داستان بلند زندانی در اعماق قلبت | مهدیه خوشرو کاربر انجمن دیوان
خلاصه کتاب
گاهی اوقات یک راه اشتباه، منجرب به داغون شدن زندگیات میشود. ندونسته هی اون راه رو میروی و به بن بست میرسی؛ به بن بستی که هیچ راه فراری ازش نداری. توی باتلاق گیر میکنی که همهی آدمهای دور و برت، در حال غرق شدن تو رو نگاه میکنن؛ ولی هیچ کس به تو چیزی نمیگه و کمکت نمیکنه و میزاره توی همین باتلاق و بن بست گیر کنی. دست و پا میزنی ولی همه ایستاده تماشاگر هستند. نابود میشوی ولی همه نظارهگرند. بیتوجه به فکرهایی که در سر داری از گوشهای رد میشوند و به سمت تو نمیآیند. گاهی اوقات هم انسانهای وجود دارند که تو را از باتلاق و بن بست نجات بدهند. به نظر شما دخترک ما از باتلاق نجات پیدا میکند؟ به بن بستی که راه نجات میخواهد کسی راه را بهش نشان میدهد؟