انجمن نویسندگی دیوان

کلبه ای برای قصه های ما

داستان کوتاه سوگ گداخته | هستی رسول‌نیا کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب:
  • خلاصه: نگارنده‌ای در تماشای صحنه‌ی تئاتری مجذوب هنرنمایی هنرپیشه‌ای شده که با دیدن شکوه هنرنمایی او جام وجودش از شوق نوشتن لبریز می‌شود. هنرپیشه پهلوی خود شیفته‌ی او شده؛ اما اندکی غفلت هر دو را ویران می‌کند. نویسنده به این شیفتگی ایمان نیاورده؛ اما ناگهان با تلنگری تا ابد غرق در آشفتگی می‌ماند. پشیمانی او راه نفس را برایش می‌برد، محنت امانش نمی‌دهد و او را برای یافتن جواب پرسش‌هایش تشنه‌تر می‌کند. غفلت از کیست؟ جواب پرسش‌ها را چه کسی می‌داند؟
مقدمه: آینه صبر و لحظه‌ای درنگ کن. پروانه‌های آبی چه می‌کنند؟ البته هر چه انجام دهند حق مسلم آنان است. من گستاخانه بال پروازشان را به هوای منطق ناجوانمردانه‌ی خویش چیدم. اگر آتش بگیرند و به قفسه‌ی سینه‌ام بچسبند با کمال میل مجازات خود را پذیرفته و چیزی نمی‌گویم؛ اما آینه چشم‌های واله با آن نگاه ملتمسانه را از نظرم نگذران، آن‌گونه تمام جانم آتش گرفته، خاکستر شده و دوباره به حالت اول خود باز می‌گردد تا بار دیگر زجرکشی بشوم. می‌دانی حال شکوفه‌ی تازه جوانه زده‌ای را دارم که به هوای آتش روشن کردن همراه با شاخه‌های خشک و پیر به اشتباه آتش زده شده‌؛ اما من آنقدر‌ها هم بی‌گناه و پاک‌دامن نیستم، من ادیب گناه‌کار شهر قصه‌ی خود هستم. وای بر من و غفلت آن روز من!

داستان کوتاه سبزپوشی خفته | مهدیه زارع کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: او در خانواده‌ای مرفه زندگی می‌کند؛ اما نمی‌تواند چشمانش را بر روی درد مردم جامعه‌اش ببندد. از طریق چاپخانه‌ی پدرش اخباری دلخراش که روحش را آزار می‌دهد، مردم جامعه‌اش اسیر فقر و گرسنگی هستند، دریافت می‌کند و او قادر نیست در چنین دنیایی سر کند. باید راهی وجود داشته باشد تا انگیزه و امید را در رگ خیابان‌های شهرش تزریق کند. آیا می‌تواند قدمی در راستای تحولی عظیم بردارد؟ در انتهای این اقدام چه چیزی انتظارش را می‌کشد؟ مقدمه: گاه نمی‌دانی چگونه می‌گذرد، به چه نحو رفتار می‌کنی و چه تاثیری بر مردم داری. گاه قدمی بزرگ برمی‌داریم؛ اما پایانی ناگوار در پِی دارد. در میان سیاه قلم‌های پرتره انسان‌های بزرگ، شاید تصویری کوچک از تو به یادگار بماند؛ اما ممکن است در میان چشمان مردم قاطری بی‌سر و پا باشی. چه سخت است در میان حریق‌هایی که زبانه می‌کشیدند بسوزی و چیزی از تو به یادگار نماند، جز تصویری منفور! کفر نیست اگر بگویی خدا نمی‌بیند تو را که تنها و بی‌کس به یغما می‌روی و چه می‌کنند تندخویان با تو؟!

