خلاصه کتاب:خلاصه:
زنی خسته و بیپناه در شهری ویران شده، زنی که به تنهایی مجبور به حفاظت از فرزندان خود است در حالی که جان دفاع از خود را ندارد.
اویی که هیچگاه در برابر ناعدالتی جهان سر تعظیم فرو نیاورده حالا توسط زانوان بیرحم جنگ کمر خم کرده و نمیتوانست کمر راست کند.
آیا او قادر به حفاظت از خود و فرزندانش میان گرگان درندهخوی خواهد بود یا در چنگال آن گرگها برای همیشه اسیر خواهد ماند؟ مقدمه:
وقتی والدینم را ترک کردم گریه نکردم، وقتی گربهام مرد گریه نکردم، موقعی که در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم، حتی وقتی بر خاک ماه بوسه زدم گریه نکردم؛ اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم زمین پشت انگشت شستم پنهان شده بود، آنوقت بود با تمام وجود اشک ریختم که در این تیله آبی حقیر انسانها بر سر چه میجنگند؟!
«نیل آرمستراک، اولین انسانی که بر روی ماه قدم نهاد.»
خلاصه کتاب:خلاصه:
سربازی برنامهنویس که زمان مرخصیاش فرا رسیده، خواهد رفت.
سوار تاکسیهایی میشود که راننده و مسافر اهداف مختلف خود را دارند. رانندهای تبهکار مسافرش را جایی خواهد برد که سرباز دو انتخاب بیشتر ندارد.
از آن جنایتکار حرف شنوی کند یا مرگ عزیزش را به چشم ببیند؟ چه انتخابی؟ سرنوشت چه سازی برای او میزند؟ مقدمه:
عدالت پنج حرفی که رویدادها و آدمهای زیادی در آن خلاصه میشود.
عدالت چیزیست که سر رشتهای در داستانهای طولانی دارد، چیزی که ناگهان آسمان چاک نمیخورد و سرازیر نمیشود.
به راستی معرفت آن است که تو جنگی را به ظاهر برای خدا و در باطن برای اشغال آغاز نکنی. معرفت آن است که تو جای نان کسی را با سنگ ریزه عوض نکنی و به بندهی خدا بخندی و بگویی:
- حالا بیا آجر نوش کن.
به راستی معرفت چیست که آغاز هر عدلی است؟ گویا ما هنوز متوجه نشدهایم معرفت آن است که تو از هر دست بدهی تا خدا پس میدهی، چه نیک و چه نار شوم میگیری!
خلاصه کتاب:خلاصه:
کارمند جوانی که از درآمد خود راضی نیست و در مسیر شغلیاش دچار گمراهی شده است در راه بازگشت به خانه با فردی روبهرو میشود که حرفهای عجیب و غریبش خوف و دلهره را در دلش بیدار میکند. مرد میانسالی که از موهبت خاصش سخن میگوید و باعث میشود کارمند جوان دقایقی را به تفکر بپردازد؛ اما آیا او کیست؟ یک مأمور قانون؟ فردی با قدرت ماورایی یا شاید تنها یک مرد دیوانه؟
مقدمه:
ای که در غفلتی و بندهی دنیا شدهای
غرق خود بیخبر از ظلمت فردا شدهای
گوهر عمر گذشت جهل و جوانی نه هنوز
که تو مشغول فنا غافل از عقبا شدهای
هیچ دانی بشرا آمدنت بهر چه بود؟
از چه رو ساکن این منزل و مأوا شدهای
رفتنی گشته مقرر پی این آمدنت
در گذرگاه اجل از چه شکیبا شدهای؟
کس نماند به عدم میرود این قافله زود
بار نابسته چرا پس تو مهیا شدهای؟
دهر فانی شده اسباب تعیش (نادر)
غافل از سرزنش هاتف معنا شدهای.
«حاج نادر بابایی»
خلاصه کتاب:خلاصه:
پسر کوچک خانواده برای اینکه بداند پدرش چگونه فوت شده به خاطرات هجوم میبرد و در این بین حقایقی برملا میشود که آرامششان را در هم میپاشد.
روشن شدن ماجرا برابر است با حکمی که یکی از عزیزانش را قاتل میشمارد. گرفتن تقاص خون پدرش را ترجیح میدهد یا داشتن عزیزش؟ قاتل کیست و سزاوار چیست؟
مقدمه:
این روزها احوالش چنگی به دل نمیزد.
دم فرو میبست و تنش را به آغوش میکشید، ناگاه فریادش قاتل نغمهی سکوت میشد.
