خلاصه کتاب:چهارتا دختر پررو و خشن که سر یه خودکشی با چهار تا پسر آشنا میشن. بعد از کلی کتک کاری، یه مشکل بزرگ ایجاد میشه که پسرها تصمیم میگیرن که دخترها رو ملاقات نکنن. حدود هفت سال بعد، زمانی که دخترها دارن از آلمانی به ایران میان، سوار هواپیما اشتباهی میشن و به منطقهای از مالزی میرن، بعد از کمی اتفاقات اونها وارد یه جنگل میشن که با فانوسهای نفتی تزیین شده. بعد از ورود اونها به جنگل، کم-کم قدشون کوچیک میشه و اتفاقاتی میافته که غیر قابل پیش بینی هستن. چرا پسرها تصمیم میگیرن که دخترها رو ر ملاقات نکنن؟ چه چیزی باعث کوچک شدن دخترها میشه؟
خلاصه کتاب:اروس الهه عشق، دارنده کمان آمور کمانی که میگویند وقتی پیکان آمور به سینه انسانی اصابت کند آن فرد عاشق میشود این افسانه آنچنان زیبا و در عین حال غیرقابل باور است که حواس افراد زیادی را معطوف خود کرده. حال چه میشود که الهه عشقمان با همان کمان افسانهایش عاشق انسانی فانی شود؟
خلاصه کتاب:پس از شنیدن آن جملهها از زبان نامزدش قلبش ترک میخورد؛ اما لبخند میزد و وانمود میکرد که چیزی نیست. وقتی که در پارک نشسته بود و به ماه نگاه میکرد صدای نالهای از درد توجهاش را جلب میکند، نالهها متعلق به دختری بود که هیچ شباهتی به انسانها نداشت!او را به خانهاش برد و تا وقتی که حالش خوب شود از او پرستاری کرد. حال زمانیست که آن موجود چشم باز میکند و خواهان خون میشود. چه بلایی سر آن دختر آمده بود که آنطور ناله میکرد؟ میشد امیدوار بود که خطری برای کسی ندارد؟
خلاصه کتاب:خلاصه:
همیشه همه چیز عادی و قابل باور نیست، خیلی چیزها ممکن غیر عادی و ارادی باشه! ممکن غیر باور باشه! مثل ورود یه موجود غیر انسانی به زندگی یه نخبه ی سر به هوا!
مثل شروع یه رابطه عاشقونه با موضوعی باور نکردنی!
مثل وارد شدن به دنیای اجنه و جدا شدن از دنیای عادی.
مثل ارتباط داشتن با موجودات غیر عادی و دل دادن به همون موجودات.
چه اتفاقی میافته واسه دختری که ناخواسته وارد دنیای اجنه میشه؟
چه کسی قراره حمایتش کنه و مراقبش باشه؟
چی میشه که دلش رو به موجودی عجیب و در ظاهر ترسناک میبازه؟
خلاصه کتاب:خلاصه:
دختری نفرین شد و بدبختی تمام سرزمین رو در بر گرفت.
اژدهای سیاه پیشگویی با نفرین کردن دخترک نه تنها زندگی او را بلکه زندگی همه را به خطر انداخت!
تنها راه نجات نبرد خیر و شر بود به امید آنکه خیر پیروز گردد؛ بنابراین بزرگان سرزمین بلگات برای مقابله با نیروی شر، انرژی و ذات خیر را به شاهزاده هدیه دادند تا شاید در جنگ آینده پیروز بشه... اما!
اما اگر با شکست مواجه بشه چی؟
اگر دخترمون بیگناه باشه؟
اگر شاهزاده هم به رنگ سیاه در بیاد؟
اگر تباهی هیچوقت سایهش رو از روی سرزمین بلگات برنداره چی؟
چه آینده ای در پیش روست؟ مقدمه:
تحولی عمیق به رنگ رز عشق!
در پایان شبی تاریک و سیه رقم خورد، مسیر تازه ای باز شد و مقصد جدیدی!
با تو غیرممکن ها را ممکن میشود، پیچک عشق، قلب هایمان را اسیر خود میکند و راهی جز تسلیم در پایان راه ما نیست.
تغییر ناگهانی ام با تو زیباترین میشود، همانند امضای تو پای بوم نقاشیای که کامل میشود.
دست در دست هم، چشم در چشم، فارغ از هیاهوی اطرافمان بازی زیبایی در نگاه هم راه میاندازیم!
من خیره در چشمان تو، تو خیره در چشمان من! بدون لحظه ای پلک زدن!
نرجس/پروازی
خلاصه کتاب:خلاصه:
من آرتمیس، یکی از نوادگان ایزدبانوی شکار هستم.
فرزندی متولد شده از طبیعت و پاکی... اما در بند خیانتها و نیرنگهایی که اساطیر دیگر به میان آوردند.
به راستی برای چه چیز، هرا این چنین نیرنگی پدید آورد؟ مقدمه:
هیچ چیز آنگونه که تصور میشود نیست.
چشمها دروغ میگویند و مغزها به اشتباه تفسیر میکنند.
آنکه بد است، خوب است و آنکه خوب است بد است.
پلیدیها در قالب پاکیها و پاکیها در قالب پلیدیها قرار دارند.
هیچوقت نمیتوانی تشخیص بدهی که من چه کسی هستم!
خلاصه کتاب:خلاصه:
دو دختر نویسنده تصمیم میگیرن رمانی درباره دو پسر بنویسن و از اینجا استارت اتفاقات جالب براشون میخوره!
