انجمن نویسندگی دیوان

کلبه ای برای قصه های ما

داستان توهم های شبانه | نگین حسینی معظم کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: کامران پسری بیست‌ و‌ یک ساله‌ای هست که دچار توهم می‌شه. در این بین، دل می‌بنده به کسی که وجود نداره و یک توهمه! بعد فهمیدنِ این موضوع دست به خودکشی می‌زنه. اما وسط راه منصرف می‌شه. حالا دلیل منصرف شدنش چی بوده؟ مقدمه: دل بستم به توهمات شبانه‌ام! به تویی که می‌دیدمت در کوچه پس کوچه‌های ذهن خرافاتی‌ام. شاید این‌ها توهم نبوده‌اند، شاید تقدیرم را زودتر از موعود می‌دیده‌ام! تقدیر با تو بودن، به تو دل بستن، کنارت قدم برداشتن، در هوای تو نفس کشیدن زمینه‌ای بوده‌اند برای با تو آشنا شدن و به تو رسیدن حال ای توهم به واقعیت پیوسته‌ی من! در شهر قلبت جایی برای منِ خرافاتیِ روان‌پریش داری؟ یا باید در حسرت پا نهادن در قلمرو احساست در غم خود بپیچم؟

داستان کوتاه سرگردان در جنگل |نگار بیگ کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: ترنم که با دوست‌هاش به گردش سه روز می‌ره، یک روز صبح از سر بی‌حوصلگی بلند می‌شه و به جنگل می‌ره، انقدر راه می‌ره که خودش رو وسط جنگل پیدا می‌کنه. به این طرف می‌دوِ و به اون طرف میدوه، اما کسی رو پیدا نمی‌کنه و وسط جنگل می‌شینه که کسی دستش رو، روی شونه‌ی ترنم می‌زاره. اون شخص کی می‌تونه باشه؟ چه کسی ترنم رو از جنگل نجات می‌ده؟ مقدمه: یک قدم... دوقدم... سه قدم. دلگرمی من برای ادامه‌ی این راه. اطمینان حاصل شده‌ی من از این راه. سرخوش، بدون هیچ فکری و نگاه کردن به پشت، قدم‌هایم را استوار برمی‌دارم. بودن من در این جنگل... استواری من تن این صدای مهیب را می‌شکند، اما وقتی به خودم می‌آیم که این صدای مهیب ست که تن استوار من را می‌لرزاند!

داستان کوتاه دلربای بیخیال | نازنین محمدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: خب داستانمون در مورد دختریِ که خیلی بیخیاله، یعنی رفتار خانوادش باعث شده اون نسبت به هر چیزی سرد و بیخیال شه تا اینکه یه پسر که تازه از زندان بیرون اومده از دست خانوادش عصبانی می‌شه و تصمیم می‌گیره دوباره یه کاری انجام بده که بیفته زندان که سر راه دختر بیخیال قصه‌مون رو می‌بینه. اما سوال اینجاست که اون آیا کاری با دختر قصه‌مون انجام می‌ده؟ بلایی سرش میاره؟ آیا دوباره زندان می‌افته؟ مقدمه: یه افسانهء قدیمی می‌گه:«همهء ما انسان‌ها یه نیمهء دیگه داریم؛ یعنی تمام ماها دارای دو مغز، چهار دست، چهار پا، چهار چشم و دو قلب بودیم. و آفریده شدیم، تا توی این دنیا نیمهء خودمون رو پیدا کنیم؛ پس تا وقتی نیمهء دیگمون رو پیدا نکنیم و در آغوشش نگیریم، برای تمام عمر بیقراریم. و این سرنوشته که مارو... من و تورو جلوی راه هم قرار می‌ده، عزیزدلم!

رمان تسکین دهنده | مریم غفوری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: سوگند دختری که ناراحتی قلبی یار همیشگی او بوده؛ اما با مرور زمان درد قلبش را جوری دگر حس می‌کند، دردی از جنس نبودن عشقی که حال زیر خروار-خروار خاک است. پاسوز این عشق از دست رفته می‌شود، اما سرنوشتِ او با سرنوشت عماد گره خورده! عمادی که اوایل سوگند را به چشم دختری خراب می‌بیند؛ اما چه می‌شود که با یکدیگر هم‌خانه می‌شوند؟ چه می‌شود که عشق جای تنفر را در قلب‌هایشان پُر می‌کند؟ مقدمه: نمی‌دانم چگونه از آن جنگ‌ها و تهمت‌های بی‌سر و ته، به اینجا رسیدیم! به این عشق بی‌سر و ته. نمی‌دانم چگونه دریچه‌ی قلبی که پلمپش کرده بودم را باز کردی و خانه‌نشین اَبدی قلبم شدی. اما این را می‌دانم؛ که می‌خواهمت صادقانه، عاشقانه.

