انجمن نویسندگی دیوان
کلبه ای برای قصه های ما
داستان کوتاه پرواز قوها | حدیثه رنجبر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب:
خلاصه: دختری با هزار امید و یک آرزو! آرزویی که رسیدن به او تنها یک رویاست نه هدف! رویایی که قربانی یک اشتباه کوچک شده؛ اشتباهی که تیشه به پر های همچون ابریشم دختر برای پرواز زده. عشقی آمیخته با چاشنی پرواز، پروازی در آسمان بی‌کران عشق. چه اتفاقی باعث شده دخترک هدف را فقط یک رویا ببیند؟! آیا موفق خواهد شد رویایش را به حقیقت بپیونداند؟!
مقدمه: آری آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه ناپید است من به پایان دگر نیندیشم؛ که همین دوست داشتن زیباست، شب پر از قطره‌های الماس است. از سیاهی چرا هراسیدن آنچه از شب به جای می‌ماند عطر سکرآور گل یاس است. آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه‌ی من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من... آه بگذار زین دریچه باز خفته بر بال گرم رویاها، همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها. «فروغ فرخزاد»

داستان کوتاه خلسه شیرین | نرگس بیاتی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: نمی‌تونم به خودم دروغ بگم می‌دونی؟! من با تموم خوبی‌ها و بدی‌هات باز هم عاشقت هستم! از قدیم گفتن: «تا کسی رو از دست ندادی قدرش رو نمی‌دونی» آره! من هم زمانی که تو رفتی و از دستت دادم قدرت رو دونستم؛ ولی دیدی که پشیمون شدی و برگشتی و برگشتت باعث شد باز هم همون شیرین و فرهاد سابق بشیم! اما تو چه دلیلی برای رفتن داری؟دلیل برگشتت چی بود؟ مقدمه: نامه‌ای می‌نویسم برای کسی که عشقش تمام وجودم را فرا گرفته تا لحظه‌ای نتوانم خاطرش را به فراموشی بسپارم. عشقت را در قلبم نگه می دارم و اعتراف می‌کنم که دوستت دارم و عاشقتم! می‌خواهم در چشمان رنگ شبت جوری غرق شوم که از همه‌ی دنیا غافل شوم تا فقط تو را در این دنیای کوچکم ببینم و عشقم را ستایش کنم؛ دل تنگت هستم عشق جانم.

داستان کوتاه کائنات پسر بازاری | زهرا.اف.زد کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: همه‌ چیز در یک لحظه اتفاق افتاد، دل در گرو کسی نهاد که حتی فکرش را هم نمی‌کرد روزی به او نگاه کند؛ به ناگاه مانعی بین راهش افتاد. در آن شرایط منجی‌ای پیدا کرد که همراهش شد و نجاتش داد چرا که قادر به اعتراف برای خانواده نبود و اگر چیزی می‌فهمیدند دگر نمی‌توانست لیلیش را ببیند؛ اما چه شد که ابر تباهی و دردسر بر زندگی‌شان سایه انداخت؟ چگونه دست‌های از هم سوا شده‌شان باری دگر درهم گره خورد؟ مقدمه: از همان لحظه‌ که نگاهت با وجود تمام حایل‌های بینمان از پس شیشه‌ها به قلب دیوانه‌ام برخورد کرد، جان از وجودم رفت و تو شدی جان جانانم، آخ نگویم از آن دو گوی عسلی چشمانت که تمام دار و ندار من است! قسم به لحظه‌ای که دیدمت، روزی که از پشت ویترن به تماشای جادویت نشستم در همان دکانی که صاحبش جادوگر نبود اما سِحری داشت معجزه‌گر، قسم به آن لبخند زیبایت که به گرمی آفتاب سوزنده در بند بند وجودم رخنه کرده و چنان مجذوبش شده‌ام که با یادآوریش قلبم شتاب زده از جا کنده می‌شود، پروازکنان به سویت پر می‌زند و من به چشم خود دیدم که جانم می‌رود! قسم به تک تک لحظات با هم بودنمان که حتی آخرین قطره‌ی خونم هم عشقت را در دلم یادآوری خواهد کرد!

داستان کوتاه پاشام «فصل سوم» | کوثر کاکایی فرد کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: همه چیز از این‌جا شروع می‌شود! مرا به خانه‌ام فرستاده است و من منتظرم ببینم از چه چیز هیجان‌انگیزی صحبت می‌کند؛ مادرم در را باز می‌کند و من، او را درحالی می‌بینم که دسته گلی زیبا در دست دارم و همراه خانواده‌اش پشت در است! متحیر سر جا ایستاده‌ام و از سر هیجان وجودم به لرزه درآمده. آمده بود خواستگاری؟! آمده بود که تا همیشه برای او باشم؟! مقدمه: اسمم را زمزمه کن تا برای بار هزارم عاشق نامم شوم، به موهایم دست بکش تا برای بار هزارم به آن‌ها ببالم، بر لب‌هایم بوسه عشق بزن تا برای بار هزارم عاشق طعم به‌جا مانده روی آن‌ها شوم... مرا زمزمه کن؛ بخوان؛ فریاد بزن؛ تکرار کن. من به این تکرار بی‌تکرار محتاجم... مرا در شهر ساکت مردمان بی‌قلب فریاد بزن تا که رنگ و بوی عشق بگیرد خیابان‌های بی‌روح شهر مردگان زنده. مرا نگاه کن؛ نگاهت تمام عمرم را محکوم به عاشقی می‌کند. حبس ابد و یک روز قلبم را بکش تا بدانند تو چه هستی که تنها عاقل شهر را دیوانه کردی.