چشمهایش را میبست و با تمام قوا نوایش را به رخ سکوت میکشید و میگفت: «کار بدی نکردم.»
از همه چیز که بگذریم حقیقتا کار بدی نکرد. به گفتهی خودش حق را به حقدار رسانید.
لحظهای از کردهاش پشیمان نشد؛ اما هیچگاه نتوانست دوایی برای التیام دل بیقرارش بیابد.
هنوز دلش برای عزیزان از دست رفته سخت مچاله میشد و دلتنگی گریبانش را محکم میچسبید؛ اما باید تمام لحظاتی که گمان میکرد دیگر نمیتواند ادامه بدهد را در خلوتش دفن میکرد، آخر همان کودک ده ساله حالا مرد خانه بود.
خلاصه کتاب:خلاصه:
او از احساساتش در این داستان کوتاه سخن میگوید، احساساتی که در چشم دیگران نهفتهاند؛ اما او در قلبش همهی آنها را حس میکند. دربارهی کودکی نه چندان دورش سخن میگوید، همهی آن احساسات کودکانهای که از چشم دیگران دور مانده.
او آنقدری خود را بروز نمیدهد تا در چشم دیگران به مانند یک کر و لال شناخته میشود، یک کر و لال عاطفی! بماند که این آدميان او را حتی زبان بسته میخوانند.
آیا او میتواند به دم نزدن و نوشتن ادامه دهد یا پرواز کند و اوج بگیرد؟ آیا همانند موریانه در گیر و بند خاک میماند؟
مقدمه:
گیر و گرفتار خاک نبود؛ اما مرده بود. لبان و چهرهاش کبود نبودند؛ اما مرده بود.
او آنقدرها هم بیدرک نبود، درک میکرد؛ حتی بیش از همهی انسانهای اطرافش که در خواب جهالت خفته بودند. تا زمانی که در نهایت با ضربت و تیر آخر مرد.
او مرده بود؛ اما راه میرفت، او مرده بود؛ اما غذا میخورد، او مرده بود؛ اما میخوابید و بیدار میشد. و امان از آن تیر سه شعبه! همان تیر نهایتاً بر پیکر نیمه جانش که سعی در زندگی داشت، اصابت کرد و دیگر همه چیز به اتمام رسید. ماجرا از همان نقطه سرچشمه گرفت، همان نقطهی عطف ماجرا جایی که او مرده بود؛ اما سعی میکرد هر آنچه را از کودکیاش تا کنون تجربه کرده قلم بزند.
خلاصه کتاب: خلاصه:
برای او زندگی در رویایی بزرگ و شاید دست نیافتنی خلاصه شده.
با شیوع پیدا کردن بیماری نادر، او به دنبال نجات جهان در مکانیست که روزی تمام رویایش بوده.
او ده سال تلاش کرده و حال با تصمیمی ناگهانی پلی برای وصال آرزویش یافته، پلی که او را به واقعیت رویایش نزدیکتر کرده.
آن مکان کجاست که ارزش بیست و چهار سال انتظار را دارد؟ آیا رویاها همیشه به واقعیت بدل خواهند شد؟
مقدمه:
اختراعات و دستآوردهای انسان کماکان همه چیز را سهل کرده؛ اما رنگ و بوی زندگی را رفته-رفته کم کرده است.
مقصود این است، انسان بدون آگاهی و بصیرت چیزی را ابداع میکند که مصداق امضا کردن سند مرگ با دست خویش است. درست مثل اختراع سلاح گرم یا سرد. چه کسی فکرش را میکرد روزی همین فلز کوچک دستساز، روشنایی را بر چشمانداز آدمی تاریک سازد و از قبیل این اختراعات گاهی همهی جهان را نابود میکنند؟
انسان کم و بیش با اندکی خطا زندگی را برای خود و اطرافیان به فرجام میرساند و این دقیقا همان چیزیست که نقطهی تاریک هراس را در جانها میاندازد و این... این عادلانه نیست! «توجه: بیشتر نوشتهها در حیطه آزمایشگاهی تا حدودی تخیلی بوده و صحت ندارند!»
خلاصه کتاب:خلاصه:
در میان تگرگ و خیالهای سرد، دختری با قلبی گرم زاده میشود؛ دختری که تمام آرزوهایش را خاک میکند. در همان اوایل زندگیاش سرنوشت تیشه به ریشهی خانوادهاش میزند، مادرش را از او میگیرد و دخترک را در آغوش مادربزرگش میاندازد.
