انجمن نویسندگی دیوان
کلبه ای برای قصه های ما
رمان بی‌صدا قدم می‌زنم|ستایش بنی‌ اسدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: دختری تنها، که توی به سانحه‌ی بد، قدرت تکلمش رو از دست می‌ده. توی یه خانواده اشراف‌زاده زندگی می‌کنه، توی خانواده‌ای که وجب به وجبش رو ارزیابی می‌کنن. اون در کنار جنگلی مرموز زندگی می‌کنه تا این که روزی به اون جنگل می‌ره و کسی رو می‌بینه که سرنوشتش رو تغییر می‌ده؛ سرنوشتش تلخ می‌شه، اتفاقی که باعث می‌شه چیزهای عجیبی از گذشته آشکار بشه. اون شخص کیه؟ دخترک داستان قدرت تکلمش رو به دست میاره؟    

داستان بلند روح خفته|الهام حکم آبادی،هانا گونش کاربران انجمن دیوان

خلاصه کتاب:  آن‌قدر از دست دادن عشق سخت است؛ که من بعد از او به سمت طلسم و کتاب خانوادگی‌ام رفتم و چیزی را خوندم و انجام دادم، که باعث پشیمانی‌ام شد.  نوشته شده بود که خطر دارد؛ ولی من عاشق و مجنون بودم و بدون اینکه اهمیتی کوچک بدهم، انجامش دادم و شد باعث اتفاقاتی که در زندگی‌ام تغیرات زیادی را رقم زد؛ حال چه اتفاقی برای شخصیت معشوق از دسته دادهٔ افتاد؟ این پشیمانی با چه چیز‌هایی برایش همراه خواهد بود؟

داستان کوتاه از دل‌ها رفته | تانری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: در این دنیای کوچک به ظاهر بزرگ، تمام کائنات منتظر حرکتی از سوی ما هستند تا بازتابش را به سمتمان بتابانند. در این داستان چهار نفر را دنبال خواهید کرد که از عواقب کارهایشان بی‌خبرند، اما دیر یا زود با پاسخ کائنات رو‌به‌رو خواهند شد. آن چهار خانواده چه اشتباهاتی دچار شده‌اند؟ جزای نفرین و چاله برای دیگری کندن، نفرت و حماقت چیست؟ یا راهی برای جبران می‌یابند؟

رمان سرگذشت وارثین(فصل اول) | ریحانه نظری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: نینا از اون دکتر‌های وروجک و شیطونه که همه عالم و آدم رو می‌شناسه به جز خانواده پدر طرد شدش رو! ولی والدینش به تازگیا اصرار دارن تا نینا و خواهرش ملاقاتی با خانواده پدریشون داشته باشن؛ اما کو گوش شنوا؟ پدر و مادرش بالاخره موفق به راضی کردن اون‌ها می‌شن اما توی این دیدار سرنوشت‌ساز اتفاقاتی رخ می‌ده، از جمله شرط ازدواج نینا با پسرعمه‌ای که عاشق دخترعموی نیناست!  چه کسی این شرط عجیب رو می‌زاره؟ آیا خصومت شخصی‌ با این خانواده داره؟ قصدش از این پیشنهاد رازآلود چیه؟ ساختن آینده یا انتقامی تلخ؟!  

داستان بلند قاعده احساس | بهار میرزایی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: برگی جدا افتاده از درخت. قاعده‌ی ما سرشار از احساس است؛ احساسی از جنسی نامعلوم...  قصه ما جنسی دگر دارد؛ نه مردی فولادی دارد و نه دختری چشم آبی. دختر قصه‌ی من افسرده است از گناهی که جزء زیبایی‌اش بود.  او زندگی‌اش خلاصه شده بود در افکاری که مملو از پوزخندها، کنایه‌ها و ترحم‌ها بود.  دختر قصه‌ی ما مبتلا به بیماری پیسی بود! غم دلش را چه کسی می‌داند جز او؟ و حال کسی که از میان حصار تاریکی که دوره خودش کشیده بود پیدا می‌شود.  چه کسی بهتر از او برای تسکین دردش؟

داستان کوتاه حقارت واژه|پردیس خلیلی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب:   گیتا دختری که توسط یکی از عزیزترین‌هاش به اعتیاد دچار می‌شه و به همین دلیل، مجبور می‌شه از معین که عاشقانه دوستش داره بی‌هیچ دلیلی جدا بشه. حالا بعد سه سال چرخه روزگار کاری می‌کنه تا گیتا وارد خونه‌ای بشه و در اونجا حرف‌هایی بشنوه و رازهایی برملا بشه که زندگیش رو تغییر می‌ده.   به نظرتون گیتا وارد چه خونه‌ای می‌شه؟ چه اتفاقاتی براش می‌افته و با کی روبه‌رو می‌شه؟    

داستان کوتاه قلعه‌ی رایومند | حدیث آمهدی (دیان)، ف. رضایی ( هناس) کاربران انجمن دیوان

