خلاصه کتاب:گاهی اوقات یک راه اشتباه، منجرب به داغون شدن زندگیات میشود.ندونسته هی اون راه رو میروی و به بن بست میرسی؛ به بن بستی که هیچ راه فراری ازش نداری.توی باتلاق گیر میکنی که همهی آدمهای دور و برت، در حال غرق شدن تو رو نگاه میکنن؛ ولی هیچ کس به تو چیزی نمیگه و کمکت نمیکنه و میزاره توی همین باتلاق و بن بست گیر کنی.دست و پا میزنی ولی همه ایستاده تماشاگر هستند.نابود میشوی ولی همه نظارهگرند.بیتوجه به فکرهایی که در سر داری از گوشهای رد میشوند و به سمت تو نمیآیند.گاهی اوقات هم انسانهای وجود دارند که تو را از باتلاق و بن بست نجات بدهند.به نظر شما دخترک ما از باتلاق نجات پیدا میکند؟به بن بستی که راه نجات میخواهد کسی راه را بهش نشان میدهد؟
خلاصه کتاب:دختری تنها، که توی به سانحهی بد، قدرت تکلمش رو از دست میده. توی یه خانواده اشرافزاده زندگی میکنه، توی خانوادهای که وجب به وجبش رو ارزیابی میکنن.اون در کنار جنگلی مرموز زندگی میکنه تا این که روزی به اون جنگل میره و کسی رو میبینه که سرنوشتش رو تغییر میده؛ سرنوشتش تلخ میشه، اتفاقی که باعث میشه چیزهای عجیبی از گذشته آشکار بشه. اون شخص کیه؟ دخترک داستان قدرت تکلمش رو به دست میاره؟
خلاصه کتاب:دختری لجباز، مغرور و با ابهت که تمام زندگیش در ستارههای دور آستینش خلاصه شده. در هجده سالگی پدرش را از دست داد، غافل از اینکه پدر او زنده است و او بزرگترین قاچاقچی ایران است. چه در انتظار اوست؟ آیا با پدرش روبهرو میشود؟ لجبازیهای او تا کجا ادامه دارد؟
خلاصه کتاب: آنقدر از دست دادن عشق سخت است؛ که من بعد از او به سمت طلسم و کتاب خانوادگیام رفتم و چیزی را خوندم و انجام دادم، که باعث پشیمانیام شد. نوشته شده بود که خطر دارد؛ ولی من عاشق و مجنون بودم و بدون اینکه اهمیتی کوچک بدهم، انجامش دادم و شد باعث اتفاقاتی که در زندگیام تغیرات زیادی را رقم زد؛ حال چه اتفاقی برای شخصیت معشوق از دسته دادهٔ افتاد؟ این پشیمانی با چه چیزهایی برایش همراه خواهد بود؟
خلاصه کتاب:اینبار داستان ما فرق میکرد.فرقی زیاد، فرق ما بین یک رویا و خیال بود.اینگونه بود که با از دست دادن نفسی؛ نفسی گرفته شد.در آن لحظه که همه غافل بودند این بیگناه داستان ما بود که گناهکار شد.روزها گذشت، ماهها گذشت، سالها گذشت، ولی فکرش چه؟ آیا میگذرد؟فکر یک لحظه نبودنش که در گذشته کابوسی برایت بود حال یک خاطره تلخ شده و به لیست تمام غمهایت پیوسته.اینبار چگونه تمام خواهد شد؟آیا او گناهکار تمام اتفاقات بود؟
خلاصه کتاب:همینکه اسم آن جنگل را شنید، بار و بندیل را بست و به آنجا رفت. نه اینکه شجاع باشد، نه؛ او فقط کمی حماقت کرد… او راه بدی برای مقابله با ترس انتخاب کرد؛ جنگلی که هیچکس از آن زنده بیرون نیومده.به آنجا رفت و راه خروج را نیافت. استراحت کرد و رویا دید، حالا رویا به واقعیت مبدل شده و در آنجا شنلپوش تبر به دستی را میبیند که قصد جانش را کرده.سرانجام چه خواهد شد؟شنلپوش از او چه میخواهد؟راه خروجی مییابد؟ اصلا زنده از آنجا خارج خواهد شد؟
خلاصه کتاب:او تنها بود، همچون اسمش! گویی پدرش میدانست که دخترک قرار نیست روز خوش ببیند و برای همین او را دختر تنها نامید. به اندازهی تمامی آدمهایی که دور همدیگر را شلوغ کرده اند، تنها بود.ولی با ورود کسی که ادعا میکرد با یک نگاه، حتی عاشق پاهای فلج و بیجانش شده و فاش شدن رازهایی که سالها در صندوقچهی سینهها مانده بود هم زندگیش تغییری نکرد، همان تنهایی بود که بود.و در نهایت چه شد؟ کسی پیدا میشود که او را از تنهایی بی پایانش نجات دهد؟
خلاصه کتاب:در این دنیای کوچک به ظاهر بزرگ، تمام کائنات منتظر حرکتی از سوی ما هستند تا بازتابش را به سمتمان بتابانند.در این داستان چهار نفر را دنبال خواهید کرد که از عواقب کارهایشان بیخبرند، اما دیر یا زود با پاسخ کائنات روبهرو خواهند شد.آن چهار خانواده چه اشتباهاتی دچار شدهاند؟ جزای نفرین و چاله برای دیگری کندن، نفرت و حماقت چیست؟ یا راهی برای جبران مییابند؟
خلاصه کتاب:زندگی قشنگی بود، اما حیف...شهر قشنگی بود، باز هم حیف...دختر قصه ما هیچوقت فکر نمیکرد این بلا به سر شهر زیبایش بیاید، هیچوقت فکر نمیکرد زندگی عاشقانهای که سالها برایش تلاش کرده است این گونه شود؛ ولی سرنوشت است و کاری نمیشه کرد.به نظرتون زندگی دختر قصه ما چی میشه؟ میتونه با تنها مرد زندگیش، رویاهاش رو بسازه؟
خلاصه کتاب:راجع به دختری که پدرش مجبور میشود کاری را انجام دهد که تا به حال انجام نداده، این کار مسیر زندگی این دختر را تغییر میدهد و پا به فرار میگذارد؛ از خانوادش دور میشود و دزدیده شدنش همانا، مسیر زندگیش تغییر کردن همانا، بهخاطر شرطی که جانش را نجات میدهد وارد عمارت اربابی میشود و بعدها میفهمد که آن ارباب او را فقط بهخاطر هدفی وارد عمارتش کرده است.پدرش چه کاری را انجام داد که مسیر زندگی دخترک تغییر میکند؟ شرط چیست که باعث ویرانه شدن زندگیش میشود؟ ارباب کیست؟
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.