انجمن نویسندگی دیوان
کلبه ای برای قصه های ما
داستان ناپلئون قدرت | پارمیدا سخایی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: پسری فوتبالیست که نامش بر زبان همه جاریست و نزد هر قشری از جامعه محبوب است؛ اما با رعد و برقی که به زندگیش برخورد می‌کند، این محبوبیت هم از بین می‌رود. گویا برای زمین زدن او ارتشی عظیم به وجود آورده‌اند. تمرکز محبوبیت و حرفه‌ای بودن را به کل فراموش کرده و حال به دنبال فرشته‌ی نجاتش می‌گردد. آیا شما می‌توانید فرشته‌ی واقعی زندگی او را پیدا کنید؟ طوفان زندگی او می‌خوابد یا تا ابد ادامه خواهد داشت؟ مقدمه: گدایی سی سال کنار جاده‌ای می‌نشست. یک روز غریبه‌ای گذر کرد و از او پرسید: - آن چیست که رویش نشسته‌ای؟ گدا پاسخ داد: - هیچی تا زمانی که یادم می‌آید، روی همین صندوق نشسته‌ام. غریبه لب‌ زد: - آیا داخل صندوق را دیده‌ای؟ گدا جواب داد: - برای چه داخلش را ببینم؟ در این صندوق هیچ چیزی وجود ندارد. غریبه اصرار کرد که گدا کنجکاو شد که در صندوق را باز کرد و با ناباوری مشاهده کرد که صندوقش پر از جواهر است. من همان غریبه‌ام که چیزی ندارم به تو بدهم؛ اما می‌گویم نگاهی به درون خودت بینداز، تو دارایی خودت هستی.

رمان تابستان با لیلی | ع.حاجی زاده کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: لیلی دختری ساکت و خموش که روز‌های تابستان خویش را یکی پس از دیگری در دنیای پوچی می‌گذراند تا که با ماهی آشنا می‌شود. نقاشی حاذق که با قلمویش زندگی جدیدی را به او هدیه می‌دهد. چه کسی گفته نقاشی کار نیست و راه زندگی آدم را عوض نمی‌کند؟ نقاشی نه تنها زندگی این دو را بهتر ساخت، بلکه مسبب شروع دوستیشان بود. نقاشی کاری کرد که هر دو زندگی سابقشان را فراموش کنند، هر روز تابستان خود را با نقاشی سپری و چیز‌های بیشتری از هم کشف می‌کردند. اما مگر چه به آن‌ها گذشته بود؟ مگر چه زجرهایی کشیده بودند که از نقاشی کمک گرفتند؟ مقدمه: هر دویمان تنها قلمو و اندکی رنگ نیاز داشتیم تا زندگیمان جان بگیرد، تا دفتر گذشته‌ی دردناکی که خاطرات تیره و تاری را یادآوری می‌کرد را ببندیم و از نو شروع کنیم. بدون هیچ عذاب وجدانی برای اتفاق‌هایی که افتاده، بدون هیچ حسرتی برای فرصت‌های از دست رفته تنها من باشم، تو و تابستانی که در آن به رفاقتمان رنگ بخشیدیم. تابستانی سرنوشت‌ساز و خاطره انگیز! در آخر نامه‌ای برایت دارم؛ هیچ‌گاه نگذار از کسی که هستی دورت کنند، هیچ‌گاه نگذار زندگیت رنگ ببازد و هیچ‌گاه نگذار آرزو‌هایت خاک شوند. همیشه قلمویت برای تجدید جوهر دفترت آماده باشد!