خلاصه کتاب: نام داستان کوتاه: قلعه‌ی رایومند نویسنده: حدیث آمهدی «دیان»، ف.رضایی «هناس» | کاربران انجمن دی‌وان ژانر: اجتماعی خلاصه: رقابتی با شکوه در سراسر قلعه‌ی رایومند برپاست و تنها یک قدم تا دریافتن راز کتاب سرنوشت‌ساز باقی است، کتابی جادویی که فانوس هر قدم در تاریکیِ ترس می‌شود. او هیچ‌گاه خودش را در آینه ندیده و نمی‌داند با پیروزی در این مسابقه می‌تواند به بخش اصلی کتابخانه‌ی سلطنتی برسد یا تا ابد محکوم به ندیدن انعکاسش است. حامیِ هر نفس او یک پله تا رسیدن به قله‌ی پیروزی تلقی می‌شود؛ اما آیا این حامی می‌تواند واقعیت مرحله‌ی جدید را به او بگوید؟ این موجب شکست قطعی‌اش می‌شود یا امیدی به مبارزه می‌باشد؟ مقدمه: از هر آنچه که ترسیدی روبه‌رویت قرار بده، شاید منجر به عادت شود شاید مرگ شاید هم روال عمرت دگرگون و نیک شود، شاید بد! پای اسرار پنهان که در میان باشد، خطر دستانش را باز می‌کند. حال تو آن را به آغوش می‌کشی یا رد می‌کنی. حامی اگر حامی و نفس برای او مهیا باشد، فرصت هر حسرتی به پایان می‌رسد و به سوی اسرار بدون ترس پا تند می‌کند. این آخرین مرحله‌ی موفقیت است که اگر از آن بگذری رویایت به حقیقت می‌پیوندد. رویایی شیرین از یک انعکاس، انعکاسی که چیزی برای تردید و ترس باقی نمی‌گذارد، وقتی که او خودش را در آینه می‌بیند.

داستان احتجاب | فاطمه آرمده کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: دختری به پاکی گل هستم؛ نُه سال دارم، در حال جنگم تا از پس مشکلات بربیایم، من در مهم‌ترین روز زندگی‌ام، چیزی را که دوست داشتم به دست آوردم، حال فقط یک چیز مانده، قانع کردن. مهم‌ترین روز آن دختر چیست؟ مشکلاتِ دختر نُه ساله چه بود؟ چه کسی را این دخترک، قانع خواهد کرد؟ مقدمه: چادری به سر دارم، زیبا، امن و دلنواز. بهر یک عاشق، چه چیزی بهتر از رخت نماز؟ چادری دارم که از بانوی نیلی چهره‌ای گشته سهم الارث من. باشد برایم همچو راز، رخت زیبایی به تن دارم چو رخت حوریان. مأمنی دلخواه، ناب و ساده چون مُهر نماز، سالمم‌ می‌دارد از تیر و گزند چشم بد. تا که در روز جزا گردم سعید و سرفراز، همچو یک دُر گرانقدرم درون یک صدف. کز هوای نفس ایمن باشم و از شر آز دل به دلداری بدادم، پاک و دلبند و حمید کندرون خلق باشد شهره به بنده نواز.

داستان واداشتگی | هانیه تاجیک کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: مقدمه: خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست به زندگانی من فرصت جوانی نیست من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار خدای شکر که این عمر جاودانی نیست همه بگریه ابر سیه گشودم چشم دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم دریغ و درد که این انتحار آنی نیست‌ نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست شهریار خلاصه: گاهی نمی‌خواهی، ولی می‌شود! بی‌زاری، ولی می‌شود؛ واهمه داری، ولی می‌شود. گریانی، ولی می‌شود. او هم نخواست! ولی شد. ماجرای او با تمام شدن‌ها فرق دارد؛ او دختر بود و شد! مظلوم بود و شد، بی‌پناه بود و شد. به هرحال، تقصیر او نبود! ولی شد. اما... اما هم حق داشتند‌. تمام دنیایشان در همین روستای کوچک و دام و زمین و مردمِ بیهوده گویش! آنها چه می‌دانستن از تحصیل و سن مناسب و خوشی و ذوق کودکی دخترانشان؟ در ذهن آنها زندگی تنها یک معنا داشت، ازدواج و رفتن به خانه‌ی شوهر و فرزند آوری و در آخر هم مرگ! مجازات دختر بودنش چه بود که این‌گونه او را غمگین و ماتم‌ زده می‌کرد؟ آیا زندگی همه‌ی دختران را اینگونه مجازات کرده بود؛ یا فقط دخترک قصه‌ی ما سرنوشت غمناکی داشت؟!

داستان بلند طعمه سیاه چال | حدیث آزاد کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: میان داستان و حقیقت پرده‌ای است، پرده‌ای که پشت آن رازهای کوچک و بزرگی پنهان شده. پسر جوانی که گناهکار جلوه داده می‌شود و به مهمانی سلول سرد زندان دعوت می‌شود و وکیلی که سعی در نجات او دارد. مواد، دروغ و تهمت سه واژه که آزادی جوانی را سلب کرده و او را به دام مرگ نزدیک ساخته است. حال چه کسی پرده از این رازها برمی‌دارد؟ دروغ یا گناه؟ کدام یک قاتل آزادی جوان شده‌اند؟ مقدمه: بازیگر اصلی زندگی کیست؟ شانس و تقدیر؟ به راستی این شانس چیست که مردم از آن دم می‌زنند؟ شانس، تقدیر ک سرنوشت یک لفظ برای موفقیت‌ها و تضاد آن توجیهی برای شکست‌های آدمیان است. یعنی باید بپذیریم که کریم و رحیم زندگی انسان‌ها کسی است که سیر زندگی آفریده خود را در مکتب سرنوشت تاریک ثبت می‌نماید؟ عامل بعدی موثر در زندگی انسان‌ها پول است. آدمی با پول زندگی همنوع خود را بر چوب حراج می‌زند. برای کسب مقام و یا پولی بیشتر آدمی را طعمه مرگ می‌کند و به درون سیاه‌ چال سهمگین مادیات می‌اندازد. پول یک ورق کاغد، ارزشش از خون والاتر رفته است به طوری که آدم‌ها به جان یکدیگر می‌افتند و هزاران اعمال کثیف را برای کسب آن ورق کاغد پیاده می‌کنند.

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.