خلاصه کتاب: خلاصه:
من، من کی هستم یا بهتر بگم من چی هستم؟
باید بین بد، بدتر و بدترین انتخاب کنم؛ ببخشید انتخاب؟ نه تصحیح میکنم، چرا باید بین بد و بدتر، بدترین رو قبول کنم؟
من نبات یا شاید ملورین هستم، دختری پراقتدار و پرغرور؛ دختری که سلطنتها رو به دست میگیره و آتش خشم و انتقام رو در دلش پرورش میده.
چی شد که از دنیای زمینیها به دنیای الهگان، سلطنت خونخوارها، منطقه جادو و... پا گذاشتم؟ همش تقصیر... تقصیر... تقصیر خودمه!
اما چرا انتقام؟ انتقام از کی و برای چی؟
آیا حکومت به تخت پادشاهی با هفت ولیعهد چندین ساله کار رو برای دخترک سخت میکنه؟ مقدمه:
هیس!
آهسته قدم بردار، با یک قدم اشتباه به قعر تاریکی فرو میری.
آروم-آروم به اون نور توی تاریکی نزدیک میشی و وقتی که دستت به دستگیرهی در میرسه از پشت سر صدای خس-خس خرناسهای شخصی با دهان پر خون به گوش میرسه.
خیلی یهویی و بیمهابا به عقب میچرخی و با دیدن فرد روبهروت جیغ بلندی میکشی و عقب گرد میکنی.
ترس سر تا سر وجودت رو دربرگرفته و خیسی عرق سردی رو که بر روی ستون فقراتت شکل میگیره رو حس میکنی و نفس عمیقی میکشی.
خیلی بیمقدمه چشمهات رو باز میکنی و از خواب میپری!
خلاصه کتاب: خلاصه:
اِستیو و اِمیلی، دختر و پسری از دیار عشق که برای رسیدن به همدیگه تلاشهای زیادی میکنن؛ اما اِمیلی خبر نداره که اِستیو یه راز ناگفته داره که بهخاطر اون نمیتونه به اِمیلی عشقش رو اعتراف کنه؛ اما اِستیو پا روی تموم رازهاش میذاره و عشقش رو به اِمیلی اعتراف میکنه که باعث نابودی زندگیشون میشه...
بهنظرتون اون راز چی میتونه باشه؟
آیا اِستیو و اِمیلی به همدیگه میرسن؟ مقدمه:
شاید همه چیز ایدهآل نبود اما من همیشه دلم به بودنت خوش بود
شاید حرف دلمون یکی نبود؛ قصهی آیندمون از نظرت جدایی بود ولی این قلب من بود که با هر نفست همخون بود
شاید شرایط طبق میلمون پیش نمیرفت؛ ولی بودنت برام قوت قلب بود
شاید ما شبیه هم فکر نمیکردیم ولی من به بودنمون کنار هم امید داشتم
شاید اونقدر که من تو رو دوستت داشتم تو من رو دوست نداشتی؛ ولی من به اندازهی جفتمون دوستت داشتم و همه جا توی هر شرایط کنارت بودم
شاید مسیرمون یکی نبود ولی ازت ممنونم که بخشی از داستان من بودی
اثر انگشتت از رو قلبم پاک نمی شه و همیشه برام دوست داشتنی میمونی...
خلاصه کتاب: خلاصه:
سام و ژینا پی از سالها یکدیگر را ملاقات کردند.
ملاقاتی که دیگر فایدهای نداشت و چیزی را درست نمیکرد، فقط برای رفع دلتنگی بود.
زندگی آنها به دست خانوادهشان تباه شد و سالهلی زیادی حسرت و غم برایشان ماند.
ژینا و سام حالا هر دو متأهل بودند و نام «پدر» و «مادر» را یدک میکشیدند.
عشق سام و ژینا باز هم جان میگیرد؟
این ملاقات چیزی را درست میکند؟ مقدمه:
آنقدر ترسو هستیم که برای هم ریسک نمیکنیم.
عشق را به جان میخریم و عاشقی نمیکنیم.
اسم «دلداده» روی خود میگذاریم و دلدادگی نمیکنیم.
میگذاریم برای ما تصمیم بگیرند و زندگی ما را هرطور دلشان میخواهد بچرخانند و بعد هم بگویند...
«ما صلاحتان را میخواهیم.»
