انجمن نویسندگی دیوان
کلبه ای برای قصه های ما
داستان کوتاه نه ساعت بعد | حدیث ( دیان) آمهدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: از روزهای یکنواختی که یکی پس از دیگری شروع می‌شدند گلایه داشت، او خسته از هر روز تکراری و معمولی‌ بود. احساس رباتی را داشت که طبق برنامه‌ای از پیش تعیین شده باید عمل کند و بابت این موضوع گلایه‌های بسیار در درگاه الهی کرد؛ سپس همین گلایه‌ها باعث برآورده شدن آرزویش شد. یک روز غیرتکراری با رخدادهایی عظیم و دلهره‌آور که هیچوقت نمی‌توانست پیامدهای آن را متصور شود. چه چیزی زندگی را بیش از پیش برایش سخت کرد؟ یعنی آن پیامدها از روزهای تکراری ترسناک‌تر بود؟ مقدمه: آرزو کردم کاش طوری دیگر شروع می‌شد و به نحوی دیگر پایان می‌یافت، روزهای یکنواخت زندگی‌ام را می‌گویم! شاید این آرزو تنها از دور خوش است، شاید وقتی در دلش قرار بگیرم خدا را برای داشتن همان لحظات تکراری التماس کنم. هیجانی مضاعف را خواهان بودم و خدا آن را برایم مقدر ساخت و من هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم بخاطر دوباره تکراری زیستن در پیش درگاهش التماس کنم و از گذر یک روز غیرمعمولی هراسان گردم. این همان آرزویی است که می‌گویند تنها از دور زیباست و از نزدیک همچون باتلاقی است که تو را دربرمی‌گیرد.

داستان کوتاه لاوین | زهرا اسماعیل‌زاده کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: مرد نهفته کیست؟ او در محله‌ی پایین شهر تهران طبق قوانین پدرش حاج مرتضی است اما شیفته دختریست، دختری که او را با گذر از افراد محله و خانواده‌ی سخت گیرش زیر نظر خود دارد؛ اما چگونه؟ مگر می‌شود؟ حاج مرتضی متوجه‌ی پنهان کاری پسرش می‌شود و تصمیم سختی را پیش رویش می‌گذارد. تصمیم حاج مرتضی برای تک پسرش چیست؟ مقدمه: برایم شیرین زبانی کن! گوش سپردن را بلدم! تو برایم ناز کن! جانم را بدهم و نازت را خریدار باشم بلدم... عاشق بمان که عاشقی را بلدم! برای من بمان که ماندن را بلدم! منِ دیوانه را بغل بگیر تا عطش داشتنت ز من مجنونی بسازد که هیچ تا به عمرشان ندیده‌اند. سری به آغوشم بزن حتی اگر وسط خیابان هستم! سری به دلم بزن حتی اگر پریشان هستم! سری به من بزن که به انتظارت نشسته‌ام! تا بیایی و ز منِ دیوانه، عاقلی عاشق بسازی که چشم انتظار معشوقش است!

داستان کوتاه نگاریسم موهبت | زهرا قبادی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: کودک را که در میان آغوشم نهادند حتم دارم زمان در همان لحظه ایستاد. بدون آن‌که متوجه شوم من دل سپردم به کودکی که خود از داشتن آن منع بودم و غمش کنج دلم، در حوالی ناامیدی‌های بسیار لانه کرده بود. غم خواستن و توانایی نداشتن جانانه مرا اسیر و آواره‌‌ی کوچه و خیابان کرده بود که دست‌خوش روزگار راهی را نشانم داد تا سرانجامش تو باشی. در چرخه‌ی روزگار بر من چه گذشت که به سویت روی آوردم؟ چگونه شد که موهبتت مرا لحظه‌ای مدنظر قرار داد؟ مقدمه: ماندم منی که آغشته به‌ بغضم! منی که از فلاکت روزگار به سویت روی آوردم، منی که از ترس فروپاشی اعتبار و جایگاهم در این جامعه به کویت روی آوردم. احسنت! برای منی که از آغوش پر مهر و موهبت مادرانه، دستان آغشته به عشق و محبت پدرانه محروم بودم سنگ تمام گذاشتی. ای معشوق المعانی، واسطه شدی میان من و آن خوشبختی که هیچ‌گاه قصد آن نداشت دربرگيردم؛ ولی گرفت زیرا تو خواستی. این‌بار نیز محتاج خواستنت هستم؛ محتاج خواستنی که دوباره مرا به پنجره‌ی فولاد و گنبد طلا وصل کند. مرا دریاب که محتاج اندک نگاهی از جانب تو هستم، ای شاه خراسان!

