انجمن نویسندگی دیوان
کلبه ای برای قصه های ما
داستان بلند فانوس نفتی | ساره احمدی کاربر انجمن‌ دیوان

خلاصه کتاب: چهارتا دختر پررو و خشن که سر یه خودکشی با چهار تا پسر آشنا می‌شن. بعد از کلی کتک کاری، یه مشکل بزرگ ایجاد می‌شه که پسرها تصمیم می‌گیرن که دخترها رو ملاقات نکنن.  حدود هفت سال بعد، زمانی که دخترها دارن از آلمانی به ایران میان، سوار هواپیما اشتباهی می‌شن و به منطقه‌ای از مالزی می‌رن، بعد از کمی اتفاقات اون‌ها وارد یه جنگل می‌شن که با فانوس‌های نفتی تزیین شده. بعد از ورود اون‌ها به جنگل، کم-کم قدشون کوچیک می‌شه و اتفاقاتی می‌افته که غیر قابل پیش بینی هستن. چرا پسرها تصمیم می‌گیرن که دخترها رو ر ملاقات نکنن؟ چه چیزی باعث کوچک شدن دخترها می‌شه؟  

داستان کوتاه تحفه زمستانی|نازنین محمدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: در اواسط زمستان، وقتی که زوج‌های جوان همه در هیاهوی خرید برای روز ولنتاین هستند، دو خواهر جوان که عاشق بازی‌های شرطی هستند، شرطی می‌بندند که هم هیجان و استرس زیاد و هم دردسرهای زیادی را برایشان به همراه می‌آورد. چه بلایی سر آن خواهر نگون بختی که جرئت را انتخاب کرده می‌آید؟ یا بهتر است بگوییم، خواهر بازیگوشش چه شرطی برای او می‌گذارد؟! آن شرط باعث خوشبختی‌اش می‌شود یا بدبختی او؟!

داستان کوتاه غضنفر کله فروش|ماهی.ر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب:

همه‌چیز از یک روز بارانی شروع شد، روزی که دختر قصه دنبال یارش می‌گشت و نمی‌دانست لحظاتی دگر خدا برایش نشانه‌ای از او می‌فرستد.

شاید در همان هنگام، دهن به دهن شدن با پسرک برایش جذاب بود؛ اما او که نمی‌دانست بعدها چه جنگ‌هایی انتظارش را می‌کشد و آن جنگ در حین سود داشتن باعث می‌شود که از کار چندین و چندساله‌اش اخراج شود.  آن کار چیست؟ سرنوشتش به کجا ختم می‌شود؟

رمان جدا از جو | هانیه تاجیک کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: همیشه همه چیز عادی و قابل باور نیست، خیلی چیزها ممکن غیر عادی و ارادی باشه! ممکن غیر باور باشه! مثل ورود یه موجود غیر انسانی به زندگی یه نخبه‌ ی سر به هوا! مثل شروع یه رابطه عاشقونه با موضوعی باور نکردنی! مثل وارد شدن به دنیای اجنه و جدا شدن از دنیای عادی. مثل ارتباط داشتن با موجودات غیر عادی و دل دادن به همون موجودات. چه اتفاقی می‌افته واسه دختری که ناخواسته وارد دنیای اجنه می‌شه؟ چه کسی قراره حمایتش کنه و مراقبش باشه؟ چی میشه که دلش رو به موجودی عجیب و در ظاهر ترسناک می‌بازه؟

داستان کوتاه چه تفاهمی | راحله محمد زاده معلم کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: سودا دختری خندون و البته خیلی پایه، اون با اصرار زیاد باباش رو راضی می‌کنه تا با دوست‌هاش به یه سفرِ سی روزه بره. توی اون سفر سودا و دوست‌هاش به یه کنسرت می‌رن که اونجا با چند پسر آشنا می‌شن و اکیپ می‌شن اما سودا عاشق یکی از اون‌ها می‌شه! ‌و اما سوالی که پیش میاد اینه که سودا به عشقش می‌رسه؟ اصلا حس اون‌ها دو طرفس یا نه؟ مقدمه: دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد/ و آبی از دیده می‌آمد که زمین‌تر می‌شد تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز/همه شب ذکر تو می‌رفت و مکرر می‌شد چون شب آمد همه را دیده به یار آمد و من/ گفتی اندر بن مویم سر نشتر می‌شد آن نه می‌بود که دور از نظرت می‌خوردم/ خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد از خیال تو به هر سو که نظر می‌کردم/پیش چشمم در و دیوار مصور می‌شد «سعدی»