داستان کوتاه زادخور | یگانه حیدری کاربر انجمن دی‌وان

خلاصه کتاب:     خلاصه: یک دانشجویِ ترم آخر حقوق بارهاست در تحویل دادن پایان نامه‌‌ی خود ناکام مانده و سخت پریشان حال و محزون شده. وی که نیت قتل نفس دارد با گرفتن هدیه‌ای در زاد روز خود، به یک‌باره از نیتش صرف نظر می‌کند. آن هدیه چه چیزی یا چه کسی است که مسیر او را به یک‌باره دگرگون می‌کند؟ آیا او می‌تواند دست از سر کوفت زدن به خویش بردارد؟ وی می‌تواند راه درست را در پیش گیرد؟ مقدمه: تنها راه در دسترسی که می‌توان از آن طریق، هدف‌هایت را از رویایی دست نیافتنی و ناممکن به واقعیت برسانی، آن است که بدانی برای چه چیزی قمار کرده و معرکه به راه می‌اندازی! رویاها شیرین و دست یافتنی هستند؛ ولیکن محتاج یک فردِ پیله برای پروانگی‌اند. پروانه‌هایی که چشم را خیره می‌کنند، نباید از یادمان ببرد که در ابتدا یک کرمِ کریه هستند. زیبایی‌ها پرورش می‌یابند، همانطور که تو بالغ می‌شوی. آن‌چه در خواب می‌بینی را در واقعیت پرورش بده تا بدانی برای چه چیزی سختی را قبول و خود را به محاربه طلبیده‌ای! انسانی که برای خود و رویاهایش قدم از قدم برنمی‌دارد، جنایت است که به عنوان انسانی زنده قلم‌داد شود.

رمان کانون سرد | کیانا حیدری کاربر انجمن دی‌وان

خلاصه کتاب:   خلاصه: دختری یتیم و نابینا که در کودکی توسط خانواده‌ای به سرپرستی گرفته شد؛ اما موضوع عجیب آنجاست که آن خانواده هیچ محبتی به او ندارند و بلافاصله دخترک را به فرانسه می‌فرستند و تنها از لحاظ مالی ساپورتش می‌کنند. پس از سال‌ها که دختر ما هجده سالش شده تقاضا دارند به خونه برگشته و با آن‌ها زندگی کند، در صورتی که دختر و حتی خواهر و برادران ناتنیش هیچ علاقه‌ای به این موضوع ندارند؛ اما این اصرار برای چیست؟! پشت این سرپرستی و نامحبتی‌ها چه حقیقتی نهفته؟ «نرجس/پروازی»   مقدمه: دیدگانم ظلمت را قورت داده؛ اما لبان تو که بر آن‌ها فرود آید تاریکی که باشد؟ غم چیست؟ شاید خوب باشد که نمی‌بینم چشمان هر کس پر از اعترافات زننده و خوفناک است. من می‌ترسم، از احساسات نهفته در عمق نگاه اطرافیانم می‌ترسم. خوف دارم از چشم دوختن به تیله‌های سرد و پر نفرتشان که مرا می‌نگرند. سال‌ها پیش جر شد، بحث پیش آمد، دعوا کردند؛ همه از هوس بود، خریت به همراه داشت؛ اما من قربانی شدم، منی که هیچ نقشی در آن نداشتم، اگر سال‌ها پیش این چنین نمی‌شد من باز هم کنارت بودم؟ باز هم به من لبخند می‌زدی و به جای دیدنش، حسش می‌کردی؟ شاید این تلخی‌ها برای این پایان شیرین باید رخ می‌داد؛ اما حال نمی‌دانم حال قلبم چگونه است، خودم چطورم، فقط می‌دانم که می‌خواهمت و من، جز تو کسی را ندارم، پناهم ده! «نیایش نوشادی‌ نارگ‌موسی»  

