انجمن نویسندگی دیوان

کلبه ای برای قصه های ما

داستان تنهایی در ابهام | فاطمه زهرا حسنی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: چشمانش مانند همیشه پر از بغض بود، پر از حرف‌های ناگفته، حرف‌هایی که در این چند سال در صندقچه‌ی اصرار قلبش نگهداری کرد. او همیشه ساکت و آرام و با چشمان دکمه‌ای‌اش به رفت و آمد مردم می‌نگرید. گاهی از غصه و تنهایی آه می‌کشید و گاهی هم حسرت، حسرت از اینکه چرا نمی‌تواند مانند بقیه از این بند رهایی پیدا کند؟ با خود فکر می‌کرد شاید من لیاقت کسی را ندارم، یا زشت و بد قیافه باشم که هیچ‌کس حاضر نمی‌شود من را با خود ببرد. دگر در این چهار دیواری خسته شده بود هر روز دوستانش کمتر و کمتر می‌شدند و تا الان که دیگر کسی نماند و فقط او ماند و یک دنیا تنهایی و ابهام. دلیل تنهایی عروسک چه بود؟ چرا همیشه غمگین و ناامید بود؟ مقدمه: گاهی اوقات تنهایی مانند رفیقی می‌شود که همیشه همراه تو است. جوری به آن عادت میکنی که انگار از این تولد تنها به دنیا آمدی و تنها زندگی کردی. اما بعضی اوقات جوری تنهایی تمام زندگی‌ات را احاطه‌ می‌کند که فکر میکنی جزئی از خانواده‌ات‌ است و به این باور می‌رسی که تنها رفیق زندگی‌ات تنهایی‌ است.

داستان کوتاه شکوفه ی انار | کوثر کاکایی فرد کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه و مقدمه: شکوفه تازه از همسرش جدا شده. یک ماه نگذشته و حسابی درگیری‌های ذهنی داره؛ تا اینکه یه خبر کل خانواده رو به شوق میاره، حتی شکوفه رو! و اون خبر چیه؟ تنها پسر عموی شکوفه بعد از هفت سال برگشته ایران... پسر عمویی که هم‌بازی بچگی‌های شکوفه بود الان با دست پر اومده برای ایجاد تغییر توی زندگی شکوفه. ولی آخه چطور؟! *** معشوق شاعر بودن غم‌انگیز است؛ خصوصا وقتی بعد نوشتن هزاران شعر درباره‌ات دیگر مخاطب شعرهایش نباشی! مثلا فکر کن روزی آیدا از خواب بلند می‌شد و می‌دید دیگر مخاطب اشعار شاملو نیست و کتاب مثل خون در رگ‌های من پشت چاپ مانده و احمدِ عزیزش کتاب دیگری را برای معشوق جدیدش گیسو نوشته به نام عطر خوش گیسویت! آیدا در آینه به خودش نگاه می‌کرد، آیدا در آینه می‌شکست!

رمان طبقه ی 118 | سحر غانمی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: سلنا دختری مهربان و آرام است، که با دختر دایی‌های خود زندگی می‌کند. او به خانه‌ی دوستش دعوت می‌شود؛ غافل از اتفاق‌هایی که منتظر او بودند. غافل از آدم هایی که منتظر او هستن، اینکه رفتن به آنجا زندگی او را به هم می‌ریزد. چه کسی منتظر سلنا است؟! آیا سلنا به خانه برمی‌گردد؟ همه‌ی این‌ها در رمان طبقه‌ی 118 مقدمه: این شاید یه دیوانگی یا جنون باشه، نمی‌دونم! ولی من عاشق قهقهه‌های ترسناکش که ترس رو تو دل هرکسی می‌اندازه، هستم. عاشق چشم‌های آبیش که توی شب می‌درخشن، عاشق دست‌های خونی و پوزخندهای صدادارش هستم. آره، من تماماً عاشق اون مرد جذاب ترسناکم. اون سایه‌ی شب و من هم ملکه‌ سایه‌ی شب! مثل خودش، در کنارش دست‌هام خونی می‌شه! شاید فکر کنی این حماقته! اما فکر تو اینجوره؛ ولی برای من عشقه عشق.

داستان کوتاه باوانه کم | نازنین محمدی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: تو زبان کوردی «باوانە کم» معنی خیلی قشنگی می‌ده یعنی «یه جوری تو وجودم ریشه کردی که انگار تیکه‌ای از وجودمی...» داستانمون در مورد دو عاشقِ، دو معشوق که می‌خوان باهم ازدواج کنن؛ اما سرنوشت اجازه نمی‌ده، درست روز عروسی داماد کشته می‌شه و عروس بی‌دوماد می‌شه. چند روز بعد از این اتفاق دوباره می‌خوان عروس رو شوهر بدن که با اتفاقی که می‌افته همه غافلگیر می‌شن. اما سوال اینجاست، کی دوماد رو به قتل رسوند؟ برای چی این کار رو کرد؟ اون اتفاق غافلگیر کننده توی عروسی دوم چی بود؟ مقدمه: منم‌و راز دل شوم و سیه بخت دلم! منم‌و عشق شکست خورده و زنجیر دلم! منم‌و حسرت عشقه بی‌حکم دلم! منم‌و انتظاری در طلب یار دلم! منم‌و من که پوچ است و در خواب دلم... پیوسته از این تن طلبکار است دلم! این منم گیج، دو قطبی یه‌جور! که تمنای دلت هست به هنگام دلم هرکجا هست نگاهت باز اینگونه... عاشق قلب سیاهت اما هست دلم و در آخر از همه دنیا گله دارد دلم...