داستان کوتاه آن خانه‌ی نفرین شده | علی اسماعیلی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: پسر قصه‌ی ما، پسریست که سرنوشتش با مرگ یکی می‌شه اما نمی‌تونه این موضوع رو قبول کنه! او نمی‌خواد قبول کنه که با مرگ رو در رو شده و حالا می‌خواد با مرگ مبارزه کنه ولی کدوم یک برنده می‌شه؟ مرگ یا زندگی؟ مقدمه: چرا این‌گونه شده است؟ آن چه رازی است که من باید بدانم؟ آیا آن راز ربطی به این اتفاقات دارد؟! صبر کن! او کیست؟ او کیست که آنجا ایستاده است؟ آن موجود سیاه با آن عصای وحشت‌ناکش کیست؟ او آمده است مرا ببرد، او دنبال من است. او... او فرشته مرگ است!

رمان تیکه کاغذ ویرانگر | فاطمه لطیفی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه:همه چیز از یک نامه شروع شد. نامه‌ای که شاید ناچیز باشه؛ اما ویرانگر بود! ویرانگر زندگی مثل مایی که راحت تو چاه حرص و طمع افتادیم و کارمون شد دست و پا زدن. و دریغ از کسی که نجاتمون بده! ما خودمون دستایی که برای کمک به سمتمون دراز شده بود رو پس زدیم، و باید دید چطور می‌تونیم تنها از این چاه بیرون بیایم؟ می‌شه همه چیز رو به شکل اول برگردوند؟ مقدمه:وقتی یک دونه رو توی خاک می‌کاری، اگه بهش نرسی و بی‌توجهی کنی همون زیر خاک نابود می‌شه، اما اگه بهش برسی و تقویتش کنی جوونه می‌ده، رشد می‌کنه، سبز می‌شه و در آخر می‌شه یک درخت تنومند با یک ریشه‌ی قوی. حتی اگه درخت رو قطع هم کنی بازم ریشه‌هاش مثل اول محکم می‌مونه. و این حکایت عشقه!

رمان بالاخره بهم رسیدیم | نگار بیگ کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: آوا روزی که با امیرحسین قرار ملاقات داره متوجه خیانت اون می‌شه، اما قسمت جالب اینجاست چند روز بعد یه خواستگار عالی پیدا می‌شه و پدرش برای این ازدواج پا فشاری می‌کنه، اما اون خواستگار برای هدفی به آوا نزدیک شده. هدفی که زندگی هردوشون رو بهم می‌ریزه. اون هدف چیه؟ چرا زندگیشون بهم می‌خوره؟ مقدمه: زندگی‌ای که بی‌تو باشد را نمی‌خواهم. زندگی‌ای که با درد باشد را نمی‌خواهم. آرزوی این روزهایم بازگشت دوباره‌ی توست! آرزوی این روزهایم رفتن به سوی اوست! آروزی این روزهایم خنده‌های از ته دل است! آرزوی این روزهایم رفتن این بغض‌هاست! در انتظار بازگشت تو عمری گذرانده‌ام. در انتظار بازگشت تو اشک‌ها ریخته‌ام. باز هم در انتظارت می‌مانم نیمه‌ی پنهانم. باز هم در انتظارت می‌نشینم نیمه‌ی تاریکی‌ام.