رمان مدلینگ مرموز | رها.میم کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: رها دختری که توی کافه‌ای کار می‌کنه، طی یه سری اتفاقات مدلینگ مرموزی وارد کافه‌ی رها می‌شه، مدلینگ ما وقتی می‌فهمه که رها خونه‌ی پسردایی خلافکارش زندگی می‌کنه سعی داره رها رو از این خونه بیرون‌ بکشه چون توی نگاه اول عاشق هم شدن، اما چجوری؟ به نظرتون چه نقشه‌ای برای نجات رها از اون خونه می‌کشه؟ این مدلینگ مرموز از کجا می‌دونه که داییش خلافکاره؟ اصلا چرا این مدلینگ مرموزه؟ مقدمه: من را دعوت کن به همان کافه همیشگی بوی خوب عطرت، میز چوبی و نگاه مستت دست من فنجانی و غزل در دستت و هوا پاییزی‌ست و کمی ابری و سرد، عابران چتر به دست پشت هم در گذرند! شنبه بارانی، گوش من تیز شد از خنده تو و چه حال خوبی روبه‌رویم گل گلدان محبت و دو چشمت که عجب غوغایی ست، من سؤالی دارم می‌شود چشم تورا دید و نمرد؟ می‌شود آیه قرانی بارانی را لای این شعر سرود؟ می‌شود سهم دو چشمان تو باشم هر دم؟ می‌شود پلک نزد؟ قهوه‌تر از چشمت تؤی فنجان کدام کافه چیست؟ کافه چی فنجانم پیش چشم تو بود و در آن زل زد و گفت! وای بر تو که چنین قهوه تلخی داری!

رمان خواهم ایستاد | هانیه عباسی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: آلیش توی یه دعوا خانوادش کشته می‌شن، آلیش از شانزده سالگی با خالش زندگی می‌کنه و وقتی دانشگاه تهران قبول می‌شه می‌ره تهران، اونجا با هر بدبختی خودش رو جمع می‌کنه تا یه اتفاق می‌وفته اتفاقی مسیر زندگیش رو کاملا تغییر می‌ده و... آیا این دختر ما می‌تونه خودش زندگیش رو از اول بسازه؟ آیا می‌تونه آدم‌های زندگی قبلش رو فراموش کنه؟ مقدمه: خودم... خودم می‌خوام زندگیم رو بسازم! نه این‌که بقیه منت رو سرم بزارن. نمی‌خوام یک باری روی دوش دیگران باشم. می‌خوام خودم انتخاب کنم... نه بقیه. این تصمیمی هست که... من گرفتم. عقب نمی‌کشم و نخوام کشید... نمی‌خوام کسی بهم بگه فلان کار رو برات انجام دادم... می‌خوام خودم بگن فلان کار رو برام «خودم» انجام دادم! خودم، می‌فهمید؟

داستان کوتاه توت فرنگی من | حدیث پیری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: لیام و ناتالی زوج دیوونه قصه با اخلاق‌های ضد و نقیضشون، اتفاقی باهم آشنا می‌شن، ناتالی که پول پرسته و لیامی که خشک و پول‌هاش از پارو می‌ره بالا. اما سوال اینجاست که این دو نفر چطور باهم آشنا می‌شن؟ چطور می‌شن زوج قصه‌مون؟ اصلا چه اتفاقی برای این زوج می‌افته؟ مقدمه: به نظرم آدم‌هایی که دوستشون داریم، بوی توت فرنگی می‌دن! یه بوی خنکِ تازه‌ی شیرین. اصلا خودشون هم شبیه توت‌ فرنگی‌ان! یه قرمزِ خوشرنگ، کوچولو و دوست‌داشتنی. حتی مثل توت فرنگی شبیه قلب! اون قدر محبت‌هاشون مثل طعم توت فرنگی خوبه که آدم هرچی پیش‌شون باشه، باز بیشتر از قبل عاشق‌شون می‌شه. محبت آدم‌هایی که دوست‌شون داریم، عین توت‌فرنگیه، همون قدر جذاب، شیرین و خوشرنگ...

رمان زن داداش روانی | روژان باقری مجد، مرسانا امیری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: تو توی دهات... چیز ببخشید یه شهر دیگه زندگی می‌کردی و من یه شهر دیگه. حالا اومدی دهات... چیز... شهر ما و می‌خوای خودت‌ رو بندازی به داداشم و بدبختش کنی. مشکلی نیست چهارپایم رفیق! فقط یکی رو پیدا کن من خودم رو بندازم بهش. مقدمه: دست روزگار را دست کم نگیرید ای انسان‌ها. چرا که می‌تواند جوری بزند پس کله‌تان که پخش زمین شوید و می‌تواند هم جوری نازتان کند که ناز بشی عمویی موش بخورتت! خلاصه که بله، روزگار یک چیزیه که هر کاری از دستش برمیاد مثلا می‌تونه یکی رو از اون سر دنیا بکشه این سر دنیا تا بشه زنداداش روانی بنده. بله!

رمان انفجار قلبم | ریحانه بهرامی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: دختر داستان ما بین دو نفر که بد جور مجنونش شدن گیر می‌افته و بعد یک تصادف توی کما می‌ره و حافظش رو از دست می‌ده. رازهایی پنهان، حرف‌های ناگفته، عشقی پیچیده همراه با شیطنت دوتا رفیق خل و چل. دزدی در شب عروسی، کسی که این وسط حرف درست می‌زنه کیه؟ اعتماد سخته، دزد عروس کیه؟ مقدمه: خدایا! می‌نویسم از زندگی و دردهایش. از باران و قطره‌هایش. از چشمم و اشک‌هایش. از قلبم و تپش‌هایش، می‌نویسم تا همه بدانند که بعد از او، چه بر سر من آمد. ﺗﻨﻬﺎیی ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ می‌کند‌ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﯿﺰﯼ می‌ساﺯﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﯼ. ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽ‌ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ. ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺸﻪ. تنهایی از تو آدمی می‌سازد که دیگر شبیه آدم نیست.

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.