خلاصه کتاب:برگی جدا افتاده از درخت. قاعدهی ما سرشار از احساس است؛ احساسی از جنسی نامعلوم... قصه ما جنسی دگر دارد؛ نه مردی فولادی دارد و نه دختری چشم آبی. دختر قصهی من افسرده است از گناهی که جزء زیباییاش بود. او زندگیاش خلاصه شده بود در افکاری که مملو از پوزخندها، کنایهها و ترحمها بود. دختر قصهی ما مبتلا به بیماری پیسی بود! غم دلش را چه کسی میداند جز او؟ و حال کسی که از میان حصار تاریکی که دوره خودش کشیده بود پیدا میشود. چه کسی بهتر از او برای تسکین دردش؟
خلاصه کتاب:خلاصه:
دنیا و باران با هم سعی دارن زندگی مستقلی به دور از پدر و مادرشون داشته باشن بنابراین برای پیدا کردن کار به چندین جا میرن و هربار بنابه دلایلی استعفا میدن! تا اینکه توی شغل آخرشون به مشکل بزرگی بر میخورن طوری که دیگه قید کار کردن رو میزنن!
اما مگه چه اتفاقی افتاده که دنیا و خواهرش دیگه به سراغ کار نمیرن؟ با برگشت پدر و مادرش از کانادا وقایع جدیدی رخ میده که دنیا رو به چالش بزرگی میکشه.
دنیا چطور میتونه با این وقایع رو به رو بشه و با این چالش بزرگ مبارزه کنه؟
مقدمه:
دلبرم! چشم من به چشمان تو که افتاد، ناگاه ماهی کوچکی شدم که بدون دریای چشمانت میمیرد!
شدم همان ماهی ناتوانی که جز دریا، خانهی دیگری ندارد.
کاشک رویایم در قاب حقیقت بنشیندو خانهی چشمانت را برای همیشه به من اجاره دهی!؟
تو نگاهت را به من بده، من قلبم را به تو تقدیم میکنم.
تو قلبت را به من بده، من وجودم را به تو هدیه میدهم.
تو وجودت را به من بده من جهانم را برایت ازرانی میدارم.
{روژینا محمدی}
خلاصه کتاب:خلاصه:
داستان محور زندگی هلیا میگذره دختری که توسط عشقش ترک شده و اجبارا بچش رو سقط کرده ولی حالا کیان برگشته و تازه متوجه میشه هلیا باردار بوده و از اینکه بچه رو سقط کرده به شدت عصبانیه و این تازه اول تقدیر شوم و تاریک هلیاست...
کیان چه عکسالعملی نشون میده؟ بعد از این چه ماجراهای تلخ دیگه ای قراره رخ بده که زندکی هلیا رو به چالش میکشه؟مقدمه:قدمهایم اشتباه بودهاند یا از ابتدا تباهی و تاریکی بر روی زندگیام سایه انداخته بودند؟چه کرده بودم که این مجازاتش بود؟ درد و عذاب و ردائت تنها چیزهاییست که در زندگی با آنها مواجه میشوم.لااقل تو در کنارم بمان، راه خوشبختی را نشانم بده حتی اگر قرار باشد مدت کوتاهی را در آنجا اتراق کنیم. نگذار بیهیچ خاطره خوبی از این دنیا بروم و حسرت شادی کردن را بچشم.سزاوار مدتی با آرامش زیستن هستم تو آن را به من هدیه کن. روزهایی خوشی را برایم بساز که حتی اگر تلخی روزگار به سراغم آمد باز هم خوشنود باشم از اینکه وقتی را شاد زیستهام.نرجس/پروازی
خلاصه کتاب:خلاصه:
ماهرخ، دختری که زیبایی رخش حتی ماه رو متحیر میکنه، درست اولین روز مدرسهش اسیر میشه؛ اسیر دستهای کثیف یه غریبه، شاید هم آشنا! یا بهتره بگم؛ اسیر دستهای یه غریبهی آشنا میشه!
دختر کوچولوی قصمون توی اولین روز مدرسهش خانم میشه! درست توی هشت سالگی! شخصی به ظاهر مرد و مذکر جنسی دنیاش رو به آتیش کشید و حالا نفرت بزرگی توی دل دختر قصه به وجود آورده!