رمان جادوی قلم | الهام حکم آبادی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: دو دختر نویسنده تصمیم می‌گیرن رمانی درباره دو پسر بنویسن و از اینجا استارت اتفاقات جالب براشون می‌خوره! اتفاقاتی که خیلی دور از ذهنه، با کسایی رو به رو می‌شن که فکر می‌کردن فقط توی تخیلاتشون باید دنبالشون می‌گشتن و مسیرشون تغییر می‌کنه. چه مسیری پیش روشون قرار می‌گیره؟ رمانی که می‌نويسن قراره چه سرنوشتی رو براشون رقم بزنه؟ مقدمه: اسطوره‌ی من! افسانه ات را نوشتم غافل از آنکه تو در حوالی ام نفس می‌کشیده ای! رویاها ساخته ام با تو غافل از آنکه تو هر لحظه نگهدار ام بوده ای. اسطوره‌ی بی همتا، با من قدم بزن، بیا تا باهم افسانه ای خلق کنیم، ابر ها را عاشق کنیم. اثبات کنیم درختان سرخ رنگ پاییز هم می‌توانند عاشقانه ترین لحظه ها را بسازند حتی ماهرانه تر از باران! امن ترین جای ممکن برایم در بین بازوان توست، مرا در بند دستانت اسیر کن. در کنارت امنیتم تظمین شده است! مرا با عطر عشقت در اوج آسمان ها ببر و هرگز به این دنیای سراسر دردسر باز نگردان نرگس پروازی

داستان کوتاه موجود شوم | معصومه رسولی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: در یکی از روزهای آغاز فصل بهار، تیم چهار نفره اعضای کلاسی راهی یک اردوی علمی آخر هفته می‌شوند. همه چیز به ظاهر خوب و آرام است. یک روز نسبتا آفتابی و دلپذیر اما چه می‌شود که همه چیز مانند دریا طغیان می‌کند؟ موجودی با چشمان سرخ در قلمرو تاریکی منتظر شکار ایستاده است. چه می‌شود یک موجود نفرین شده بر سر راه‌شان سبز شود؟ حیوانی دستکاری شده که حال پایش به تاریکی جنگل گشوده شده است. انگار جز مرگی چیزی در انتظارشان نیست؛ اما زمان در لحظه آخر همه چیز را درست می‌کند. چه حوادثی پیش‌روست؟ آیا خورشيد فردا را می‌بینند؟ مقدمه: حتما برای‌تان پیش آمده شب‌هایی که فکر می‌کنید کسی از آینه به شما خیره شده یا شخصی در گوشه اتاق ایستاده است. واکنش‌تان چیزی جز پنهان شدن در زیر پتوی گرم‌ و نرم‌تان نیست. آن لحظه تن‌تان یخ می‌زند و افکار خوفناک به ذهن‌تان یورش می‌آورند. مغزتان شما را به سمت و‌ سوی چیزهای ترسناک سوق می‌دهد و‌ خواب از چشمان‌تان فراری می‌شود. جرئت باز کردن چشمان‌تان را ندارید، می‌ترسید با باز کردن آنها موجود خیالی مماس صورت‌تان باشد؛ اما منطق فریاد می‌زند این‌ها همه افکاری پوچ است.

داستان بلند شیفتگی با طعم چادر | معصومه یعقوبی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: دختری عاشق پسرعموی خودش، شرطی که مغایر اصول شخصی او است، برای ازدواج می‌گذارد. او عشقش را در سینه‌اش نگه می‌دارد تا وقتی که پسرعمویش به خواستگاری‌اش بیاید. او به خواستگاری دخترک می‌آید، دخترک قبول می‌کند تا زن پسرک با شرایط عجیب و غریب شود. چرا او به خواستگاری دختری که بر خلاف عقایدش است، می‌آید؟ آیا او که کاملاً مخالف عقاید پسرک است، خواسته‌ی او را قبول می‌کند؟ مقدمه: عشق چه بی‌صدا در می‌زند و بی‌باز شدن در وارد می‌شود. بی‌انتها‌ترین عشق من... سال‌هاست راه را برای آمدنت پر از عطر یاس کرده‌ام، می‌دانستم می‌آیی و من چشم به راه آمدنت بودم. آمدی و چه خوش بود آمدنت، چه انتظار در نگاهِ زیبای تو بی‌رنگ شد. من سرشار از بهانه‌ با تو بودن شدم. کاش نگاه دل فریب تو ماندگار و همیشگی بود و من سال‌ها از تپش قبلم برای تو پرتوان می‌شدم؛ حتی اگر شایستگی ماندن در کنارت را نداشته باشم. به خود می‌بالم که با تو بودن را هر چند اندک تجربه می‌کنم و سال‌ها خاطرم از حضور روشن تو پر نور خواهد بود. لحظه‌های با تو بودن زیبا و فراموش نشدنی است و من می‌خواهم مجدد زیباترین لحظه‌ها را با تو تجربه کنم. بی‌انتها‌ترین عشق من دوستت دارم!

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.