خلاصه کتاب: خلاصه:
خانوادهی سه نفرهام که درگیر یه معظل بزرگ شدهاند، معظل از هم گسستگی عشق بین دو ستون اصلی خانواده، مادر و پدرم.
بیشک این موضوع تأثیر بسزایی بر روحیه من داشت که تک فرزند خانه بودم، نمیدانم آخر کدام شخصی میتواند جلوی چشمان کودکی شش ساله مادرش را شکنجه کند و حال همان موضوع مرا درگیر غم بزرگی میکند، غمی که نمیدانم چطور از ببین ببرمش، آیا اصلا من میتوانم؟ آخر چطور میتوانم دوباره آن دو را آشتی دهم؟ مقدمه:
نفرتانگیر و ترسناکتر از هر تصویری است، حتی فکر کردنش گریه را بر چشمانمان هجوم میآورد، چه رسد به دیدن آنکه دارند مادرت را شکنجه میکنند، آخر کدام شبگاهی میتوانند برای چشمانی که داری هر لحظه جان میدهی آنها را بدزدند، آخر چه کنم.
گویی دلش زجه و کمک دیگران را میخواست برای دلش تا آرام گیرد، ولی آخر چرا فرد عزیز شده بر داستان مرا انتخاب کرده تا صدای نالهی دردش را برای دلش آشنا سازد، او واقعا شبگاهی ترسناک است.
خلاصه کتاب: خلاصه:
مرد بودن مگر به ریش و سبیل است؟
پسرک داستان ما هنوز سبیلش حتی سبز هم نشده بود که روی پای خودش ایستاد پدرش مدافع حرم حضرت زینب بود از پنج سالگیش پدرش رفت و از همان زمان پسرک تمام غم و غصههای زندگی خود و خانوادهاش را بر دوش میکشد، اما بعد چند وقت اتفاقاتی برایش پیش میافتد، اما چه اتفاقاتی؟ قصهی پسرک چیست؟!
مقدمه:
صدای تیر، در گوش میپیچد و خون راه پیدا میکند درد در جانش زلزله ایجاد میکند.
زلزلهای که حتی خودش هم نمیداند که چگونه اتفاق افتاد؟ گوشهایش از صدای تیر جیغ میکشند و اما گنجشکهای آسمانیای که حتی خود هم خبری از این بیخبری خود نداشتند، بیخبر از این بیخبریهای بیخبر آرام خوابیدهاند، در کنار خون و در راه شهادتی ناآگاهانه.
صحبتی از طرف نویسنده:
سلام، اول اینکه باید بگم این داستان در تفکرات بنده ساخته شده و واقعیتی نداره و عرض دوم بنده، امیدوارم از داستان من خوشتون بیاد.
خلاصه کتاب: خلاصه:
از مکانی ناشناخته برای تحقیق دربارهی بشر آمد بود انسان نبود؛ ولی از انسانیت بو برده بود آشنا شدن او با دخترک همه چیز را دگرگون کرد به زندگی دخترک نور و طراوت بخشید، لبهای ترک خورده خشکیده و کبود را به خنده وادار میکرد از زیبایی کلمات و حرکاتش چشمهای کم سوی دختر درشت و براق میشد.
سرانجام این قصهی زیبا چیست؟
سر آخر وداع میکنند یا اینکه روزشان را کنار هم شب میکنند؟ مقدمه:
او که بود؟
از کدام سیاره به انحصار آمده بود؟ آنقدر انحصار طلب که قلب مرا نیز از آن خودش کرد، آخر قلب من است یا سهم اویی که نمیدانم چه کسی است؟
در سینهام میتپد؛ اما بهانه به آغوش کشیدنش را دارد ارادهی چشمهایم دست خودم نیست، هر زمان که میبینید او را طاقت پلک زدن را از من سلب میکنند، حتی کنترلی بر لبهایم ندارم، لبهایی که به چهرهام دوخته شده با دیدنش کشیده میشوند و از سرخوشی و خنده یک جا بند نمیشوند.