اون غریبهی آشنا چه کسی بوده؟!
هدف اون مرد از این تباهی چی بود؟! مقدمه:
با یادآوری دوران کودکیام، اشکهایم روان میشوند!
دورانی که برایم چیزی جز آه و ناله و اشک و گریه نداشت؛ اما نمیخواستم اینطور شود، نمیخواستم روز اول مدرسهام روز قتلم شود! روز قتل دخترانگیام، روز قتل تمام رویاهای صورتی و روز قتل خندهام!
جامهای که سرنوشت برایم دوخت، به تن نحیف و کوچکم زیادی بزرگ بود!
از همان روزها کینه در دلم روان شد؛ کینه از آدمها! کینه از جنسهای مذکر به ظاهر مرد!
اما با این حال پیروز شدم؛ پیروز محو کردن فریادهایم در سکوت!
خلاصه کتاب:خلاصه:
آیدل بودن سخته، زندگی یک آیدل پر از شایعه و سختی و درگیری وجود داره، اما ایندفعه شایعه سختتر بود، اینکه یک آیدل یکی از اعضای خانوادش پیدا میشه.
عکسی در گوشی خواهر ریوک پیدا میشه و باعث شایعهای بزرگ میشه. آیا این شایعه تموم میشه؟ یا نه؟ شاید یه کلمه همه چیز رو تموم کنه؟ شایدم نه! مقدمه:
یک عکس، همه چیز را عوض کرد.
زندگی سه تا گروه آیدل، درگیر یک عکس شد.
عکسی که نشان میداد، همه چیز دروغ بوده!.
همه چیز!.
اما با یک کلمه همه چیز بدتر شد.
اعتراف کردن به حقیقت!
اتفاقی سهمگین بود، شخص متهم به حقیقت اعتراف کرد و کیش-مات شد.
آیا همه چیز درست میشه؟
خلاصه کتاب:خلاصه:
کتی دختری شیطون و بازیگوشه که با مادرش زندگی میکنه، یه شب وقتی به خونه برمیگرده میبینه مادرش رو دزدیدن و آدمهایی که مادرش رو دزدیدن، برای آزاد کردنش از اون سیصد میلیون خواستند.
کتی میخواد خونشون رو بفروشه؛ اما کسی که میخواد خونه رو ازش بخره پیشنهادی به اون میده که کل سرنوشتش عوض میشه!
اون شخص چه پیشنهادی بهش میده؟!
اون میتونه برای آزادی مادرش کاری بکنه و درخواست اون فرد مرموز رو قبول کنه؟! مقدمه:
گاهی سرنوشت عجیب ورق میخورد و تو را گرفتار عاشقی میکند جایی که اصلا به فکرت هم نمیرسد.
تمام وجودت برای زندگی محتاج آغوش دیگری میشود و چه زیباست اینکه بند-بند وجود عشقت متعلق به تو باشد. هیچوقت فکرش را نمیکردم که کل وجودم دیگری را پرستش کند و چه شیرین است که تا ابد سهم او باشی و او نیز سهم تو باشد.
خلاصه کتاب:خلاصه: رها دختری که توی کافهای کار میکنه، طی یه سری اتفاقات مدلینگ مرموزی وارد کافهی رها میشه، مدلینگ ما وقتی میفهمه که رها خونهی پسردایی خلافکارش زندگی میکنه سعی داره رها رو از این خونه بیرون بکشه چون توی نگاه اول عاشق هم شدن، اما چجوری؟ به نظرتون چه نقشهای برای نجات رها از اون خونه میکشه؟ این مدلینگ مرموز از کجا میدونه که داییش خلافکاره؟ اصلا چرا این مدلینگ مرموزه؟ مقدمه: من را دعوت کن به همان کافه همیشگی بوی خوب عطرت، میز چوبی و نگاه مستت دست من فنجانی و غزل در دستت و هوا پاییزیست و کمی ابری و سرد، عابران چتر به دست پشت هم در گذرند! شنبه بارانی، گوش من تیز شد از خنده تو و چه حال خوبی روبهرویم گل گلدان محبت و دو چشمت که عجب غوغایی ست، من سؤالی دارم میشود چشم تورا دید و نمرد؟ میشود آیه قرانی بارانی را لای این شعر سرود؟ میشود سهم دو چشمان تو باشم هر دم؟ میشود پلک نزد؟ قهوهتر از چشمت تؤی فنجان کدام کافه چیست؟ کافه چی فنجانم پیش چشم تو بود و در آن زل زد و گفت! وای بر تو که چنین قهوه تلخی داری!