اتفاقاتی که خیلی دور از ذهنه، با کسایی رو به رو میشن که فکر میکردن فقط توی تخیلاتشون باید دنبالشون میگشتن و مسیرشون تغییر میکنه.
چه مسیری پیش روشون قرار میگیره؟
رمانی که مینويسن قراره چه سرنوشتی رو براشون رقم بزنه؟ مقدمه:
اسطورهی من!
افسانه ات را نوشتم غافل از آنکه تو در حوالی ام نفس میکشیده ای!
رویاها ساخته ام با تو غافل از آنکه تو هر لحظه نگهدار ام بوده ای.
اسطورهی بی همتا، با من قدم بزن، بیا تا باهم افسانه ای خلق کنیم، ابر ها را عاشق کنیم.
اثبات کنیم درختان سرخ رنگ پاییز هم میتوانند عاشقانه ترین لحظه ها را بسازند حتی ماهرانه تر از باران!
امن ترین جای ممکن برایم در بین بازوان توست، مرا در بند دستانت اسیر کن.
در کنارت امنیتم تظمین شده است! مرا با عطر عشقت در اوج آسمان ها ببر و هرگز به این دنیای سراسر دردسر باز نگردان
نرگس پروازی
خلاصه کتاب:خلاصه:
در یکی از روزهای آغاز فصل بهار، تیم چهار نفره اعضای کلاسی راهی یک اردوی علمی آخر هفته میشوند. همه چیز به ظاهر خوب و آرام است.
یک روز نسبتا آفتابی و دلپذیر اما چه میشود که همه چیز مانند دریا طغیان میکند؟
موجودی با چشمان سرخ در قلمرو تاریکی منتظر شکار ایستاده است. چه میشود یک موجود نفرین شده بر سر راهشان سبز شود؟ حیوانی دستکاری شده که حال پایش به تاریکی جنگل گشوده شده است. انگار جز مرگی چیزی در انتظارشان نیست؛ اما زمان در لحظه آخر همه چیز را درست میکند.
چه حوادثی پیشروست؟ آیا خورشيد فردا را میبینند؟ مقدمه:
حتما برایتان پیش آمده شبهایی که فکر میکنید کسی از آینه به شما خیره شده یا شخصی در گوشه اتاق ایستاده است.
واکنشتان چیزی جز پنهان شدن در زیر پتوی گرم و نرمتان نیست.
آن لحظه تنتان یخ میزند و افکار خوفناک به ذهنتان یورش میآورند.
مغزتان شما را به سمت و سوی چیزهای ترسناک سوق میدهد و خواب از چشمانتان فراری میشود.
جرئت باز کردن چشمانتان را ندارید، میترسید با باز کردن آنها موجود خیالی مماس صورتتان باشد؛ اما منطق فریاد میزند اینها همه افکاری پوچ است.
خلاصه کتاب:خلاصه:
بعد از دو سال دوستی قرار بر این شد که جلسه خواستگاری برگزار شود. هر دو برایش ذوق داشتند و شدیداً منتظر آن بودند؛ اما یک اتفاق غیرمنتظره درست شب قبل از خواستگاری همه چیز را نابود کرد.
هیچکس نفهمید چرا این اتفاق افتاد، اتفاقی مبهم که در عرض چند دقیقه هر چه علاقه بود را از میان برد.
چه چیز آن دو را از هم جدا کرد؟ آیا کسی جز یک مُرده هست که مقصر را بشناسد؟ کاش کسی از راه برسد که حقایق را بداند؛ شاید کلید حل مشکلات همین باشد! مقدمه:
خدا میداند در کار عشق چه چیز نهفته که هر کس درگیرش شده چند صباحی در غم و درد گذرانده است!
چه رازی درون این کلمه مخفیست که در عین سه حرفی بودن، به قدر یک دنیا حرف برای گفتن، یک جهان داستان برای روایت کردن و هزاران بیت شعر برای سوزاندن دل سوخته عاشقان دارد؟
کاش همانطور که برای سوختگی با شعلههای آتش دواها ساخته شد، برای تسکین زخم سوختگی دل هم دارویی کشف میشد؛ هر چند آن را بعید میدانم چرا که سوزانندهتر از آتش، آتش عشق است و بس!
عشق آن شیشه انگور کنار افتاده است
که هر چه میگذرد مستترت خواهد کرد.
خلاصه کتاب:خلاصه:
دانشمندی که سالها بر روی باز کردن دریچهی جهان موازی کار کرده است، زمانی که موفق به گشودن پنجره میشود با اتفاقی ناگوار به دنیای حیرتانگیزی که او را رئیس جمهور میخوانند پرت شده و ناخواسته به دام کشوری غریب با مردمانی عجیب میافتد!
آیا او میتواند دریچهی دیگری به دنیای موازی باز کند؟ آیا میتواند خود را نجات داده و به خانه بازگردد؟ مقدمه:
بایستید! دست به تیویهایتان نزنید، امشب قرار است یک اتفاق بسیار مهم بیفتد. گوش به زنگ باشید که مصاحبهای جنجالی در راه است، در شبی که ستارگان کم نور و ماه درخشان میشود.
- من هنری پاسکال قراره امشب با یکی از بزرگترین دانشمندان ذرات کوانتوم، پل هندرسون مصاحبهای هیجانانگیز داشته باشم؛ پس وعدهی ملاقات ما امشب بیست و سه دقیقه بعد از نیمه شب همزمان با ماه گرفتگی صورتی، پدیدهای که باید عمری جاودان داشت تا یکبار دیگر نظارهگر آن باشیم.
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.