خلاصه کتاب:خلاصه:
تو توی دهات... چیز ببخشید یه شهر دیگه زندگی میکردی و من یه شهر دیگه. حالا اومدی دهات... چیز... شهر ما و میخوای خودت رو بندازی به داداشم و بدبختش کنی. مشکلی نیست چهارپایم رفیق! فقط یکی رو پیدا کن من خودم رو بندازم بهش. مقدمه:
دست روزگار را دست کم نگیرید ای انسانها. چرا که میتواند جوری بزند پس کلهتان که پخش زمین شوید و میتواند هم جوری نازتان کند که ناز بشی عمویی موش بخورتت! خلاصه که بله، روزگار یک چیزیه که هر کاری از دستش برمیاد مثلا میتونه یکی رو از اون سر دنیا بکشه این سر دنیا تا بشه زنداداش روانی بنده. بله!
خلاصه کتاب:خلاصه:
زیباست شکنجه کردن دو دختر خیلی زیباست.
حتی فکر برش هم زیباست، منی که به شبح قرمز معروف شدم، همه دخترها جلوی من به زانو در آمدهاند هیچ دختری نتوانسته از زیررشکنجه های من زنده بیرون بره.حال قرار است این دو دختره زیر دستهای من جان دهند.
این دو دختر قرار است چه جور شکنجههایی رو تحمل کنند؟
آیا زنده زیر دست شبحقرمز بیرون میآیند یا خیر؟
سرگذشت این دخترها قرار است چه شود؟
مقدمه:
فکرش را بکن
کسی که چیزی برایش مهم نباشد و حتی، ذهنش از خاطرات شیرین تهی باشد. کسی که روحش با شکنجه دادن دیگران و با نالههای دختران تسلی مییابد؛ آیا این فرد آدم است؟
در دنیای ما که هیچ کس به این قبیل آدمها نگاه نمیکند، توجه کردن که سهل است.
آنها مرا حیوان مینامند.
من کسی هستم که برای دیگران ارزشی ندارم، کسی هستم مانند یک روحی آزاد روحی خطرناک در بین این مردمان، مردمانی که لقب مرا شبح قرمز گذاشتهاند.
خلاصه کتاب:خلاصه:
دختر داستان ما بین دو نفر که بد جور مجنونش شدن گیر میافته و بعد یک تصادف توی کما میره و حافظش رو از دست میده.
رازهایی پنهان، حرفهای ناگفته، عشقی پیچیده همراه با شیطنت دوتا رفیق خل و چل.
دزدی در شب عروسی، کسی که این وسط حرف درست میزنه کیه؟ اعتماد سخته، دزد عروس کیه؟ مقدمه: خدایا!
مینویسم از زندگی و دردهایش. از باران و قطرههایش. از چشمم و اشکهایش. از قلبم و تپشهایش، مینویسم تا همه بدانند که بعد از او، چه بر سر من آمد. ﺗﻨﻬﺎیی ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ میکند
ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﯿﺰﯼ میساﺯﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﯼ.
ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ.
ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺸﻪ.
تنهایی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست.
خلاصه کتاب:خلاصه:
زندگی داستان دختر قصه ما مثل قصه هاست؟ نه! اینطور به نظر میاد؟ نه! اما ربط پیدا می کنه به یه قصه ی جذاب. قصه جودی ابوت و یتیم خونه. اما فرق داره زندگی دختر قصه ما، اون با یه پسر خوشگل که به فرزندی گرفته اش ازدواج نمی کنه. اون رو یه مرد مسن به فرزندی قبول میکنه. اما قسمت جالب اینجاست که چی توی اون خونه، در انتظار دختر قصه ماست. مقدمه:
زندگی، دفتری از خاطرهاست. یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک. یک نفر همدم خوشبختیهاست. یک نفر همسفر سختیهاست. چشم تا باز کنیم، عمرمان میگذرد. آنچه باقیست فقط خوبیهاست.
خلاصه کتاب:مقدمه بغضم واسه خودم میشکنه نه واسه ادمایی که یه روزی میان ومیرن و هیچی از عشق و معرفت زندگی نمیفهمن!
اشکام واسه قلب بی جانم میریزه که ادمای دورم با خنجرهاشون زخمیش کردن! زخمی که جاش تو قلبم حکاکی شده و یادگاری مونده قلب بی جانم درگیره درد بی درمانی شده که هیچ دکتری توانایی تشخیص اون رو نداره! خلاصه دختری از جنس عشق...
دختری به نام نفس که با تمام وجود عاشق پسری بود.
و اما دست روزگار بد تا کرد و پدرش او را از یار جدا کرد...
او را ویرانه و سرگردان کرد و او را مجبور کرد تا...
اجبار زندگی نفس چه بود؟!
قلب بیجان نفس چگونه به زندگی بر میگردد؟!
دلیل سرگردانی او چه بود؟!
خلاصه کتاب:خلاصه: فریسا، دختر فقیر و جیب بریه که توی پایین شهر همراه با همسایه هاش دزدی میکنه و تقریبا خرجشون با همین دزدی به دست میاد.
همسایهای مرموز بهشون اضافه میشه که در کمال ناشناسی بهشون توی دزدی کمک میکنه.
تو همین حین پسری فوق العاده پولدار دمبال فریسا میگرده و ادعا داره، که ارثش باید با فریسا نصف بشه اما همسر اون پسر باعث میشه که فریسا... مقدمه: چگونه عشق به تورا وصف کنم؟
هنگامی که پیچ و تاب موهایت درون باید میرقصد، تمام قلب من از حرکت میایستد.