خلاصه کتاب:خلاصه:
باز هم عاشق و معشوق... باز هم همان قصهی لیلی و مجنون قدیم... لیلی بیمار و مجنون عاقل! زندگیه بیرحمی که آن دو را مثل همیشه از هم جدا کرد؛ اما پس از شش سال، یکباره در جهتی مخالف، با هم رو به رو شدند. حال سوال اینجاست، این بار دست روزگار چه سرنوشتی را برایشان رقم زده؟ آیا باز هم قرار است از هم دور شوند یا چه؟ مقدمه:
همیشه قرار نیست به چیزی که میخواهی، برسی! گاهی باید گوشهای بنشینی و به گذر زمان و اتفاقات چشم بدوزی.
گاهی لازم است از آرزوهایت چشم برگردانی و در جهت مخالفشان قدم برداری؛ از آنها دور بشوی و در دل سرنوشتی نامعلوم و مقصدی تاریک، قدم برداری.
شاید در آن سر تونل بیانتهای و تاریک، روزهای خوش زندگی با نقابی جدید به انتظارت نشسته باشد.
«نرجس پروازی با اندکی تغییر»
خلاصه کتاب:خلاصه و مقدمه:
شکوفه تازه از همسرش جدا شده.
یک ماه نگذشته و حسابی درگیریهای ذهنی داره؛ تا اینکه یه خبر کل خانواده رو به شوق میاره، حتی شکوفه رو!
و اون خبر چیه؟ تنها پسر عموی شکوفه بعد از هفت سال برگشته ایران... پسر عمویی که همبازی بچگیهای شکوفه بود الان با دست پر اومده برای ایجاد تغییر توی زندگی شکوفه.
ولی آخه چطور؟!
***
معشوق شاعر بودن غمانگیز است؛ خصوصا وقتی بعد نوشتن هزاران شعر دربارهات دیگر مخاطب شعرهایش نباشی!
مثلا فکر کن روزی آیدا از خواب بلند میشد و میدید دیگر مخاطب اشعار شاملو نیست و کتاب مثل خون در رگهای من پشت چاپ مانده و احمدِ عزیزش کتاب دیگری را برای معشوق جدیدش گیسو نوشته به نام عطر خوش گیسویت!
آیدا در آینه به خودش نگاه میکرد، آیدا در آینه میشکست!
خلاصه کتاب:خلاصه: مرد نهفته کیست؟ او در محلهی پایین شهر تهران طبق قوانین پدرش حاج مرتضی است اما شیفته دختریست، دختری که او را با گذر از افراد محله و خانوادهی سخت گیرش زیر نظر خود دارد؛ اما چگونه؟ مگر میشود؟ حاج مرتضی متوجهی پنهان کاری پسرش میشود و تصمیم سختی را پیش رویش میگذارد.
تصمیم حاج مرتضی برای تک پسرش چیست؟ مقدمه:
برایم شیرین زبانی کن!
گوش سپردن را بلدم!
تو برایم ناز کن!
جانم را بدهم و نازت را خریدار باشم بلدم...
عاشق بمان که عاشقی را بلدم!
برای من بمان که ماندن را بلدم!
منِ دیوانه را بغل بگیر تا عطش داشتنت ز من مجنونی بسازد که هیچ تا به عمرشان ندیدهاند.
سری به آغوشم بزن حتی اگر وسط خیابان هستم!
سری به دلم بزن حتی اگر پریشان هستم!
سری به من بزن که به انتظارت نشستهام!
تا بیایی و ز منِ دیوانه، عاقلی عاشق بسازی که چشم انتظار معشوقش است!
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.