انجمن نویسندگی دیوان
کلبه ای برای قصه های ما
رمان بی‌صدا قدم می‌زنم|ستایش بنی‌ اسدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: دختری تنها، که توی به سانحه‌ی بد، قدرت تکلمش رو از دست می‌ده. توی یه خانواده اشراف‌زاده زندگی می‌کنه، توی خانواده‌ای که وجب به وجبش رو ارزیابی می‌کنن. اون در کنار جنگلی مرموز زندگی می‌کنه تا این که روزی به اون جنگل می‌ره و کسی رو می‌بینه که سرنوشتش رو تغییر می‌ده؛ سرنوشتش تلخ می‌شه، اتفاقی که باعث می‌شه چیزهای عجیبی از گذشته آشکار بشه. اون شخص کیه؟ دخترک داستان قدرت تکلمش رو به دست میاره؟    

داستان بلند روح خفته|الهام حکم آبادی،هانا گونش کاربران انجمن دیوان

خلاصه کتاب:  آن‌قدر از دست دادن عشق سخت است؛ که من بعد از او به سمت طلسم و کتاب خانوادگی‌ام رفتم و چیزی را خوندم و انجام دادم، که باعث پشیمانی‌ام شد.  نوشته شده بود که خطر دارد؛ ولی من عاشق و مجنون بودم و بدون اینکه اهمیتی کوچک بدهم، انجامش دادم و شد باعث اتفاقاتی که در زندگی‌ام تغیرات زیادی را رقم زد؛ حال چه اتفاقی برای شخصیت معشوق از دسته دادهٔ افتاد؟ این پشیمانی با چه چیز‌هایی برایش همراه خواهد بود؟

داستان کوتاه از دل‌ها رفته | تانری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: در این دنیای کوچک به ظاهر بزرگ، تمام کائنات منتظر حرکتی از سوی ما هستند تا بازتابش را به سمتمان بتابانند. در این داستان چهار نفر را دنبال خواهید کرد که از عواقب کارهایشان بی‌خبرند، اما دیر یا زود با پاسخ کائنات رو‌به‌رو خواهند شد. آن چهار خانواده چه اشتباهاتی دچار شده‌اند؟ جزای نفرین و چاله برای دیگری کندن، نفرت و حماقت چیست؟ یا راهی برای جبران می‌یابند؟

داستان دنیا از آن تو| سحر مستاجران کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه‌: منی که در پر قو بزرگ شده بودم و همیشه همه چیز در اختیارم بوده است عاشق اویی شدم که از خود خانواده دارد؛ اما باز هم باید به دست می‌آوردم و از آن خود می‌کردمش! مثل همیشه این قدرت من بود. و اما چگونه امیر را راضی کنم تا مرا هم در باغچه کوچک قلبش راه دهد؟! راه وارد شدن به زندگی او چیست؟ آیا موفق خواهم شد تا قلبش را تسخیر کنم؟! مقدمه: دل دادم به نگاهی که از خود صاحب داشت و اما منی که خواهان لمس دستانش هستم. قلبم را چه کنم که با دیدنش عالم و آدم را از شور و شوقش مطلع می‌سازد و چیزی نمانده است تا مرا انگشت نمای خاص و عام کند! می‌خواهمت، حتی اگر نیمی از وجودت متعلق به دیگری باشد، حتی اگر در قلبت گوشه‌ای کوچک در اختیارم بگذاری و تنها یک دستت دستانم را بگیرد. شریک می‌شوم تو را با دیگری! چرا که همین نصف قلبت هم برایم کافیست. می‌توانم سال‌ها در گوشه‌ای دنج بنشینم و به موسیقی گوشنوازش گوش بسپارم. «نرجس پروازی»

داستان کوتاه قلعه‌ی رایومند | حدیث آمهدی (دیان)، ف. رضایی ( هناس) کاربران انجمن دیوان