هنگامی که لبخند میزنی منی از من فرو میریزد و دوباره متولد میشود
تنهام نگذار و بمان تا ابد با من!
خلاصه کتاب:خلاصه: همه چیز از یه انتقام شروع شد. یه کینه قدیمی که ریشه در گذشته داره.
دختر و پسری که سر یه تصادف با هم آشنا میشن و سرنوشت براشون مشکلات زیاد و عجیبی در نظر گرفته.
این مشکلات به تولد دختری ختم میشه که تمام فکر و ذکرش انتقامه!
اما انتقام از کی؟
آخر این انتقام به کجا کشیده میشه؟ مقدمه: عشق، یه کلمه سه حرفیه اما توی تفسیر و تحلیلش خیلی حرف نهفتهست. عشق همیشه پایان خوش نداره بلکه گاهی اوقات از هر تلخیای تلختره. عشق یه جادهست که اگه مسیرش رو درست برسی به آبادی میرسی و اگه اشتباه پشت سر بذاریش، به هیچ چیز جز ویرانی نمیرسی...
خلاصه کتاب:خلاصه:
داستان ما راجب یه دختره شاید بهتره بگیم یه باند و یه دختر، دختری که وقتی بدنیا میاد اون باند تشکیل میشه همینطور بزرگه بزرگ میشه غافل از اینکه طوفان بزرگ داره باهاش رشد میکنه ناگهان اون طوفان به پا میشه و زندگی دختر از این رو به اون رو میکنه دختر داستان ما وارد بازی میشه مثل یه ربات به زندگیش ادامه میده، از کجا معلوم زندگیش همینطور ادامه پیدا کنه؟ از کجا معلوم اتفاق دیگه ای نیفته؟اصلا اون طوفانی که به پا شده چیه؟ مقدمه:
زندگـی اونطور که ما میخوایم، پیش نمی ره!
زندگـی یه بازی اجباریه!
که بعضیا، بازیچهان!
بعضیا، بازیکن!
آدم بزرگا، همیشه بازیکنن!
زندگی درست مثل بازی شطرنج میمونه!
تا یه مهره میخواد، قدم برداره.
وزیر میزندش!
باید بازیکن خوبی باشی!
تا بتونی، بازیچه نشی.
زندگی یه چرخش، که میچرخه!
تو این چرخه کلی آدم پرت میشن!
سکوت، از اونجایی شروع شد!
که عزیزترین فرد زندگیش مرد!
دقیق اونجایی بود که من وارد بازی شدم.
فهمیدم یه بازیکنم و...
فقط باید آدم ها رو بازیچه کنم!
درست وقتی که سکوتم رو دیدن طوفان رو شروع کردند.
خلاصه کتاب:خلاصه: مزرعهای خونین، کلبهای سراسر وحشت و بیم و مترسکی قاتل...
دختر جوانی که برای فراموشی غم از دست دادن پدر، برای مستقل شدن و روی پای خود ایستادن، آیندهی خود را با ورود به این مزرعه دگرگون میسازد!
به دنبال علاقهاش میرود اما؛
پسری که ناخواسته وارد این جریانات میشود!
هراس و وحشت، دلهره و هیجان همه و همه در رمان مرموز و سراسر بیمِ تسخیر مترسک!
پشت پردهی این ماجرا چه میگذرد؟
برندهی این ماجرا چه کسی خواهد بود؟ مقدمه: و خداوند با هر انسانی که خلق کرد روحی را در قالب احساس و عشق از سرشت خود، درون آن نهاد.
روحی که تا آخر حیاطش، با اوست و بعد از مرگ بنا به کرده و ناکردهاش از تن ناتوان و در خواب رفتهاش، خداحافظی کرده به جایگاه عدالت و حساب رسی میرود!
و وای بر آن زمانی که بعد روحانی، عشق و احساس را در گور کند و جوانهی کینه، دشمنی و انتقام را درون خود پرورش دهد...
هیچ چیز جلو دار او نخواهد بود، خداوند او شیطان میشود و کردار او قاتلی خون خوار!
همیشه سرگردان و گریزان است.
روحت را در خواب میکند و خود جای آن به تو فرمان میدهد.
بگذار ساده بگویم مرگ روح و هجوم ابلیس و اهریمن درون اعماق قلبت!
اهدای جسمت به ابلیس بد تلبیس... یا همان تسخیر!
خلاصه کتاب:خلاصه:
زندگی دختری که به دست زمانه تباه شد، سرنوشتی که با دستان اطرافیان و حرفهایشان رقم خورد؛ سعی به تغییر با دل آنها داشت اما غافل از اینکه دل منحوسشان را کسی خریدار نبود جز این دخترک...
تاوان دل سوزمندش چه بود مگر؟! مقدمه:
پشت این دریچهها
دیوارهای بلند سکوت
چون بغض یک نگاه
پنجه میکشند به روح...
در غربت تنهای خسته
که عشق را
در پستوی قلبها کشتهاند
تو از پنجره شب گذر کن
که من، جانم پشت این دریچههای وهم
در انتظار تلافی احساس و شرم
فسرده است... «سیلویا اسفندیاری-پنجره شب» آیدی روبیکا و اینستاگرام نویسنده:
s__sadeghi84
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.