خلاصه کتاب: چهارتا دختر پررو و خشن که سر یه خودکشی با چهار تا پسر آشنا میشن. بعد از کلی کتک کاری، یه مشکل بزرگ ایجاد میشه که پسرها تصمیم میگیرن که دخترها رو ملاقات نکنن. حدود هفت سال بعد، زمانی که دخترها دارن از آلمانی به ایران میان، سوار هواپیما اشتباهی میشن و به منطقهای از مالزی میرن، بعد از کمی اتفاقات اونها وارد یه جنگل میشن که با فانوسهای نفتی تزیین شده. بعد از ورود اونها به جنگل، کم-کم قدشون کوچیک میشه و اتفاقاتی میافته که غیر قابل پیش بینی هستن. چرا پسرها تصمیم میگیرن که دخترها رو ر ملاقات نکنن؟ چه چیزی باعث کوچک شدن دخترها میشه؟
خلاصه کتاب: عسل به همراه سه دوست دیگهش موفق به قبولی دانشگاه تهران میشه. تلاشهای زیادشون برای رسیدن به اهدافشون قابل تحسینه؛ اما با تحقیقی که استاد براشون در نظر میگیره و اشخاص دیگهای رو که به گروهشون اضافه میکنه کار یکم سخت میشه. دختر هامون میتونن با این افراد جدید کنار بیان و تحقیق خوبی رو تحویل بدن؟ روابطشون فقط در حد یک کار گروهی دانشجویی باقی میمونه و یا به جاهای باریک کشیده میشه؟ به جایی مثل نفرت، رقابت، عشق و یا حتی کدورت؟
خلاصه کتاب: در اواسط زمستان، وقتی که زوجهای جوان همه در هیاهوی خرید برای روز ولنتاین هستند، دو خواهر جوان که عاشق بازیهای شرطی هستند، شرطی میبندند که هم هیجان و استرس زیاد و هم دردسرهای زیادی را برایشان به همراه میآورد. چه بلایی سر آن خواهر نگون بختی که جرئت را انتخاب کرده میآید؟ یا بهتر است بگوییم، خواهر بازیگوشش چه شرطی برای او میگذارد؟! آن شرط باعث خوشبختیاش میشود یا بدبختی او؟!
خلاصه کتاب:
همهچیز از یک روز بارانی شروع شد، روزی که دختر قصه دنبال یارش میگشت و نمیدانست لحظاتی دگر خدا برایش نشانهای از او میفرستد.
شاید در همان هنگام، دهن به دهن شدن با پسرک برایش جذاب بود؛ اما او که نمیدانست بعدها چه جنگهایی انتظارش را میکشد و آن جنگ در حین سود داشتن باعث میشود که از کار چندین و چندسالهاش اخراج شود. آن کار چیست؟ سرنوشتش به کجا ختم میشود؟ خلاصه کتاب: خلاصه:
همیشه همه چیز عادی و قابل باور نیست، خیلی چیزها ممکن غیر عادی و ارادی باشه! ممکن غیر باور باشه! مثل ورود یه موجود غیر انسانی به زندگی یه نخبه ی سر به هوا!
مثل شروع یه رابطه عاشقونه با موضوعی باور نکردنی!
مثل وارد شدن به دنیای اجنه و جدا شدن از دنیای عادی.
مثل ارتباط داشتن با موجودات غیر عادی و دل دادن به همون موجودات.
چه اتفاقی میافته واسه دختری که ناخواسته وارد دنیای اجنه میشه؟
چه کسی قراره حمایتش کنه و مراقبش باشه؟
چی میشه که دلش رو به موجودی عجیب و در ظاهر ترسناک میبازه؟