داستان کوتاه معجزه‌ی رخش | ماهی.ر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: همه‌ چیز از یک بنر تبلیغاتی در دیوار شروع شد، بنری که متعلق به یک موتور بود. پسری که دوستش را وادار به نفروختن موتورش می‌کرد؛ اما او مصمم‌تر از آن بود که به حرف دوستش گوش دهد ولی با دیدن پیامی که یک فرد ناشناس فرستاده بود همه‌چیز تغییر کرد و پای عشقی به زندگی او باز شد، عشقی یهویی که شاید سختی‌های فراوانی را در پی داشت! اون پیام از طرف چه‌ کسی بود؟ آخر و عاقبت موتور چه می‌شه؟ مقدمه: تو بوی رنگی، تو بوی چوبی، تو بوی کتابی؛ تو ترکیب قشنگ خاک و بارونی... تو مثل ته‌دیگ ماکارونی. ترکیب خفن نون و پنیر خامه‌ای و سبزی تو مثل یه آسمون آبی با ابرهای تیکه-تیکه شده‌ای، تو به اندازه‌ی نوازش انگشت روی کلیدهای پیانو قشنگی تو مثل یه مسافرت با رفیق‌هایی به اندازه‌ی آهنگ مورد علاقم بهم آرامش می‌دی. تو مثل هر‌چی حس خوب توی این زندگی هستی. تو همه‌ی قشنگی‌های زندگی واسه‌ی منی.

داستان چهارراه اصلی | عسل کورکور کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: دخترک گل فروشی با تمام دغدغه‌هایش و مخالفت‌های خانوادگی تصمیم دارد کمک دست پدر پیرش باشد و این بار سنگین را از دوش پدرش کم کند. پسری که با اولین نگاه مجذوب چشمان دخترک شد و دلش را باخت اما از آن پس دیگر دخترک را نیافت و در جست و جو برای پیدا کردنش بود . اتفاقات غیرمنتظره که دختر قصه را برای رسیدن به اهدافش قوی‌تر می‌کند و پسرک از این راه برای نزدیک‌تر شدن به دخترک استفاده می‌کند . عشق میان پسرک پولدار و دخترک گل فروش... آیا مرد جوان می‌تواند با وجود مشکلات طبقه بندی که بینشان وجود دارد دخترک را از آن خود کند؟ آیا دخترک با وجود شرایطی که دارد با مرد جوان در ارتباط می‌ماند؟ یا جدا می‌شوند و قصه پایان می‌یابد؟

داستان پروکال سکشوال | ماهی.ر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: اِستیو و اِمیلی، دختر و پسری از دیار عشق که برای رسیدن به همدیگه تلاش‌‌های زیادی می‌کنن؛ اما اِمیلی خبر نداره که اِستیو یه راز ناگفته داره که به‌خاطر اون نمی‌تونه به اِمیلی عشقش رو اعتراف کنه؛ اما اِستیو پا روی تموم راز‌هاش می‌ذاره و عشقش رو به اِمیلی اعتراف می‌کنه که باعث نابودی زندگیشون می‌شه... به‌نظرتون اون راز چی می‌تونه باشه؟ آیا اِستیو و اِمیلی به همدیگه‌ می‌رسن؟ مقدمه: شاید همه چیز ایده‌آل نبود اما من همیشه دلم به بودنت خوش بود شاید حرف دلمون یکی نبود؛ قصه‌ی آیندمون از نظرت جدایی بود ولی این قلب من بود که با هر نفست هم‌خون بود شاید شرایط طبق میلمون پیش نمی‌رفت؛ ولی بودنت برام قوت قلب بود شاید ما شبیه هم فکر نمی‌کردیم ولی من به بودنمون کنار هم امید داشتم شاید اونقدر که من تو رو دوستت داشتم تو من رو دوست نداشتی؛ ولی من به اندازه‌ی جفتمون دوستت داشتم و همه جا توی هر شرایط کنارت بودم شاید مسیرمون یکی نبود ولی ازت ممنونم که بخشی از داستان من بودی اثر انگشتت از رو قلبم پاک نمی شه و همیشه برام دوست داشتنی می‌مونی...