عجیب و غریب تمرین موجودی که در زندگی خویش دیده بودم، تو زیباترین عشق زندگی من بودی؛ اما فرصتی برای عاشقی وجود نداشت.
خلاصه کتاب: خلاصه:
پسری فوتبالیست که نامش بر زبان همه جاریست و نزد هر قشری از جامعه محبوب است؛ اما با رعد و برقی که به زندگیش برخورد میکند، این محبوبیت هم از بین میرود. گویا برای زمین زدن او ارتشی عظیم به وجود آوردهاند.
تمرکز محبوبیت و حرفهای بودن را به کل فراموش کرده و حال به دنبال فرشتهی نجاتش میگردد. آیا شما میتوانید فرشتهی واقعی زندگی او را پیدا کنید؟ طوفان زندگی او میخوابد یا تا ابد ادامه خواهد داشت؟
مقدمه:
گدایی سی سال کنار جادهای مینشست. یک روز غریبهای گذر کرد و از او پرسید:
- آن چیست که رویش نشستهای؟
گدا پاسخ داد:
- هیچی تا زمانی که یادم میآید، روی همین صندوق نشستهام.
غریبه لب زد:
- آیا داخل صندوق را دیدهای؟
گدا جواب داد:
- برای چه داخلش را ببینم؟ در این صندوق هیچ چیزی وجود ندارد.
غریبه اصرار کرد که گدا کنجکاو شد که در صندوق را باز کرد و با ناباوری مشاهده کرد که صندوقش پر از جواهر است. من همان غریبهام که چیزی ندارم به تو بدهم؛ اما میگویم نگاهی به درون خودت بینداز، تو دارایی خودت هستی.
خلاصه کتاب: خلاصه:
لیلی دختری ساکت و خموش که روزهای تابستان خویش را یکی پس از دیگری در دنیای پوچی میگذراند تا که با ماهی آشنا میشود.
نقاشی حاذق که با قلمویش زندگی جدیدی را به او هدیه میدهد.
چه کسی گفته نقاشی کار نیست و راه زندگی آدم را عوض نمیکند؟
نقاشی نه تنها زندگی این دو را بهتر ساخت، بلکه مسبب شروع دوستیشان بود. نقاشی کاری کرد که هر دو زندگی سابقشان را فراموش کنند، هر روز تابستان خود را با نقاشی سپری و چیزهای بیشتری از هم کشف میکردند.
اما مگر چه به آنها گذشته بود؟ مگر چه زجرهایی کشیده بودند که از نقاشی کمک گرفتند؟ مقدمه:
هر دویمان تنها قلمو و اندکی رنگ نیاز داشتیم تا زندگیمان جان بگیرد، تا دفتر گذشتهی دردناکی که خاطرات تیره و تاری را یادآوری میکرد را ببندیم و از نو شروع کنیم.
بدون هیچ عذاب وجدانی برای اتفاقهایی که افتاده، بدون هیچ حسرتی برای فرصتهای از دست رفته تنها من باشم، تو و تابستانی که در آن به رفاقتمان رنگ بخشیدیم.
تابستانی سرنوشتساز و خاطره انگیز!
در آخر نامهای برایت دارم؛ هیچگاه نگذار از کسی که هستی دورت کنند، هیچگاه نگذار زندگیت رنگ ببازد و هیچگاه نگذار آرزوهایت خاک شوند.
همیشه قلمویت برای تجدید جوهر دفترت آماده باشد!
خلاصه کتاب: خلاصه: یک دانشجویِ ترم آخر حقوق بارهاست در تحویل دادن پایان نامهی خود ناکام مانده و سخت پریشان حال و محزون شده. وی که نیت قتل نفس دارد با گرفتن هدیهای در زاد روز خود، به یکباره از نیتش صرف نظر میکند. آن هدیه چه چیزی یا چه کسی است که مسیر او را به یکباره دگرگون میکند؟ آیا او میتواند دست از سر کوفت زدن به خویش بردارد؟ وی میتواند راه درست را در پیش گیرد؟ مقدمه: تنها راه در دسترسی که میتوان از آن طریق، هدفهایت را از رویایی دست نیافتنی و ناممکن به واقعیت برسانی، آن است که بدانی برای چه چیزی قمار کرده و معرکه به راه میاندازی! رویاها شیرین و دست یافتنی هستند؛ ولیکن محتاج یک فردِ پیله برای پروانگیاند. پروانههایی که چشم را خیره میکنند، نباید از یادمان ببرد که در ابتدا یک کرمِ کریه هستند. زیباییها پرورش مییابند، همانطور که تو بالغ میشوی. آنچه در خواب میبینی را در واقعیت پرورش بده تا بدانی برای چه چیزی سختی را قبول و خود را به محاربه طلبیدهای! انسانی که برای خود و رویاهایش قدم از قدم برنمیدارد، جنایت است که به عنوان انسانی زنده قلمداد شود.
