انجمن نویسندگی دیوان

کلبه ای برای قصه های ما

داستان کوتاه کوچه باغ وصلت | ماهی.ر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: کوچه باغ وصلت؛ زندگی یه دختر شهری رو نشون می‌ده که برای تفریح به یه روستا می‌رن و بعد از چند هفته پسری عاشقش می‌شه، با درخواست ازدواجش به دختر مشکلاتی نمایان می‌شه که اون دوتا رو از هم جدا می‌کنه؛ ولی با پیشنهادی که دختر می‌ده، همه‌چی درست می‌‌شه! به نظرتون اون پیشنهاد چی می‌تونه باشه؟

داستان بلند فانوس نفتی | ساره احمدی کاربر انجمن‌ دیوان

خلاصه کتاب: چهارتا دختر پررو و خشن که سر یه خودکشی با چهار تا پسر آشنا می‌شن. بعد از کلی کتک کاری، یه مشکل بزرگ ایجاد می‌شه که پسرها تصمیم می‌گیرن که دخترها رو ملاقات نکنن.  حدود هفت سال بعد، زمانی که دخترها دارن از آلمانی به ایران میان، سوار هواپیما اشتباهی می‌شن و به منطقه‌ای از مالزی می‌رن، بعد از کمی اتفاقات اون‌ها وارد یه جنگل می‌شن که با فانوس‌های نفتی تزیین شده. بعد از ورود اون‌ها به جنگل، کم-کم قدشون کوچیک می‌شه و اتفاقاتی می‌افته که غیر قابل پیش بینی هستن. چرا پسرها تصمیم می‌گیرن که دخترها رو ر ملاقات نکنن؟ چه چیزی باعث کوچک شدن دخترها می‌شه؟  

داستان کوتاه شروع سرگذشت جدید|مبینا فروتن کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: سکوت خواهم کرد برای این زندگی و این سرنوشتی که حق من نبود، حق من این نبود که بعد سال‌ها موقع دیدار با او، با دیدن چشم‌هایش حالم دگرگون شود، با صدایش من جان داده‌ام و زندگی من تغییر کرد تغیری تلخ. چه اتفاقی افتاده‌ است که حالش با دیدن چشمان یک نفر راه زندگیش تغییر کرد؟ آیا آن فرد ارزشش را داشته است که برای صدایش جان می‌دهد؟

رمان سرگذشت وارثین(فصل اول) | ریحانه نظری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: نینا از اون دکتر‌های وروجک و شیطونه که همه عالم و آدم رو می‌شناسه به جز خانواده پدر طرد شدش رو! ولی والدینش به تازگیا اصرار دارن تا نینا و خواهرش ملاقاتی با خانواده پدریشون داشته باشن؛ اما کو گوش شنوا؟ پدر و مادرش بالاخره موفق به راضی کردن اون‌ها می‌شن اما توی این دیدار سرنوشت‌ساز اتفاقاتی رخ می‌ده، از جمله شرط ازدواج نینا با پسرعمه‌ای که عاشق دخترعموی نیناست!  چه کسی این شرط عجیب رو می‌زاره؟ آیا خصومت شخصی‌ با این خانواده داره؟ قصدش از این پیشنهاد رازآلود چیه؟ ساختن آینده یا انتقامی تلخ؟!  

رمان دقایقی کنارم بنشین | اسما روحانی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: عسل به همراه سه دوست دیگه‌ش موفق به قبولی دانشگاه تهران می‌شه. تلاش‌های زیادشون برای رسیدن به اهدافشون قابل تحسینه؛ اما با تحقیقی که استاد براشون در نظر می‌گیره و اشخاص دیگه‌ای رو که به گروهشون اضافه می‌کنه کار یکم سخت می‌شه. دختر هامون می‌تونن با این افراد جدید کنار بیان و تحقیق خوبی رو تحویل بدن؟ روابطشون فقط در حد یک کار گروهی دانشجویی باقی می‌مونه و یا به جاهای باریک کشیده می‌شه؟ به جایی مثل نفرت، رقابت، عشق و یا حتی کدورت؟

داستان بلند قاعده احساس | بهار میرزایی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: برگی جدا افتاده از درخت. قاعده‌ی ما سرشار از احساس است؛ احساسی از جنسی نامعلوم...  قصه ما جنسی دگر دارد؛ نه مردی فولادی دارد و نه دختری چشم آبی. دختر قصه‌ی من افسرده است از گناهی که جزء زیبایی‌اش بود.  او زندگی‌اش خلاصه شده بود در افکاری که مملو از پوزخندها، کنایه‌ها و ترحم‌ها بود.  دختر قصه‌ی ما مبتلا به بیماری پیسی بود! غم دلش را چه کسی می‌داند جز او؟ و حال کسی که از میان حصار تاریکی که دوره خودش کشیده بود پیدا می‌شود.  چه کسی بهتر از او برای تسکین دردش؟

داستان کوتاه پاشام | کوثر کاکایی فرد کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: همه چیز درحال آرام شدن بود. دعواهای کودکانه بینمان داشت تمام می‌شد و ما باز هم می‌شدیم همان زوج دوست داشتنی که همه از عشقشان خبر داشتند. همه چیز خوب بود؛ اما نمی‌دانم چه شد که ورق برگشت؟ همه چیز به هم ریخت و باز هم ما ماندیم و مشکلات. سرنوشت این‌بار چه خوابی برایمان دیده؟ از این راه سخت و دشوار هم عبور می‌کنیم یا نه؟

داستان کوتاه احساس افسانه‌ای|حدیث صیدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: دختری از دیار احساس و جنس محکمی به نام غرور، پسری از انتهای جاده احساس و منطقی خاموش. بر فرض که بر سر راه یکدیگر قرار بگیرند؛ آیا دنباله‌ی نگاه دخترک به بن‌بست نگاه‌های معشوقش اکتفا می‌کند یا... آیا حدیث همان ستاره‌ی سهیل است؟ لیلی و مجنون قصه با هویت جدید به میدان می‌آیند!  

داستان کوتاه بغلش مأمن آرامش|هلنا عندلیب کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: مادرم همیشه برایم قصه می‌خواند. نمی‌دانم در طول این داستان‌ها چه چیزی می‌گذشت؛ فقط می‌دانستم که داستان‌های مادرم یک مرد دارد، یک مرد عاشق که برای رسیدن به دخترک قصه هرکاری می‌کند. یک مرد، یک پناهگاه، یک مأمن آرامش! راستش را بخواهی از وقتی تو را دیده‌ام خودم را جای دخترک آن قصه تصور می‌کنم. دخترکی با لباس سفید عروس که... مردش شیفته‌ی اوست! حال می‌شود شبیه مردهای قصه‌های مادرم شوی؟ می‌شود برای من شوی؟!

داستان کوتاه تحفه زمستانی|نازنین محمدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: در اواسط زمستان، وقتی که زوج‌های جوان همه در هیاهوی خرید برای روز ولنتاین هستند، دو خواهر جوان که عاشق بازی‌های شرطی هستند، شرطی می‌بندند که هم هیجان و استرس زیاد و هم دردسرهای زیادی را برایشان به همراه می‌آورد. چه بلایی سر آن خواهر نگون بختی که جرئت را انتخاب کرده می‌آید؟ یا بهتر است بگوییم، خواهر بازیگوشش چه شرطی برای او می‌گذارد؟! آن شرط باعث خوشبختی‌اش می‌شود یا بدبختی او؟!

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.