داستان کوتاه اعصاب لنگه به لنگه | حدیث آمهدی (دیان) کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: بد شناسی عاشقش شده بود. انگار از هیچ طرف راهی برای فرار از این عشقِ اشتباه وجود نداشت، حتی اگر از حالا مواظب بود کاری نکند از دفتر رئیس تا زیر دوش آب گرم فقط بد شناسی او را همراهی و اتفاقات سهمگینی را پیش پایش پرتاب می‌کرد. ساعت‌ها به آرامی می‌خندیدند و او هر لحظه از این روزِ تمام نشدنی سرخ‌تر می‌شد و مشت‌هایش را محکم‌تر گره می‌زد. جانش به لب آمد، گردن بد شانسی را گرفت و آنقدر فشرد تا بالاخره... بالاخره چی؟ می‌خواهید بگید بد شانسی دیگه طلاقش می‌ده؟ مقدمه: سرنوشتش با سایه‌ا‌‌ی به رنگِ شومی از شانس پوشیده شد... نمی‌دانم؛ هر چه که هست در اعصابش می‌تازد و او را با تلاطم به اطراف پرتاب می‌کند، آنقدر محکم که صدای شکستن استخوان‌هایش را می‌شنود؛ اما دمی بر لب نمی‌زند. فقط دست‌هایش را بر زمین می‌کوبد، دندان‌هایش را فشار می‌دهد و چشمانش را با فشار می‌بندد تا شاید زودتر این حالهٔ تاریک دست از سِیر زندگی‌اش بشوید و او را کمی به نفس آسوده مجاز بداند.

داستان کوتاه کبودی روی تن | مبینا فروتن کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: خانواده‌ی سه نفره‌ام که درگیر یه معظل بزرگ شده‌اند، معظل از هم گسستگی عشق بین دو ستون اصلی خانواده، مادر و پدرم. بی‌شک این موضوع تأثیر بسزایی بر روحیه من داشت که تک فرزند خانه بودم، نمی‌دانم آخر کدام شخصی می‌تواند جلوی چشمان کودکی شش ساله مادرش را شکنجه کند و حال همان موضوع مرا درگیر غم بزرگی می‌کند، غمی که نمی‌دانم چطور از ببین ببرمش، آیا اصلا من می‌توانم؟ آخر چطور می‌توانم دوباره آن دو را آشتی دهم؟ مقدمه: نفرت‌انگیر و ترسناک‌تر از هر تصویری است، حتی فکر کردنش گریه را بر چشمانمان هجوم می‌آورد، چه رسد به دیدن آنکه دارند مادرت را شکنجه می‌کنند، آخر کدام شبگاهی می‌توانند برای چشمانی که داری هر لحظه جان می‌دهی آن‌ها را بدزدند، آخر چه کنم. گویی دلش زجه و کمک دیگران را می‌خواست برای دلش تا آرام گیرد، ولی آخر چرا فرد عزیز شده بر داستان مرا انتخاب کرده تا صدای ناله‌ی دردش را برای دلش آشنا سازد، او واقعا شبگاهی ترسناک است.

رمان زندگی با چاشنی مادر | معصومه (پریناز) عباسی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: سوگلی خانواده جهانبخش به حدی خودسر و خودرای شده که کسی نمی‌تونه مقابلش بایسته، اما فردی از راه می‌رسه که نه تنها اون رو سر رام می‌کنه؛ بلکه بلایی سرش میاره که تا مدت‌های طولانی مثل عروسکی بی‌احساس و منزوی می‌شه. کیوان چطور آسمون قلب برکه رو سیاه و تاریک می‌کنه؟! آیا دوباره، با روزنه‌ای امید و یا شاید تجدید دیدار با فردی که فکرش رو هم نمی‌کرد آفتاب در قلبش طلوع می‌کنه؟ یا گرد غم و ماتم تا ابد روی زندگی برکه‌ی شیطون سابق نشسته؟! مقدمه: باشد می‌روم اما بگذار قلبم پیشت بماند، چرا که پس گرفتن هدایا را نیاموخته‌ام. حتی اگر خود بخواهم دلم قصد برگشت ندارد و زندگی را در تو می‌بیند. می‌روم بی‌قلب و بی‌احساس، جسمی که تو کنارش نباشی همان بهتر که به مرده‌ای متحرک بدل شود و پذیرای هیچ دست گرمی نباشد. می‌روم در حالی که پای رفتن ندارم، نای دور شدن ز تو را نداشته و هوای تو را برای تنفس کم دارم. می‌روم با آنکه می‌دانم دوری از تو برایم عذاب‌ها می‌آورد. مرا به یادت بیار، خاطراتمان را، نگذار با رفتنم خود را به کام مرگ بکشانم. آسمان دلم را از سیاهی شب نجات ده و دوباره حوالی قلبم آفتابی شو. نرجس/پروازی

