خلاصه کتاب:گاهی اوقات یک راه اشتباه، منجرب به داغون شدن زندگیات میشود.ندونسته هی اون راه رو میروی و به بن بست میرسی؛ به بن بستی که هیچ راه فراری ازش نداری.توی باتلاق گیر میکنی که همهی آدمهای دور و برت، در حال غرق شدن تو رو نگاه میکنن؛ ولی هیچ کس به تو چیزی نمیگه و کمکت نمیکنه و میزاره توی همین باتلاق و بن بست گیر کنی.دست و پا میزنی ولی همه ایستاده تماشاگر هستند.نابود میشوی ولی همه نظارهگرند.بیتوجه به فکرهایی که در سر داری از گوشهای رد میشوند و به سمت تو نمیآیند.گاهی اوقات هم انسانهای وجود دارند که تو را از باتلاق و بن بست نجات بدهند.به نظر شما دخترک ما از باتلاق نجات پیدا میکند؟به بن بستی که راه نجات میخواهد کسی راه را بهش نشان میدهد؟
خلاصه کتاب:دختری تنها، که توی به سانحهی بد، قدرت تکلمش رو از دست میده. توی یه خانواده اشرافزاده زندگی میکنه، توی خانوادهای که وجب به وجبش رو ارزیابی میکنن.اون در کنار جنگلی مرموز زندگی میکنه تا این که روزی به اون جنگل میره و کسی رو میبینه که سرنوشتش رو تغییر میده؛ سرنوشتش تلخ میشه، اتفاقی که باعث میشه چیزهای عجیبی از گذشته آشکار بشه. اون شخص کیه؟ دخترک داستان قدرت تکلمش رو به دست میاره؟
خلاصه کتاب:اینبار داستان ما فرق میکرد.فرقی زیاد، فرق ما بین یک رویا و خیال بود.اینگونه بود که با از دست دادن نفسی؛ نفسی گرفته شد.در آن لحظه که همه غافل بودند این بیگناه داستان ما بود که گناهکار شد.روزها گذشت، ماهها گذشت، سالها گذشت، ولی فکرش چه؟ آیا میگذرد؟فکر یک لحظه نبودنش که در گذشته کابوسی برایت بود حال یک خاطره تلخ شده و به لیست تمام غمهایت پیوسته.اینبار چگونه تمام خواهد شد؟آیا او گناهکار تمام اتفاقات بود؟
خلاصه کتاب:او تنها بود، همچون اسمش! گویی پدرش میدانست که دخترک قرار نیست روز خوش ببیند و برای همین او را دختر تنها نامید. به اندازهی تمامی آدمهایی که دور همدیگر را شلوغ کرده اند، تنها بود.ولی با ورود کسی که ادعا میکرد با یک نگاه، حتی عاشق پاهای فلج و بیجانش شده و فاش شدن رازهایی که سالها در صندوقچهی سینهها مانده بود هم زندگیش تغییری نکرد، همان تنهایی بود که بود.و در نهایت چه شد؟ کسی پیدا میشود که او را از تنهایی بی پایانش نجات دهد؟
خلاصه کتاب:زندگی قشنگی بود، اما حیف...شهر قشنگی بود، باز هم حیف...دختر قصه ما هیچوقت فکر نمیکرد این بلا به سر شهر زیبایش بیاید، هیچوقت فکر نمیکرد زندگی عاشقانهای که سالها برایش تلاش کرده است این گونه شود؛ ولی سرنوشت است و کاری نمیشه کرد.به نظرتون زندگی دختر قصه ما چی میشه؟ میتونه با تنها مرد زندگیش، رویاهاش رو بسازه؟
خلاصه کتاب:راجع به دختری که پدرش مجبور میشود کاری را انجام دهد که تا به حال انجام نداده، این کار مسیر زندگی این دختر را تغییر میدهد و پا به فرار میگذارد؛ از خانوادش دور میشود و دزدیده شدنش همانا، مسیر زندگیش تغییر کردن همانا، بهخاطر شرطی که جانش را نجات میدهد وارد عمارت اربابی میشود و بعدها میفهمد که آن ارباب او را فقط بهخاطر هدفی وارد عمارتش کرده است.پدرش چه کاری را انجام داد که مسیر زندگی دخترک تغییر میکند؟ شرط چیست که باعث ویرانه شدن زندگیش میشود؟ ارباب کیست؟
خلاصه کتاب:کوچه باغ وصلت؛ زندگی یه دختر شهری رو نشون میده که برای تفریح به یه روستا میرن و بعد از چند هفته پسری عاشقش میشه، با درخواست ازدواجش به دختر مشکلاتی نمایان میشه که اون دوتا رو از هم جدا میکنه؛ ولی با پیشنهادی که دختر میده، همهچی درست میشه!به نظرتون اون پیشنهاد چی میتونه باشه؟
خلاصه کتاب:چهارتا دختر پررو و خشن که سر یه خودکشی با چهار تا پسر آشنا میشن. بعد از کلی کتک کاری، یه مشکل بزرگ ایجاد میشه که پسرها تصمیم میگیرن که دخترها رو ملاقات نکنن. حدود هفت سال بعد، زمانی که دخترها دارن از آلمانی به ایران میان، سوار هواپیما اشتباهی میشن و به منطقهای از مالزی میرن، بعد از کمی اتفاقات اونها وارد یه جنگل میشن که با فانوسهای نفتی تزیین شده. بعد از ورود اونها به جنگل، کم-کم قدشون کوچیک میشه و اتفاقاتی میافته که غیر قابل پیش بینی هستن. چرا پسرها تصمیم میگیرن که دخترها رو ر ملاقات نکنن؟ چه چیزی باعث کوچک شدن دخترها میشه؟
خلاصه کتاب:نینا از اون دکترهای وروجک و شیطونه که همه عالم و آدم رو میشناسه به جز خانواده پدر طرد شدش رو! ولی والدینش به تازگیا اصرار دارن تا نینا و خواهرش ملاقاتی با خانواده پدریشون داشته باشن؛ اما کو گوش شنوا؟پدر و مادرش بالاخره موفق به راضی کردن اونها میشن اما توی این دیدار سرنوشتساز اتفاقاتی رخ میده، از جمله شرط ازدواج نینا با پسرعمهای که عاشق دخترعموی نیناست! چه کسی این شرط عجیب رو میزاره؟ آیا خصومت شخصی با این خانواده داره؟قصدش از این پیشنهاد رازآلود چیه؟ ساختن آینده یا انتقامی تلخ؟!
خلاصه کتاب:عسل به همراه سه دوست دیگهش موفق به قبولی دانشگاه تهران میشه.تلاشهای زیادشون برای رسیدن به اهدافشون قابل تحسینه؛ اما با تحقیقی که استاد براشون در نظر میگیره و اشخاص دیگهای رو که به گروهشون اضافه میکنه کار یکم سخت میشه.دختر هامون میتونن با این افراد جدید کنار بیان و تحقیق خوبی رو تحویل بدن؟ روابطشون فقط در حد یک کار گروهی دانشجویی باقی میمونه و یا به جاهای باریک کشیده میشه؟به جایی مثل نفرت، رقابت، عشق و یا حتی کدورت؟
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.