
خلاصه کتاب: خلاصه:
ارنواز دختری که دارای فوبیایی مختص حادثهای ناگهانی است و فربد همبازی ایام کودکیاش ناخواسته و ندانسته، ناگهانی او را با ترسش روبهرو میکند.
باید روزی این ترس و عادت به پایان میرسید، میبایست ارنواز چیزی را که مدتها درون قلبش زندانی کرده بود آزاد میکرد.
حال رخ دادن حادثهای ناگهانی مانند دوبار برخورد یک چوب روی سر فردی، موثر است؟ ترس او چیزی است که بهبود پذیر باشد؟ مقدمه:
که در این تنهایی ناگهانی دیدمش، از آغاز تنهاییام بود؛ اما سالها قبل لحظهها دیده بودمش و خاطراتی را کنار هم ضبط کرده بودیم.
قصهی ما سالها پیش شروع شده بود؛ اما مدتها ادامه پیدا نکرد، انگار نویسنده در آن زمان دچار بدخلقیای شد که ما را از حال هم بیخبر گذاشت و در دورانی که تنهایی را عمیق و از درون تجربه کردم، چیزی برای شیرین کردن لحظاتم وجود نداشت؛ اما این بهترین وقت است برای لمس او، برای درک لمس، برای دیدنش!
نا به حق نویسنده را خطا کار خواندم، در حقیقت او با مکث طولانی مدتش در نوشتن بهترین وقتها را برای ما رقم زد که بهتر از این در گذشته اتفاق نمیافتاد.
بهترینها یا افتاده است و تکرار نمیشود یا قرار است بیفتد و تکرارش امکان پذیر نیست.
خلاصه کتاب: داستان کوتاه منفک
خلاصه:
روزی روزگاری دختری سبزی فروش دل به پسری که روتینوار از محل کسب و کارش میگذرد، میبندد. هر چه میخواهد حسش را دست کم بگیرد، نمیتواند. در واقع حرکتی که پسر داستان میزند اجازهی هیچ کاری را به او نمیدهد. در این میان ضعفی در وجود و ظاهرش موجود است که باعث میشود خود را از رِنج انسانهای عادی منفک بدارد. آن چیست؟ چه چیزی باعث میشود به عشقشان ایمان بیاورند و پایه و اساس رابطهشان سامان مییابد؟ مقدمه: عشقمان را در سبدی نهادیم، دست یکدیگر را گرفته و راهی سفر شدیم. قصدمان فقط دور شدن از آدمیان بود. دلم میخواست سفرمان به ماه ختم شود، عشقمان را از سبد خارج کنیم و روی ماه بچینیم. در کنارش کلبهای از جنس پنبه ساخته و شب و روز کنار هم بنشینیم و از نزدیکترین نقطه، ماه را بنگریم و من برایت از حس بابونهای که نسبت به تو دارم بگویم، از عشقی که در عمق قلبم جای دارد؛ همانقدر زیبا و حیرتآور! از قشنگی رخسار تو و ماه بگویم تا بدانی چو ماه زیبا و بینقص میمانی. از چشمهایت بگویم که ز هنگام خواب چون صدفیست که تا آن را میگشایی دو گوی مروارید درش نهفته، پدیدار میشود. اصلا میدانی؟ زیباترین هنر خدا چشمهای تو بود!
خلاصه کتاب: خلاصه:
دوتا خط، دوتا آدم، یکی در میان شعرهایش و دیگری درگیر فکر کردن به او است.
لحظات بر پسرکِ داستان سخت میگذرد و صبرش بعد از دو سال لبریز میشود.
مگر عاشق شدن و دل دادن به همین سادگیها است؟
گفتنِ دوستت دارم آسان است یا سخت؟ مقدمه:
دیدمش و از همان موقع دلم رفت.
دیدمش و دو سال هرروز جلوی خانهشان منتظر ماندم.
دیدمش و بعد هیچکس را ندیدم تا اینکه دیدمش و دیدمش؛ اما ندیدمش.
ساعتها نگاهش کردم و قفل بر او شدم. سکوت من پر از هزاران حرف ناگفته بود.
دیدمش و بعد از دو سال صبر گفتمش دوستت دارم، حتی اگر تو مرا دوست نداشته باشی!
خلاصه کتاب:
خلاصه:
عشقی که دردها را در خوابی عمیق فرو برد، عشقی میانِ یک دختر نوجوان و دخترک دلبرش!
احساسی آنقدر عمیق که دخترکِ نوجوان را روز به روز از میان آن همه درد و کنایهها بیرون کشید و مانند یک دختر شجاع بار آورد تا ملکهای را به دنیا آورد که آیندگان برایش سر تعظیم فرود آورند. مینویسد تا بگوید حقی را که بر من حرام شد، صد برابرش از آن تو خواهد بود ای پرنسس زیبایم!
آیا وصال زورش بر جدایی غلبه میکند؟ اصلا پرنسسش از آنِ پسرکِ شبهایش خواهد بود یا باز هم قرار است در هم شکند؟ مقدمه:
ای بهانهی نوشتهام تنفست بهانهی حیاطم، لبخندت پاک کنندهی نفرتم و زیباییات دلیل لبخندم.
ای که غمت غبار بر جهان مینشاند، ای مصداقِ تمام زیباییها، اندوه مدار که هر قطره از اشکت سیلی برای تخریب خانهام میشود.
مادرت در خانهای که گوشه به گوشهاش بوی تو از آن برخاسته میشود، مینویسد.
تنها برای یک بارِ دیگر شنیدنِ خندههایت، برای شنیدن قهقهههایت زندگی میکند.
تویی که بهانهی زندگیام هستی، زندگی کن که همین لذت بردنت است که مرا استوار داشته است.