رمان حوالی ما | آیدا هنرور کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: زندگی آروم و عادیم با مراسم خواستگاری‌ای متلاطم شد. مردی خواستار من بود که هیچ چیز کم نداشت؛ کیسی مناسب برای هر دختر دم بخت اما موردی وجود داشت که دلم رو ناراضی می‌کرد. زندگی الان اون چیزی در خود نهاده که زندگی آینده من رو سخت و دشوار می‌کنه. چه چیزی در زندگیش وجود داره که می‌تونه دل من رو برای ازدواج با او مخالف کنه؟ آیا اینکه می‌گن عشق پس از ازدواج رخ می‌ده واقعیت داره؟ ممکنه برای من هم رخ بده؟! مقدمه: داستان زندگیمون از یک روز تلخ شروع شد و در یک روز تلخ دیگه به پایان رسید؛ روزی که قلبم رو شعله‌ور کرد و تو رو سوزوند به نحوی که خاکسترهات کنارم جا گرفتن. خنده‌های شیرین لب‌هام با اومدن اشک‌هام به تلخ‌ترین شور ممکن رسید! دیگه اون دختری که با تمام وجودش خواستن رو تجربه کرد نیست. می‌خندم اما تلخ، تلاش می‌کنم اما بی هدف!می‌جنگم اما بدون مبارز! گردن ما فقط با بغض کلفت شده! درسته که پایان قشنگی نداشتیم اما داستان قشنگی رو رقم زدیم؛ من زمانی باختم که در دریای اعتماد غرق شدم.

داستان ذئب | کوثر کاکایی فرد کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: از دل کوچه‌های قدیمی و خانه‌های بی‌زرق و برق. مردمی که زندگی‌شان به سختی می‌گذرد و دست به هرکاری می‌زنند تا کمی آسودگی داشته باشند‌. یاسین پسر جوانی که در بین همین مردم زندگی می‌کند با یک اشتباه زندگی‌اش را نابود می‌کند. یاسین دست به کاری می‌زند که برایش بهای سنگینی دارد! اشتباه یاسین جبرانی دارد؟ خوشی زندگی او را می‌گیرد؟ مقدمه: انسان در خطا و اشتباه غرق است. از اولش هم همین بود و همین هم ادامه خواهد داشت. با یک وسوسه زندگی‌اش را نابود می‌کند و همچنان گله دارد. وقتی آدم‌ها خود به خود رحم نمی‌کنند از دیگران چه انتظار؟ آنی که بتواند در برابر وسوسه مقاومت کند «آدم» است و بقیه دیگر «انسان» که سست است. انسان همه جا ریخته و آدم کمیاب است، اشتباه‌ها همه جا ریخته و وسوسه نشدن محال است آن هم برای آدمی که با «وسوسه» در زندگی فعلی‌اش است...

داستان گنجشک‌های افلاک | سوگند اخلاقی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: مرد بودن مگر به ریش و سبیل است؟ پسرک داستان ما هنوز سبیلش حتی سبز هم نشده بود که روی پای خودش ایستاد پدرش مدافع حرم حضرت زینب بود از پنج سالگیش پدرش رفت و از همان زمان پسرک تمام غم و غصه‌های زندگی خود و خانواده‌اش را بر دوش می‌کشد، اما بعد چند وقت اتفاقاتی برایش پیش می‌افتد، اما چه اتفاقاتی؟ قصه‌ی پسرک چیست؟! مقدمه: صدای تیر، در گوش می‌پیچد و خون راه پیدا می‌کند درد در جانش زلزله ایجاد می‌کند. زلزله‌ای که حتی خودش هم نمی‌داند که چگونه اتفاق افتاد؟ گوش‌هایش از صدای تیر جیغ می‌کشند و اما گنجشک‌های آسمانی‌ای که حتی خود هم خبری از این بی‌خبری خود نداشتند، بی‌خبر از این بی‌خبری‌های بی‌خبر آرام خوابیده‌اند، در کنار خون و در راه شهادتی ناآگاهانه. صحبتی از طرف نویسنده: سلام، اول این‌که باید بگم این داستان در تفکرات بنده ساخته شده و واقعیتی نداره و عرض دوم بنده، امیدوارم از داستان من خوشتون بیاد.

داستان منهدم موقت | آتنا ابدان کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: راهزنان دریا این‌بار به کشتی قابلی دستبرد زدند و ماحصلش دلارهایی به اندازه‌ی تک‌تک نقشه‌های هر یک برای فریب دادن دیگری‌ست، ناخدا همچنین ریسمان دسیسه‌ را در خیالش می‌بافد. از ما بین این سیزده مردِ زیاده طلب، یک نفر داوطلب می‌شود چیزی را به ناخدای پرحرص که فریب دادن برایش از همه سهل و بی‌رنج‌تر است یادآوری کند. این مرد بی‌طمع کیست؟ ناخدا ادموند از چه کسی، چه درسی خواهد گرفت؟ مقدمه: نه تقدیر و نه سرنوشت کار تاریخ است، زیر سر اوست هر چه که اینجا رخ می‌دهد، اگر امواجی هستند که با ولع کشتی‌ها را در خود حل می‌کنند پیشه‌ی خودش است، در صورت فسخ، لاشه‌اش به اسکله خواهد رسید تا آن هنگام بادبان‌ها به جهت جنوب هدایت می‌کنند و جزیره‌های ناشناخته پشت شناسنده‌ها خفا می‌شوند، فدریک بکمن به صحت می‌گوید که: «انسان درحال معامله‌ی زندگی است، هر روز.»

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.