دلنویس‌های نرجس پروازی۳ | نرجس غلام‌نژاد کاربر انجمن دی‌وان

خلاصه کتاب:   خلاصه: سومین مجموعه از دلنویس‌های نرجس پروازی تقدیم نگاه تک‌تک دوستانی که به من حقیر لطف دارند و قلمم رو برای خوندن برمی‌گزینند. متن‌های کوتاهی که هر کدام بار احساس مختص به خود را به دوش می‌کشند. نوشته‌هایی که حاصل سکوت‌های عظیم هستند و قصه‌های بلندی را در پشت خطوط کمشان پنهان کرده‌اند. دعوت مرا برای خواندن دلنویس‌های نرجس پروازی پذیرا باشید. مقدمه: تمام دار و ندارم متن‌هایی هستند که از ذهن و روحم نشات می‌گیرند. دهانی که وادار به سکوت باشد، حرف‌هایش را قورت می‌دهد و در عوض، قلم به کمکش می‌رود تا نا به‌ هنگام خفه نشود. تمامی سخنانش را با جوهری روان بر روی کاغذ می‌آورد و برگه‌های سپید را عزادار کلمات بلعیده شده می‌کند. این است دنیای کوچک کسی که نویسندگی را برمی‌گزیند تا حرف دلش را به گوش ناشنوایان اطرافش برساند.

داستان خنده‌های مکتوم | گالیور کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب:   خلاصه: زن و مردی که به این خیال بودند روزی همه‌ی بحث و جدل‌های بی‌فایده‌شان تمام می‌شود و دیگر زندگیشان آنقدر غم‌انگیز نخواهد بود در پی راه نیک بختی و مسیر درست می‌گشتند؛ اما تصمیمی را شایسته و سزاوار زندگیشان نمی‌دیدند! افکار فرسوده و پوسیده‌ای داشتند. همچنین لبخند‌های سلبی و مکتوم به لب می‌زدند و گمان می‌کردند با ادامه دادن به همین راه به زودی جدال بینشان خاتمه می‌یابد. اما افکارشان نتیجه‌ای مطلوب دارد؟ این حجم از آشوب به دست چه کسی آرام می‌شود؟ مقدمه: از سر و رویش عرق می‌ریخت، صدایش زمخت شده و چشم‌هایش کم سو، پاهایش زخمی و دست‌هایش پینه بسته؛ اما به راهش ادامه می‌داد، در واقع این مسیر بیراهه‌ای بیش نبود که برای اطرافیانش محبوبیت به خصوصی داشت! می‌بایست گزینه‌ای شایسته و سزاوار زندگیشان انتخاب کند. راهی که مورد قبول خودش باشد و ضمیمه کنار هم بودن را فراهم کند، آن راه که در نظرش آمد، مسبب نیک بختی و شعف در نگاهش شد؛ اما آن راه با گناهِ هنگفتی همراه بود. لبخندهایش مملو از ذوق و دیگر صدایش خسته و نالان نبود!  

  • مرضیه علیشاهی
  • 262 بازدید
  • 2 نظر
دلنوشته آنهدینا | پارمیدا سخایی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: دلنوشته آنهدینا خلاصه: دست به قلم برمی‌دارم؛ از عشق، جنگ، زندگی و دردها می‌نویسم، از درد دل‌های فراوانم! گاه اشک ریخته‌ام و گاه خندیده‌ام و همه‌ی آنها دست به دست هم دادند تا احساساتم را نشان دهم. این دلنوشته‌ها، رویاهایی هستند که نوشته شده‌اند و از تو می‌خواهم رویاهای بی‌کرانت را به تصاحب قلمت دربیاوری... آرزوهایی که قرار است خاطراتت شوند! مقدمه: روزی برایم مهم بود که در اطرافم چه می‌گذرد و چه چیزها اتفاق می‌افتد؛ اما گویا رعد و برق بر دل بی‌قرارم زد. دیگر از دنیا و آدم‌های رنگارنگ و هزار چهره‌اش گریختم. گریختن گاهی زیباتر و بهتر از جواب دادن و بحث‌های بی‌ربط است. زندگی من از آنجا شروع شد، آنجایی که نسبت به حرف‌های آنها بی‌تفاوت بودم و حتی دیگر اشکی هم نمی‌ریختم. آری! من مبتلا شده بودم، مبتلا به بی‌اهمیت بودن به افراد زندگی‌ام. گاهی بی‌تفاوت بودن هم جوابی به دردها و غصه‌های فلک است و گذشتن از حرف‌های پوچ و واهی چه زیباست!  

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.