انجمن نویسندگی دیوان

کلبه ای برای قصه های ما

داستان کوتاه شمیم آرام مودت|مبینا امرائی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: اردوان و رونا دو عاشق واقعی بودن که برای رسیدن به جایگاه‌های الانشون تلاش بسیار زیادی کردن، حالا این دو عاشق عزیزمون برای غافل‌گیر کردن همدیگه برنامه‌هایی دارن، ولی اردوان غافل‌گیری بزرگ و شگفت‌انگیزی برای رونا داشت که حال خوشی نصیب‌شون می‌کرد. چه غافل گیری؟ آیا امکان داره این غافل‌گیری برخلاف تصورات اردوان باعث ناراحتی و رنجش‌شون بشه؟

داستان کوتاه معجزه من|مائده توحیدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: اگر نظر من رو بخوای، عشق رو به دریا تشبیه می‌کنم، خیلی آروم آروم و با تردید و ترس از خیس شدن، واردش می‌شی و هر چی جلوتر می‌ری بیشتر لذت می‌بری و بیشتر غرقش می‌شی، اونقدر که وقتی به خودت میای می‌بینی همه‌جا رو آب فرا گرفته و خبری از خشکی نیست و هر چقدر تلاش می‌کنی که برگردی به ساحل موج‌ها نمی‌ذارن، بگو ببینم تعریف تو از عشق چیه؟  

داستان کوتاه حقارت واژه|پردیس خلیلی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب:   گیتا دختری که توسط یکی از عزیزترین‌هاش به اعتیاد دچار می‌شه و به همین دلیل، مجبور می‌شه از معین که عاشقانه دوستش داره بی‌هیچ دلیلی جدا بشه. حالا بعد سه سال چرخه روزگار کاری می‌کنه تا گیتا وارد خونه‌ای بشه و در اونجا حرف‌هایی بشنوه و رازهایی برملا بشه که زندگیش رو تغییر می‌ده.   به نظرتون گیتا وارد چه خونه‌ای می‌شه؟ چه اتفاقاتی براش می‌افته و با کی روبه‌رو می‌شه؟    

داستان کوتاه میان گره‌ی موهایش|فاطیما سالمی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: در میان یکنواختی‌های وجودش نوری دید، نوری که آرام وارد زندگی‌اش شد و هر روزش را پر از حس خوب خوشبختی کرد. مردی که حتی با دیدن او هم راضی بود، مجبور شد نور زندگی‌اش را رها و به جایی دور برود.  چه چیزی باعث شد کسی که آنقدر به وجود آن دختر اهمیت می‌داد، ناگهان مسیر خود را کاملا از او جدا سازد؟ آیا سرنوشت فرصتی دوباره را برای یافتن نور خود به این عاشق دل‌خسته خواهد داد؟ 

داستان بلند تعانق | مهناز اسلامی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: کاش می‌توانستم زمان را به عقب بیاورم و اولین لحظاتی که عاشقت شدم را روی دور تکرار بگذارم!  نمی‌توانم از این عشق پنج‌ساله رها شوم...  باید همه‌چیز را درست کنیم و اگر مشکلی است حرف بزنیم؛ پس می‌شود تو یک‌بار هم مرا درک کنی؟ من هیولا نیستم جانانم!  

داستان کوتاه غضنفر کله فروش|ماهی.ر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب:

همه‌چیز از یک روز بارانی شروع شد، روزی که دختر قصه دنبال یارش می‌گشت و نمی‌دانست لحظاتی دگر خدا برایش نشانه‌ای از او می‌فرستد.

شاید در همان هنگام، دهن به دهن شدن با پسرک برایش جذاب بود؛ اما او که نمی‌دانست بعدها چه جنگ‌هایی انتظارش را می‌کشد و آن جنگ در حین سود داشتن باعث می‌شود که از کار چندین و چندساله‌اش اخراج شود.  آن کار چیست؟ سرنوشتش به کجا ختم می‌شود؟

داستان کوتاه گواه‌اند | کوثر کاکایی‌فرد کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: سارینا با مرگ پدرش تصمیم به رفتن پیش خواهرش را می‌گیرد؛ این پیشنهاد را عمویش می‌دهد تا او را از شهر دور کند تا کنار خواهرش باشد بلکه کمتر احساس تنهایی کند. با ورود کیهان، برادر شوهر خواهرش که تا به حال او را ندیده بود از پیله‌ی تنهایی بیرون کشیده می‌شود. سارینا با رفتن به خراسان چه سرنوشتی برای خودش رقم می‌زند؟ کیهان تا به حال کجا بوده؟

داستان کوتاه پاییزی در زمستان|فائزه پورمطلبی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: دیدار اولم با تو مرا به قعر دلتنگی فرو برد، دختری بودم خارج از دایره‌ی عشق و فقط با چشمانم آن را به تمسخر می‌گرفتم.  تپش‌های قلبی که برایت به هیجان افتاد من را برای عاشقی کردن طلبید و هوای قلبم را به بوی پاییزی‌ِ تو گره‌ زد، پاییز تو را برایم بدون آن‌که بدانی به نکاح در آورد و روز به روز حجم عظیمی از احساسات را بر قلبم جاری ساخت. و هم اکنون که سیزده‌سال از آن زمانی که زهر شیرینت به وجودم جاری شده می‌گذرد من در گوشه‌ای از اتاقی که بوی تو را می‌دهد قلم به دست؛ از دلتنگی نغمه‌سرایی می‌کنم. اما آواز‌خوانی‌های این خسته‌دل بعد از چندین سال بی‌جواب می‌ماند؟! یا قلبت صدای تَرک‌تَرک خوردن قلبم را با جان و دل می‌شوند؟ سوال این است، فراق یا وصال؟

داستان بلند لاهور | مریم غفوری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: لاهور پسری خوددار که حتی حاضر نیست علاقه‌اش را به دختری که دوستش دارد ابراز کند. روزها می‌گذرد و او تنها به نشستن بر صندلیِ روبه‌روی بوتیک دخترک و یواشکی عاشقی کردن اکتفا می‌کند. اما چرخه‌ی زندگی که بدون فراز و نشیب نمی‌ماند! آلونک کوچک دوست داشتنی‌اش ویران ‌می‌شود و حال اوست که باید معشوقش را نجات دهد. از پس این کار بر می‌آید؟ متوجه چه می‌شود که به او انگیزه می‌دهد؟ سرانجام این دلدادگی چیست؟

داستان کوتاه تاج شکوفه آلبالو|معصومه محمدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: روزها می‌گذشت، همه چیز عادی و طبیعی بود، پسری که توانایی راه رفتن نداشت و دختری که عاشقانه با هر مشکلی او را می‌پرستید؛ اما آن دفترچه زرد شده و قدیمی، پای آن دو را به داستان تازه‌ای باز کرد. داستانی که پیچیده بودنش، بدتر از حل کردن صدها معادله ریاضی بود! چه چیزی در آن دفترچه نوشته شده است؟ چه کسی نویسنده‌ی این داستان بود؟    

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.