داستان بلند قاعده احساس | بهار میرزایی کاربر انجمن دیوان
خلاصه کتاب
برگی جدا افتاده از درخت. قاعدهی ما سرشار از احساس است؛ احساسی از جنسی نامعلوم... قصه ما جنسی دگر دارد؛ نه مردی فولادی دارد و نه دختری چشم آبی. دختر قصهی من افسرده است از گناهی که جزء زیباییاش بود. او زندگیاش خلاصه شده بود در افکاری که مملو از پوزخندها، کنایهها و ترحمها بود. دختر قصهی ما مبتلا به بیماری پیسی بود! غم دلش را چه کسی میداند جز او؟ و حال کسی که از میان حصار تاریکی که دوره خودش کشیده بود پیدا میشود. چه کسی بهتر از او برای تسکین دردش؟