انجمن نویسندگی دیوان
کلبه ای برای قصه های ما
رمان اخم نکن سرگرد | معصومه بزرگپور کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: زندگی داستان دختر قصه ما مثل قصه هاست؟ نه! اینطور به نظر میاد؟ نه! اما ربط پیدا می کنه به یه قصه ی جذاب. قصه جودی ابوت و یتیم خونه. اما فرق داره زندگی دختر قصه ما، اون با یه پسر خوشگل که به فرزندی گرفته اش ازدواج نمی کنه. اون رو یه مرد مسن به فرزندی قبول می‌کنه. اما قسمت جالب اینجاست که چی توی اون خونه، در انتظار دختر قصه ماست. مقدمه: زندگی، دفتری از خاطرهاست. یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک. یک نفر همدم خوشبختی‌هاست. یک‌ نفر همسفر سختی‌هاست. چشم تا باز کنیم، عمرمان می‌گذرد. آنچه باقیست فقط خوبی‌هاست.

داستان کوتاه شگفتانه مشمئز کننده | نرجس پروازی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: همه مکانی دنج را برای قرار ملاقات‌های عاطفی خود انتخاب می‌کنند و هدایای چشم‌گیری را به معشوق خود می‌دهند، همه برای خنداندن دلبرشان هرنقشی را ایفا می‌کنند و سپس لحظات رویایی‌ای را در کنار هم رقم می‌زنند اما این موضوع برای من صدق نمی‌کند؛ چرا که نامزدم در یک روز سرد پاییزی مرا به درمانگاهی ناآشنا کشاند، نه برای آنکه بیمار شده و یا حالش بد است بلکه به‌خاطر آنکه سوپرایزی برایم دارد. چه سوپرایزی می‌تواند برایم داشته باشد که با شنیدنش مو به تنم سیخ و آب بر سرم خشک شود؟! آیا می‌توان اسمش را هدیه گذاشت؟! مقدمه: تو همانی که دلم می‌خواهد در چشمانش زل زده و خیره در مردمک‌های شبگونش تبسمی عاشقانه تحویلش دهم! چندین پلک برای دلربایی زنم و فاصله را با قدم‌های کوچک و شمرده بشکنم؛ آنقدر نزدیکش شوم که قادر باشم هوایش را به ریه بفرستم و گرمای تنش را حس کنم. یک دستم را روی قفسه سینه‌اش بنشانم و دست دیگرم را پشت گردنش قرار دهم. سرم را جلو برده و نفسم درست در کنار پوست گردنش بیرون بفرستم؛ سپس آرام و نوازش‌گونه در بغل گوشش زمزمه کنم: - سوپرایزت بخوره توی سرت روان‌پریش!

رمان بر و بحر | راحله محمدزاده معلم کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: دختری قوی و مستقل دانشگاه مورد علاقه مادر مرحومش قبول می‌شود تا خواسته قلبی مادرش برآورده شود، او در خانواده‌ی دوست صمیمی مادرش بزرگ می‌شود و این موضوع اتفاقی از کلام خاله‌اش را می‌شنود؛ اما تقدیر گونه‌ای رقم می‌خورد که ناخواسته تحت تاثیر خواستگاری که اجباری بوده، قرار می‌گیرد جالب‌تر آن است که بدون اینکه بداند عاشق خواستگارش که همان پسرِ گستاخیست که در دانشگاه سعی در آزردن او دارد می‌شود، چه پیش می‌آید که دخترک قصه عاشق پسر گستاخ دانشگاه می‌شود؟! آیا حسِ پسرک گستاخ هم نسبت به اون همین است؟! مقدمه: من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی؟ یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی تو همایی و من خسته بیچاره گدای پادشاهی کنم از سایه به من برفکنی بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم ور جوابم ندهی می‌رسد کبر و منی «سعدی»

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.