خلاصه کتاب: نام داستان کوتاه: قلعه‌ی رایومند نویسنده: حدیث آمهدی «دیان»، ف.رضایی «هناس» | کاربران انجمن دی‌وان ژانر: اجتماعی خلاصه: رقابتی با شکوه در سراسر قلعه‌ی رایومند برپاست و تنها یک قدم تا دریافتن راز کتاب سرنوشت‌ساز باقی است، کتابی جادویی که فانوس هر قدم در تاریکیِ ترس می‌شود. او هیچ‌گاه خودش را در آینه ندیده و نمی‌داند با پیروزی در این مسابقه می‌تواند به بخش اصلی کتابخانه‌ی سلطنتی برسد یا تا ابد محکوم به ندیدن انعکاسش است. حامیِ هر نفس او یک پله تا رسیدن به قله‌ی پیروزی تلقی می‌شود؛ اما آیا این حامی می‌تواند واقعیت مرحله‌ی جدید را به او بگوید؟ این موجب شکست قطعی‌اش می‌شود یا امیدی به مبارزه می‌باشد؟ مقدمه: از هر آنچه که ترسیدی روبه‌رویت قرار بده، شاید منجر به عادت شود شاید مرگ شاید هم روال عمرت دگرگون و نیک شود، شاید بد! پای اسرار پنهان که در میان باشد، خطر دستانش را باز می‌کند. حال تو آن را به آغوش می‌کشی یا رد می‌کنی. حامی اگر حامی و نفس برای او مهیا باشد، فرصت هر حسرتی به پایان می‌رسد و به سوی اسرار بدون ترس پا تند می‌کند. این آخرین مرحله‌ی موفقیت است که اگر از آن بگذری رویایت به حقیقت می‌پیوندد. رویایی شیرین از یک انعکاس، انعکاسی که چیزی برای تردید و ترس باقی نمی‌گذارد، وقتی که او خودش را در آینه می‌بیند.

داستان جسدی با چشم باز | ونوس عبادی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: آنیل بعد از سختی‌های زیادی که برای گرفتن رتبه‌ای عالی پشت سر گذاشته، توی شبی که جواب کنکور‌ها روی سایت رفته وارد صفحه جواب‌ها می‌شه تا ثمره دست رنجش رو ببینه، اما این روز از ابتدا بد آغاز شده بود. آیا جمله پس از تاریکی سپیدی‌ست برای دختر ما هم صدق می‌کنه؟ یا شاید تاریکی و تاریکی و تاریکی توی اون شب وهم‌انگیز مهمون دخترمون خواهد بود و تا ابدیت بمونه! چطور می‌شه که موفقیت‌ها بی‌ثمر می‌مونن؟ این بازی تلخ روزگار تا کی ادامه پیدا خواهد کرد؟ آیا وقتش بود؟ وقت تباه کردن تلاش‌هایی که قرار بود موفقیت‌های پی‌درپی‌ای رو همراه خودش داشته باشه... مقدمه: از ابتدا این روز را شوم و تاریک نوشته بودند، از ابتدا قرار نبود بشود. بر پیشانی‌ام از ابتدا بد خط نوشته بودند «آمده است که عذاب بکشد و تباه شود.» در جنگ‌ها و بلبشو‌های زندگی پیروز میدان شدم اما وقتی از ابتدا برنده را معین کرده‌اند، نمی‌شود کاری کرد. نه من و نه تو نمی‌دانیم تا کی قرار است با دست‌هایی دردآلود از میدان خونین نبرد بیرون بیاییم، اما با آنکه مطلعیم در آخر این مسیر سنگلاخی چیزی جز مرگ به انتظارمان ننشسته است؛ باز هم برای موفقیت‌های بیشتر و پیروزی‌های پی‌درپی می‌جنگیم و به خاک و خون می‌کشیم تقدیر را... غافل از آنکه مرگ درست بیخ گوشمان نشسته است... «نرجس پروازی»

داستان نفس های مصنوعی | نرجس غلام نژاد ( نرجس پروازی) کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: در تکاپوی مهیاسازی تولدی بی‌نظیر برای فرزندش بود، تدارکات زیادی دیده و به قولی سنگ تمام گذاشته بود. تمام علایق پسرش را تهیه کرده و خانه را زینت بخشیده بود. همه چیز عالی پیش می‌رفت تا اینکه همه چیز خراب شد! چه اتفاقی می‌تواند تمام این تدارکات را خراب کند؟ چه چیزی می‌تواند عامل پریشان حالی این مادرمان شود و تولد به غمی بزرگ بدل شود؟ مقدمه: بهترین‌ها را تدارک دیدم، برای شنیدن صدای خنده‌ها و قهقهه‌های کودکانه‌ات، برای پایکوبی و بالا و پایین پریدن‌های شادمانه‌ات، برای خوشحالی‌ات همه چیز را مهیا کرده‌ام. کافیست شمع‌ها را فوت کنی تا صد و بیست سال زنده بمانی اما... شمع‌ها هم در حسرت فوت شدن تمام شدند ولی طمع خاموش شدن را نچشیدند؛ همانند بادکنک‌هایی که در حسرت بازی کردن مانند و با بلند‌ترین صدای ممکن بغضشان ترکید، مثل هدایایی که افسوس باز شدن را خوردند و در آرزوی دیدن صورت ذوق‌زده‌ات به اعماق زباله‌ها پرتاب شدند. همانند منی که در حسرت دیدنت مردم و نفس‌هایی مشقی وجودم را به اسارت گرفتند.