دخترک زنی را ملاقات میکند که با سنگی باعث دگرگونی زندگیاش میشود؛ سنگی که
توان زندگی کردن و همانند چراغی راه را به او نشان میدهد. آن زن چه کسی است؟ چه اتفاقی برای دخترک میافتد؟
مقدمه:
غمخوار من، به خانهی غمها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ میزنند
میبینمت، برای تماشا خوش آمدی
راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیریام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی بر سر ما خوش آمدی
ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم؛ اما خوش آمدی.
«فاضل نظری»
خلاصه کتاب:خلاصه:از روزهای یکنواختی که یکی پس از دیگری شروع میشدند گلایه داشت، او خسته از هر روز تکراری و معمولی بود.احساس رباتی را داشت که طبق برنامهای از پیش تعیین شده باید عمل کند و بابت این موضوع گلایههای بسیار در درگاه الهی کرد؛ سپس همین گلایهها باعث برآورده شدن آرزویش شد.یک روز غیرتکراری با رخدادهایی عظیم و دلهرهآور که هیچوقت نمیتوانست پیامدهای آن را متصور شود. چه چیزی زندگی را بیش از پیش برایش سخت کرد؟ یعنی آن پیامدها از روزهای تکراری ترسناکتر بود؟مقدمه:آرزو کردم کاش طوری دیگر شروع میشد و به نحوی دیگر پایان مییافت، روزهای یکنواخت زندگیام را میگویم!شاید این آرزو تنها از دور خوش است، شاید وقتی در دلش قرار بگیرم خدا را برای داشتن همان لحظات تکراری التماس کنم.هیجانی مضاعف را خواهان بودم و خدا آن را برایم مقدر ساخت و من هیچگاه فکر نمیکردم بخاطر دوباره تکراری زیستن در پیش درگاهش التماس کنم و از گذر یک روز غیرمعمولی هراسان گردم.این همان آرزویی است که میگویند تنها از دور زیباست و از نزدیک همچون باتلاقی است که تو را دربرمیگیرد.
خلاصه کتاب:خلاصه:
دخترکی نقاش قلممو را به رقص درآورد و طرحی زیبا را بر روی بوم کشید.
چرخش قلمش بر روی بوم به راستی معجزه میکرد، رنگها گویی جانی تازه میگرفتند و در صفحهی نقاشی به خودنمایی میپرداختند؛ اما صدایی روح دخترک را آزار داد و آن صدا چنین میگفت: «اسم خودت را نقاش گذاشتهای دختر؟»
عجیب بود، مگر نقاشیهایش طبیعیتر از هر چیزی نبود؟ آیا در پشت آن کلمات پر از انرژی منفی میتوانست دلیلی نهفته باشد؟
مقدمه:
من به جایی رسیدهام که تو آرزویش را داشتی، این نه تقصیر توست و نه گناه من.
شنیدن حرفهایی با انرژی منفی حق من نیست و تو مستلزم نظر دادن به کارهایم نیستی. گاهی میتوان سکوت کرد، میتوان راهش را پیدا و تلاش کرد، میتوان به جای حسادت به تشویق پرداخت، تو مقامی را داری که من ندارم و من هنری که تو نیاموختهای.
همه ما با دیگری تفاوتی داریم و این بسیار خوب است؛ چرا که میتوانیم به جای رقابت، به تشویق و عشقورزی بپردازیم.
خلاصه کتاب: خلاصه:
بد شناسی عاشقش شده بود. انگار از هیچ طرف راهی برای فرار از این عشقِ اشتباه وجود نداشت، حتی اگر از حالا مواظب بود کاری نکند از دفتر رئیس تا زیر دوش آب گرم فقط بد شناسی او را همراهی و اتفاقات سهمگینی را پیش پایش پرتاب میکرد.
ساعتها به آرامی میخندیدند و او هر لحظه از این روزِ تمام نشدنی سرختر میشد و مشتهایش را محکمتر گره میزد.
جانش به لب آمد، گردن بد شانسی را گرفت و آنقدر فشرد تا بالاخره...
بالاخره چی؟ میخواهید بگید بد شانسی دیگه طلاقش میده؟ مقدمه:
سرنوشتش با سایهای به رنگِ شومی از شانس پوشیده شد... نمیدانم؛ هر چه که هست در اعصابش میتازد و او را با تلاطم به اطراف پرتاب میکند، آنقدر محکم که صدای شکستن استخوانهایش را میشنود؛ اما دمی بر لب نمیزند.
فقط دستهایش را بر زمین میکوبد، دندانهایش را فشار میدهد و چشمانش را با فشار میبندد تا شاید زودتر این حالهٔ تاریک دست از سِیر زندگیاش بشوید و او را کمی به نفس آسوده مجاز بداند.
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.