خلاصه کتاب: خلاصه: دختری یتیم و نابینا که در کودکی توسط خانوادهای به سرپرستی گرفته شد؛ اما موضوع عجیب آنجاست که آن خانواده هیچ محبتی به او ندارند و بلافاصله دخترک را به فرانسه میفرستند و تنها از لحاظ مالی ساپورتش میکنند. پس از سالها که دختر ما هجده سالش شده تقاضا دارند به خونه برگشته و با آنها زندگی کند، در صورتی که دختر و حتی خواهر و برادران ناتنیش هیچ علاقهای به این موضوع ندارند؛ اما این اصرار برای چیست؟! پشت این سرپرستی و نامحبتیها چه حقیقتی نهفته؟ «نرجس/پروازی» مقدمه: دیدگانم ظلمت را قورت داده؛ اما لبان تو که بر آنها فرود آید تاریکی که باشد؟ غم چیست؟ شاید خوب باشد که نمیبینم چشمان هر کس پر از اعترافات زننده و خوفناک است. من میترسم، از احساسات نهفته در عمق نگاه اطرافیانم میترسم. خوف دارم از چشم دوختن به تیلههای سرد و پر نفرتشان که مرا مینگرند. سالها پیش جر شد، بحث پیش آمد، دعوا کردند؛ همه از هوس بود، خریت به همراه داشت؛ اما من قربانی شدم، منی که هیچ نقشی در آن نداشتم، اگر سالها پیش این چنین نمیشد من باز هم کنارت بودم؟ باز هم به من لبخند میزدی و به جای دیدنش، حسش میکردی؟ شاید این تلخیها برای این پایان شیرین باید رخ میداد؛ اما حال نمیدانم حال قلبم چگونه است، خودم چطورم، فقط میدانم که میخواهمت و من، جز تو کسی را ندارم، پناهم ده! «نیایش نوشادی نارگموسی»
خلاصه کتاب: خلاصه:
زن و مردی که به این خیال بودند روزی همهی بحث و جدلهای بیفایدهشان تمام میشود و دیگر زندگیشان آنقدر غمانگیز نخواهد بود در پی راه نیک بختی و مسیر درست میگشتند؛ اما تصمیمی را شایسته و سزاوار زندگیشان نمیدیدند! افکار فرسوده و پوسیدهای داشتند. همچنین لبخندهای سلبی و مکتوم به لب میزدند و گمان میکردند با ادامه دادن به همین راه به زودی جدال بینشان خاتمه مییابد.
اما افکارشان نتیجهای مطلوب دارد؟ این حجم از آشوب به دست چه کسی آرام میشود؟ مقدمه:
از سر و رویش عرق میریخت، صدایش زمخت شده و چشمهایش کم سو، پاهایش زخمی و دستهایش پینه بسته؛ اما به راهش ادامه میداد، در واقع این مسیر بیراههای بیش نبود که برای اطرافیانش محبوبیت به خصوصی داشت!
میبایست گزینهای شایسته و سزاوار زندگیشان انتخاب کند. راهی که مورد قبول خودش باشد و ضمیمه کنار هم بودن را فراهم کند، آن راه که در نظرش آمد، مسبب نیک بختی و شعف در نگاهش شد؛ اما آن راه با گناهِ هنگفتی همراه بود. لبخندهایش مملو از ذوق و دیگر صدایش خسته و نالان نبود!
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.