داستان کوتاه کار بدی نکردم | مریم غفوری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: پسر کوچک خانواده برای اینکه بداند پدرش چگونه فوت شده به خاطرات هجوم می‌برد و در این بین حقایقی برملا می‌شود که آرامش‌شان را در هم می‌پاشد. روشن شدن ماجرا برابر است با حکمی که یکی از عزیزانش را قاتل می‌شمارد. گرفتن تقاص خون پدرش را ترجیح می‌دهد یا داشتن عزیزش؟ قاتل کیست و سزاوار چیست؟ مقدمه: این روزها احوالش چنگی به دل نمی‌زد. دم فرو می‌بست و تنش را به آغوش می‌کشید، ناگاه فریادش قاتل نغمه‌ی سکوت می‌شد. چشم‌هایش را می‌بست و با تمام قوا نوایش را به رخ سکوت می‌کشید و می‌گفت: «کار بدی نکردم.» از همه چیز که بگذریم حقیقتا کار بدی نکرد. به گفته‌ی خودش حق را به حق‌دار رسانید. لحظه‌ای از کرده‌اش پشیمان نشد؛ اما هیچ‌گاه نتوانست دوایی برای التیام دل بی‌قرارش بیابد. هنوز دلش برای عزیزان از دست رفته‌ سخت مچاله می‌شد و دلتنگی گریبانش را محکم می‌چسبید؛ اما باید تمام لحظاتی که گمان می‌کرد دیگر نمی‌تواند ادامه بدهد را‌ در خلوتش دفن می‌کرد، آخر همان کودک ده ساله حالا مرد خانه بود.

داستان کوتاه بی‌درک | حنانه کمالی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: او از احساساتش در این داستان کوتاه سخن می‌گوید، احساساتی که در چشم دیگران نهفته‌اند؛ اما او در قلبش همه‌ی آنها را حس می‌کند. درباره‌ی کودکی نه چندان دورش سخن می‌گوید، همه‌ی آن احساسات کودکانه‌ای که از چشم دیگران دور مانده. او آنقدری خود را بروز نمی‌دهد تا در چشم دیگران به مانند یک کر و لال شناخته می‌شود، یک کر و لال عاطفی! بماند که این آدميان او را حتی زبان بسته می‌خوانند. آیا او می‌تواند به دم نزدن و نوشتن ادامه دهد یا پرواز کند و اوج بگیرد؟ آیا همانند موریانه در گیر و بند خاک می‌ماند؟ مقدمه: گیر و گرفتار خاک نبود؛ اما مرده بود. لبان و چهره‌اش کبود نبودند؛ اما مرده بود. او آنقدرها هم بی‌درک نبود، درک می‌کرد؛ حتی بیش از همه‌ی انسان‌های اطرافش که در خواب جهالت خفته بودند. تا زمانی که در نهایت با ضربت و تیر آخر مرد. او مرده بود؛ اما راه می‌رفت، او مرده بود؛ اما غذا می‌خورد، او مرده بود؛ اما می‌خوابید و بیدار می‌شد. و امان از آن تیر سه‌ شعبه! همان تیر نهایتاً بر پیکر نیمه‌ جانش که سعی در زندگی داشت، اصابت کرد و دیگر همه‌ چیز به اتمام رسید. ماجرا از همان نقطه سرچشمه گرفت، همان نقطه‌ی عطف ماجرا جایی که او مرده بود؛ اما سعی می‌کرد هر آنچه را از کودکی‌اش تا کنون تجربه کرده قلم بزند.

داستان کوتاه بشر نقره‌ای | حدیث یعقوبوند کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: برای او زندگی در رویایی بزرگ و شاید دست نیافتنی خلاصه شده. با شیوع پیدا کردن بیماری نادر، او به دنبال نجات جهان در مکانی‌ست که روزی تمام رویایش بوده. او ده سال تلاش کرده و حال با تصمیمی ناگهانی پلی برای وصال آرزویش یافته، پلی که او را به واقعیت رویایش نزدیک‌تر کرده. آن مکان کجاست که ارزش بیست و چهار سال انتظار را دارد؟ آیا رویاها همیشه به واقعیت بدل خواهند شد؟ مقدمه: اختراعات و دست‌آورد‌های انسان کماکان همه چیز را سهل کرده؛ اما رنگ و بوی زندگی را رفته‌-رفته کم کرده است. مقصود این است، انسان بدون آگاهی و بصیرت چیزی را ابداع می‌کند که مصداق امضا کردن سند مرگ با دست خویش است. درست مثل اختراع سلاح گرم یا سرد. چه کسی فکرش را می‌کرد روزی همین فلز کوچک دست‌ساز، روشنایی را بر چشم‌انداز آدمی تاریک سازد و از قبیل این اختراعات گاهی همه‌ی جهان را نابود می‌کنند؟ انسان کم و بیش با اندکی خطا زندگی را برای خود و اطرافیان به فرجام می‌رساند و این دقیقا همان چیزیست که نقطه‌ی تاریک هراس را در جان‌ها می‌اندازد و این... این عادلانه نیست! «توجه: بیشتر نوشته‌ها در حیطه آزمایشگاهی تا حدودی تخیلی بوده و صحت ندارند!»