داستان کوتاه نبض ها نمیمیرند | آیدا اسماعیلی راد کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: برای عشق رفتیم و سرانجام راه مرگ را طی کردیم. برای باران رفتیم و در آخر سیل خون را در نظر گرفتیم. حال من خوبمو تو هنوز قصد چشم گشودن نداری! تا کی؟ تا کی باید منتظر تکان خورد پلک‌هایت باشم؟ تا کی باید دم گوشت نجوای عاشقانه سر دهم تا بیدار شوی؟ تا کی قصد داری این قلب عاشق مریض را منتظر نگه داری؟ مقدمه: این چیست که چون دلهره افتاده به جانم حال همه خوب است، من اما نگرانم در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر مثل خوره افتاده به جانم که بمانم چیزی که میان تو و من نیست غریبی است صد بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت آنقدر که خالی شده بعد از تو جهانم از سایه‌ی سنگین تو من کمترم آیا؟ بگذار به دنبال تو خود را بکشانم ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم «فاضل نظری»

داستان احتجاب | فاطمه آرمده کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: دختری به پاکی گل هستم؛ نُه سال دارم، در حال جنگم تا از پس مشکلات بربیایم، من در مهم‌ترین روز زندگی‌ام، چیزی را که دوست داشتم به دست آوردم، حال فقط یک چیز مانده، قانع کردن. مهم‌ترین روز آن دختر چیست؟ مشکلاتِ دختر نُه ساله چه بود؟ چه کسی را این دخترک، قانع خواهد کرد؟ مقدمه: چادری به سر دارم، زیبا، امن و دلنواز. بهر یک عاشق، چه چیزی بهتر از رخت نماز؟ چادری دارم که از بانوی نیلی چهره‌ای گشته سهم الارث من. باشد برایم همچو راز، رخت زیبایی به تن دارم چو رخت حوریان. مأمنی دلخواه، ناب و ساده چون مُهر نماز، سالمم‌ می‌دارد از تیر و گزند چشم بد. تا که در روز جزا گردم سعید و سرفراز، همچو یک دُر گرانقدرم درون یک صدف. کز هوای نفس ایمن باشم و از شر آز دل به دلداری بدادم، پاک و دلبند و حمید کندرون خلق باشد شهره به بنده نواز.

داستان واداشتگی | هانیه تاجیک کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: مقدمه: خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست به زندگانی من فرصت جوانی نیست من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار خدای شکر که این عمر جاودانی نیست همه بگریه ابر سیه گشودم چشم دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم دریغ و درد که این انتحار آنی نیست‌ نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست شهریار خلاصه: گاهی نمی‌خواهی، ولی می‌شود! بی‌زاری، ولی می‌شود؛ واهمه داری، ولی می‌شود. گریانی، ولی می‌شود. او هم نخواست! ولی شد. ماجرای او با تمام شدن‌ها فرق دارد؛ او دختر بود و شد! مظلوم بود و شد، بی‌پناه بود و شد. به هرحال، تقصیر او نبود! ولی شد. اما... اما هم حق داشتند‌. تمام دنیایشان در همین روستای کوچک و دام و زمین و مردمِ بیهوده گویش! آنها چه می‌دانستن از تحصیل و سن مناسب و خوشی و ذوق کودکی دخترانشان؟ در ذهن آنها زندگی تنها یک معنا داشت، ازدواج و رفتن به خانه‌ی شوهر و فرزند آوری و در آخر هم مرگ! مجازات دختر بودنش چه بود که این‌گونه او را غمگین و ماتم‌ زده می‌کرد؟ آیا زندگی همه‌ی دختران را اینگونه مجازات کرده بود؛ یا فقط دخترک قصه‌ی ما سرنوشت غمناکی داشت؟!

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.