داستان جلل الخالق | پارمیدا سخایی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: از مکانی ناشناخته برای تحقیق درباره‌ی بشر آمد بود انسان نبود؛ ولی از انسانیت بو برده بود آشنا شدن او با دخترک همه چیز را دگرگون کرد به زندگی دخترک نور و طراوت بخشید، لب‌های ترک خورده خشکیده و کبود را به خنده وادار می‌کرد از زیبایی کلمات و حرکاتش چشم‌های کم سوی دختر درشت و براق می‌شد. سرانجام این قصه‌ی زیبا چیست؟ سر آخر وداع می‌کنند یا این‌که روزشان را کنار هم شب می‌کنند؟ مقدمه: او که بود؟ از کدام سیاره به انحصار آمده بود؟ آن‌قدر انحصار طلب که قلب مرا نیز از آن خودش کرد، آخر قلب من است یا سهم اویی که نمی‌دانم چه کسی است؟ در سینه‌ام می‌تپد؛ اما بهانه به آغوش کشیدنش را دارد اراده‌ی چشم‌هایم دست خودم نیست، هر زمان که می‌بینید او را طاقت پلک زدن را از من سلب می‌کنند، حتی کنترلی بر لب‌هایم ندارم، لب‌هایی که به چهره‌ام دوخته شده با دیدنش کشیده می‌شوند و از سرخوشی و خنده یک‌ جا بند نمی‌شوند. عجیب و غریب تمرین موجودی که در زندگی خویش دیده‌‌ بودم، تو زیباترین عشق زندگی من بودی؛ اما فرصتی برای عاشقی وجود نداشت.

داستان نیشا | ماهی.ر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: دختری از دیار قریب و تنهایی که برای رسیدن به هدف‌هایش سال‌ها تلاش کرده و با هر مشکلی که بوده ساخته و هیچ‌وقت دم نزده! حالا ناگهان در اوج ناامیدی در یک مهمانی ساده با زنی آشنا می‌شود که کل زندگی‌اش را زیر و رو می‌کند و باعث می‌شود تا به همه‌ی آرزوهایش برسد و همان‌جاست که می‌فهمد این تنها آرزوی شغلی‌اش نیست و با دیدن فردی همه‌ی حقایق برملا می‌شود. آن فرد چه کسی می‌تواند باشد؟ آیا این دختر موفق می‌‌شود یا نه؟ مقدمه: چرا به تو می‌گویم نشانه‌ی زندگی‌ام هستی؟ تو را که می‌بینم مشکلات و بدبختی‌هایم را از یاد می‌برم، تو را که می‌بینم صداهایی که در سرم پخش می‌شود خاموش و فرکانس آرامش مطلق تمام وجودم را در بر می‌گیرد و در مقابل برای ادامه دادن به زندگی و ساختن آینده‌ی مشترکمان مشتاق می‌شوم و تلاش می‌کنم. اشتهای کور شده‌ام را باز و دنیای سیاه و سفیدم را رنگین‌کمانی می‌کنی! در بدترین شرایط یه تو فکر می‌کنم و آرام می‌گیرم، تو همانی هستی که دردهایم، غم‌هایم، بی‌حوصلگی‌هایم، غر زدن‌ها و بدخلقی‌هایم را به جان می‌خری! هنگامی که عصبانی می‌شوم آرامم می‌کنی و سعی داری تمام لحظه‌هایی که در کنارت هستم لبخند بر لبم بنشانی. به سمت هدف‌هایم هولم می‌دهی و از پیشرفتم لذت می‌بری. تو نشانه‌ی زندگی و رسماً خود زندگی‌ام هستی.

داستان کوتاه خنده‌های سرگردان | حدیثه پیری و زهرا آراسته کاربران انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: داستانمون در مورد زوجیه که از نظر خودشون خوشبختی یعنی همون خونه‌ی اجاره‌ای هشتاد متری و نون‌ و پنیری که می‌تونن با پول حلال سر سفرشون بزارن؛ ولی به نظرتون زوج خوشبختمون می‌تونن تا ابد همین‌طوری بمونن؟ چیزی هست که باعث خراب شدن رابطه یا حالشون بشه؟ آیا اتفاق غیر منتظره‌ای برای زندگی دو نفرشون رخ نمی‌ده؟ مقدمه: خوشبختی یعنی همان لحظه‌های کوتاه با هم خندیدن، خوشبختی به معنای داشتن دلی ‌است که برایت بتپد. تعبیر نیک‌بختی همان دستی‌ است که می‌توانی بگیری و در کنارش درباره‌ی حل مشکلات فکر کنی. خوش‌اقبالی یعنی لحظه‌هایی که آغوشی برای گریستن، لقمه‌ای نان و سقفی در بالای سر داری. خوشبختی همیشگی نیست، بلکه لحظه‌هایی‌‌ست که می‌آید و می‌رود، یک‌جا بند نمی‌شود؛ ولی هر از چند گاهی می‌آید و سلامی می‌کند. به دنبالش نگرد، او همین حوالی‌ست، شاید در قلب اطرافیانت و یا حتی شاید در آرامش خانه‌ای که در آن هستی! «نرجس پروازی»

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.