رمان عطر تسبیح | زهرا جهانی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: دختری به نام دلارام، با سرنوشتی از پیش تعیین شده، در سن کم برخلاف نظر خانواده‌اش تصمیمی عجیب می‌گیرد که زندگی‌اش را به کل دگرگون می سازد! آیا او با این تصمیم، زندگی‌اش را نابود می‌کند؟ آیا او پس از این تصمیم دیگر حق زندگی کردن ندارد؟ همه داستان همین است؛ فقط بخاطر صاحب آن تسبیح دل به دریا می‌زند! مقدمه: کاش این دقیقه‌ها همیشگی بود! این دقیقه‌ها تمام زندگی بود. کاش پلک‌هات راه چشم‌هات رو نمی‌بست، آخه چشم‌های تو دیوونه کننده‌ست. از تو گل می‌کنه خنده رو لب‌هام و کاش پر ستاره می‌کردی شب‌هام رو! تا تو می‌ری دل کوچکم می‌گیره، روی خشکی لبم خنده‌ میمیره.

رمان شراره های واقعیت | فریبا فقیری کاربر انجمن دیوان

رمان شراره های واقعیت | فریبا فقیری کاربر انجمن دیوان

رمان شبح قرمز بیدار میشود| مبینا فروتن کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: درد-درد من درد کشیدن بقیه دوست دارم، آن‌هم وقتی که خود با دستان خودم آن طرف را شکنجه می‌کنم. نمی‌دانی وقتی چاقو را روی بدن آن طرف می‌کشی یا چشمانش را از حدقه بادست های خود در میاوری و او از ته دل داد می‌زند و ناله می‌کند و از شکنجه گرش کمک می‌خواهد چه حس خوب و لذت بخشی دارد. شاید بگویند من دیوانه هستم، ولی من دیوانه نیستم، زندگی بی رحم مرا این‌طور کرده. چه اتفاقاتی برایش افتاده؟ چرا درد کشیدن بقیه را دوست دارد؟ زندگی با او چه کرده که این دختر این طور شده است؟ مقدمه: آدم‌، کلمه‌ی غریبی که مرا در آن‌‌ دسته بندی نمی‌کنند، چرا؟ شاید چون از بوی خون لذت می‌بردم و با ناله‌ی آدم‌ها هنگام بریده شدن سر از گردنشان روحم جلا می‌یابد! آن‌ ها مرا حیوان می‌نامند. حیوانی در جلد انسان، یا شایدم هم شبح! آری، شبحی قرمز که حال از خواب بیدار شده و سعی در کنترل کردن خوی وحشی خود ندارد!

داستان کوتاه توت فرنگی من | حدیث پیری کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: لیام و ناتالی زوج دیوونه قصه با اخلاق‌های ضد و نقیضشون، اتفاقی باهم آشنا می‌شن، ناتالی که پول پرسته و لیامی که خشک و پول‌هاش از پارو می‌ره بالا. اما سوال اینجاست که این دو نفر چطور باهم آشنا می‌شن؟ چطور می‌شن زوج قصه‌مون؟ اصلا چه اتفاقی برای این زوج می‌افته؟ مقدمه: به نظرم آدم‌هایی که دوستشون داریم، بوی توت فرنگی می‌دن! یه بوی خنکِ تازه‌ی شیرین. اصلا خودشون هم شبیه توت‌ فرنگی‌ان! یه قرمزِ خوشرنگ، کوچولو و دوست‌داشتنی. حتی مثل توت فرنگی شبیه قلب! اون قدر محبت‌هاشون مثل طعم توت فرنگی خوبه که آدم هرچی پیش‌شون باشه، باز بیشتر از قبل عاشق‌شون می‌شه. محبت آدم‌هایی که دوست‌شون داریم، عین توت‌فرنگیه، همون قدر جذاب، شیرین و خوشرنگ...

داستان کوتاه من گرگ نیستم | مهدیه سلیمانی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: من آرتمیس، یکی از نوادگان ایزدبانوی شکار هستم. فرزندی متولد شده از طبیعت و پاکی... اما در بند خیانت‌ها و نیرنگ‌هایی که اساطیر دیگر به میان آوردند. به راستی برای چه چیز، هرا این چنین نیرنگی پدید آورد؟ مقدمه: هیچ چیز آن‌گونه که تصور می‌شود نیست. چشم‌ها دروغ می‌گویند و مغزها به اشتباه تفسیر میکنند. آنکه بد است، خوب است و آنکه خوب است بد است. پلیدی‌ها در قالب پاکی‌ها و پاکی‌ها در قالب پلیدی‌ها قرار دارند. هیچ‌وقت نمیتوانی تشخیص بدهی که من چه کسی هستم!

داستان کوتاه غرق نگاهش | محدثه مسکولی کاربر انجمن دیوان

داستان کوتاه غرق نگاهش | محدثه مسکولی کاربر انجمن دیوان

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.