساس و منطقی خاموش. بر فرض که بر سر راه یکدیگر قرار بگیرند؛ آیا دنباله‌ی نگاه دخترک به بن‌بست نگاه‌های معشوقش اکتفا می‌کند یا... آیا حدیث همان ستاره‌ی سهیل است؟ لیلی و مجنون قصه با هویت جدید به میدان می‌آیند!  

داستان کوتاه بغلش مأمن آرامش|هلنا عندلیب کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: مادرم همیشه برایم قصه می‌خواند. نمی‌دانم در طول این داستان‌ها چه چیزی می‌گذشت؛ فقط می‌دانستم که داستان‌های مادرم یک مرد دارد، یک مرد عاشق که برای رسیدن به دخترک قصه هرکاری می‌کند. یک مرد، یک پناهگاه، یک مأمن آرامش! راستش را بخواهی از وقتی تو را دیده‌ام خودم را جای دخترک آن قصه تصور می‌کنم. دخترکی با لباس سفید عروس که... مردش شیفته‌ی اوست! حال می‌شود شبیه مردهای قصه‌های مادرم شوی؟ می‌شود برای من شوی؟!

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.