داستان کوتاه توهم سرد | حدیث آمهدی (دیان) کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: افسانه‌ای قدیمی که صدها سال قدمت داشت؛ بیش از یک آثار باستانی! افسانه‌ای که هشدار داد هیچ‌گاه در تاریکی پا نگذارم تا قربانی قاتل تاریکی نشوم. موجودی با یک لبخندِ سهمگین! به یقین از همان روز بود که همه چیز دگرگون شد و من با این خرافات کابوسین همراه شدم. همان لحظه که شنیدمش، قطعا آن افسانه به واقعیت تبدیل شد. این افسانه تا چه اندازه ممکن بود حقیقت داشته باشد؟ آیا قاتل تاریکی چهره‌اش در سایه‌ها پنهان بود یا می‌شد به راحتی او را دید؟ مقدمه: هر کجا شب باشد او هم آنجاست. در تاریکی پرسه می‌زند، قربانیان خود را در تاریکی پیدا می‌کند و خون‌شان را مانند زالویی می‌مکد. او نه شیطان است و نه اجنه! او یک قاتل است، قاتلی که همگان نمی‌بینند. قاتلی که زاده‌ی توهم است، توهمی سرد و دردناک که باعث اتفاقی وحشتناک و دردآور می‌شود. کابوسی بی‌پایان و ابدی‌ست که در آخر چیزی جز مرگ به همراه ندارد.

داستان بلند کوردیا | کیمیا نوروزی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: در میان تگرگ و خیال‌های سرد، دختری با قلبی گرم زاده می‌شود؛ دختری که تمام آرزوهایش را خاک می‌کند. در همان اوایل زندگی‌اش سرنوشت تیشه به ریشه‌ی خانواده‌اش می‌زند، مادرش را از او می‌گیرد و دخترک را در آغوش مادربزرگش می‌اندازد. دخترک زنی را ملاقات می‌کند که با سنگی باعث دگرگونی زندگی‌اش می‌شود؛ سنگی که توان زندگی کردن و همانند چراغی راه را به او نشان می‌دهد. آن زن چه کسی است؟ چه اتفاقی برای دخترک می‌افتد؟ مقدمه: غم‌خوار من، به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی با من به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند می‌بینمت، برای تماشا خوش آمدی راه نجات از شب گیسوی دوست نیست ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی پایان ماجرای دل و عشق روشن است ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی با برف پیری‌ام سخنی بیش از این نبود منت گذاشتی بر سر ما خوش آمدی ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمر دیر آمدی به دیدنم؛ اما خوش آمدی. «فاضل نظری»

داستان بلند رفاه به رسم سلاست | پارمیدا سخایی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: گروه پلیسی که تمام سرنخ‌ها برای حل یک پرونده را درست مثل پازل کنار هم چیده و برندهٔ میدان بودند. با هوشیاری تمام هر پرونده‌ای را حل می‌کردند؛ اما بالاخره همیشه شانس با آن‌ها همراه نبود. یکی از پرونده‌ها بدترین حالت ممکن را داشت، کسی که تمام گفته‌ها و نوشته‌هایش به واقعیت نزدیک می‌شد؛ درست مانند بازی شطرنج! تمام مردم سرباز و مطیع او بودند، کارش همین بود، در مبهم گذاشتن پلیس. سرنوشت این پرونده سیاه چیست؟ آیا پایان این پرونده راهی به جز مرگ هم دارد؟! مقدمه: افسانه‌ای وجود دارد که می‌گوید: «افرادی وجود داشتند که سالیان دراز در زمین زندگی کرده‌اند، آن‌ها هرگز غمگین نمی‌شدند و هیچ مشکلی نداشتند، همیشه خندان بوده‌اند و بی‌خبر از عالم بر طبل شادی می‌کوبیدند. یک شب همگی از خدا می‌خواهند که از سرنوشت و اتفاقات پیش‌رویشان به آن‌ها خبر دهد. همگی دست به دنیا می‌شوند و یک دل، خواسته‌های خویش را به او می‌گویند؛ اما زمانی که نابودی نسل خود را دیدند خود را سلاخی کردند، آن‌ها از آینده خویش باخبر شده بودند.» به راستی که دانستن آینده نه تنها سودی برای افراد ندارد؛ بلکه باعث نابودی روح آن‌ها می‌شود. چیست این آیندهٔ مبهم که هر لحظه به ما نزدیک می‌شود؟!

