داستان کوتاه متروکهگاه | حدیثه فاضلی کاربر انجمن دیوان
خلاصه کتاب
خلاصه: دخترک داستان ما توی بازی پوکر رغیب نداره و توی نوزدهسالگی از روی خامی وارد یه جو واقعی از بازی میشه؛ اون توی همون بازی اول میبره ولی دلش رو به پسری که رقیب سرسختش بوده میبازه و باعث میشه که هرسال توی بازی شرکت کنه تا شانس دوبارهٔ دیدن اون پسر رو پیدا کنه، اونهم بدون در نظر گرفتن اتفاقاتی که بینشون رخ داده! بهنظرتون میتونه موفق به دیدنش بشه و یا همچنان باید منتظر بمونه؟ شایدم تقدیر دیگهای با نزدیکترین دوستش آرش براش رقم خورد؟ یا حتی ممکنه علاقش فقط یه احساس پوچ و تو خالی باشه؟