داستان دالیای سیاه | حدیث آمهدی (دیان) کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: این فرصت تنها یک‌بار می‌توانست نصیبش شود. نمی‌دانم تصمیم خبرنگار برای نشستن در جایگاه لق و کج مصاحبه خودخواهی پدرش یا تصمیم قاطع خودش بود؛ اما هر چه بود می‌توانست او را به هلاکت بکشاند. چه کسی دوست داشت با این قاتل زنجیره‌ای مصاحبه کند که این خبرنگار برای به دست آوردن فرصت مصاحبه، آن هم یک روز قبل از اعدام دالیا دست و پا شکسته بود؟ مگر نمی‌دانستند دالیای سیاه یک جهان را با ایده‌های تاریکش آشوب کرده؟ مگر از چشمان بی‌تفاوتش بوی خطر به مشامشان نرسید؟ مقدمه: سرنوشتش را با یک تصمیم متوقف می‌کند. شاید همان توقف هم جزئی از سرنوشتش یا بدشانسی‌اش بوده. این خط سرنوشتش از هر جایی که منشاء می‌گرفت و با دست هر کسی که نوشته شده بود، جز هلاکت، توهم و غرور چیزی به دنبال نداشت. تصمیم گرفت لبه‌ی پرتگاه بایستد. مغرور به پایین نگاهی انداخت و فکر کرد شناگر ماهریست و می‌تواند بدون خیس شدن پاهایش روی سطح آب قدم بردارد. او هنوز خبر نداشت پرِ پروازش قبل از فرود شکسته است و پرتگاه او را با خودش به عمق خفگی خواهد کشاند.

داستان گرگ گرسنه، گارسون بیچاره | حدیث آمهدی (دیان) کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: درون رستورانی که تنها غذای گیاهی سرو می‌شود، در حال نعره کشیدن و فریاد زدن است. او بالاخره در این بیابان رستورانی را پیدا کرد و خواستار گوشت شد؛ اما در آنجا و طبق قوانین جز سبزیجات قاعدتا چیزی سرو نمی‌شد. حالا این گارسون بیچاره بین دوراهی پیمان به عهد و عهدشکنی در ازای زنده ماندن گیر افتاده! چه کسی درون آن مکان در حال نعره کشیدن است؟ گارسون در این تعارض منفی-منفی کدام راه را انتخاب می‌کند؟ مقدمه: شک نکن قانونِ حفظ تعهد از هر چیز جدی‌تر است. وقتی سخنی را به قسم می‌بندی مگر از جانت سیر شده باشی تا زیر آن بزنی. تو مرگ را به چشم می‌بینی و پیمانت را با تصور آزادی از مرگ می‌شکنی؛ اما از کجا معلوم عواقب این شکستن از خودِ مرگ سخت‌تر نباشد؟! هر آنچه متصور شوی به بدترین شکل پس از بستن پیمان، پشت در این عهد منتظرت می‌ماند تا زمانی که خودت آن را آزاد کنی و پس از آن به هر چه می‌خواهد دچارت می‌کند. حال می‌خواهد گرگی گرسنه پشت درهای رستوران منتظرت باشد یا گرگ‌های بیشتر بابت شکستن پیمان به تو حمله‌ور شوند؟ شاید نام دیگر این داستان را باید بد شگونِ واقعی گذاشت!

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.