ای خدا لعنت کند شما را با آن «صلاح» خواستن که فقط بدبختی برای ما دارد.
صلاح ما در عاشقی است و خدا بر ما نظارهگر است؛ ما را چه به بندگان ناچیز که در زندگی خودشان هم ماندهاند؟!
خلاصه کتاب: خلاصه:
راهزنان دریا اینبار به کشتی قابلی دستبرد زدند و ماحصلش دلارهایی به اندازهی تکتک نقشههای هر یک برای فریب دادن دیگریست، ناخدا همچنین ریسمان دسیسه را در خیالش میبافد. از ما بین این سیزده مردِ زیاده طلب، یک نفر داوطلب میشود چیزی را به ناخدای پرحرص که فریب دادن برایش از همه سهل و بیرنجتر است یادآوری کند. این مرد بیطمع کیست؟ ناخدا ادموند از چه کسی، چه درسی خواهد گرفت؟ مقدمه:
نه تقدیر و نه سرنوشت کار تاریخ است، زیر سر اوست هر چه که اینجا رخ میدهد، اگر امواجی هستند که با ولع کشتیها را در خود حل میکنند پیشهی خودش است، در صورت فسخ، لاشهاش به اسکله خواهد رسید تا آن هنگام بادبانها به جهت جنوب هدایت میکنند و جزیرههای ناشناخته پشت شناسندهها خفا میشوند، فدریک بکمن به صحت میگوید که:
«انسان درحال معاملهی زندگی است، هر روز.»
خلاصه کتاب: خلاصه:
از مکانی ناشناخته برای تحقیق دربارهی بشر آمد بود انسان نبود؛ ولی از انسانیت بو برده بود آشنا شدن او با دخترک همه چیز را دگرگون کرد به زندگی دخترک نور و طراوت بخشید، لبهای ترک خورده خشکیده و کبود را به خنده وادار میکرد از زیبایی کلمات و حرکاتش چشمهای کم سوی دختر درشت و براق میشد.
سرانجام این قصهی زیبا چیست؟
سر آخر وداع میکنند یا اینکه روزشان را کنار هم شب میکنند؟ مقدمه:
او که بود؟
از کدام سیاره به انحصار آمده بود؟ آنقدر انحصار طلب که قلب مرا نیز از آن خودش کرد، آخر قلب من است یا سهم اویی که نمیدانم چه کسی است؟
در سینهام میتپد؛ اما بهانه به آغوش کشیدنش را دارد ارادهی چشمهایم دست خودم نیست، هر زمان که میبینید او را طاقت پلک زدن را از من سلب میکنند، حتی کنترلی بر لبهایم ندارم، لبهایی که به چهرهام دوخته شده با دیدنش کشیده میشوند و از سرخوشی و خنده یک جا بند نمیشوند.
عجیب و غریب تمرین موجودی که در زندگی خویش دیده بودم، تو زیباترین عشق زندگی من بودی؛ اما فرصتی برای عاشقی وجود نداشت.
خلاصه کتاب: خلاصه:
همسرم فرد بسیار کاری و جدیای بود، نمیتوانست مکمل من شود و دنیای ما آری از فرق و تفاوت بود با این وجود نخواستم تنهایش بگذارم و سعی کردم وجه اشتراکی پیدا کنم؛ اما تلاش یک طرفه فایدهای نداشت.
روزی که فهمیدم تلاشهایم ثمرهای نداشته و او بیاهمیت به تقلاهایم به من و رویای بیهودهای که از او در سر میپروراندم خیانت کرده، زندگیام دگرگون شده و حالت تازهای گرفت.
حال چطور میتوانم به زندگی اعتماد کنم؟! شاید لازم باشد هیچوقت به سمت مردی نروم؛ اما شاید در این میان کسی باشد که بتواند روشنیاش را به تاریکی این روزهایم بتاباند. او چه کسی میتواند باشد؟! اصلا ممکن است باز هم زندگی متعجبم کند و تقدیر را جور دیگری رقم بزند؟! مقدمه:
بزرگترین اشتباه زندگیام را پشت سر گذاشتم تا به بهترین قسمت تقدیرم برسم.
گاهی لازم است از دل جنگلی تاریک بگذری تا بتوانی در دشتی سبز و آفتابی به استراحت بپردازی.
باید از دل مردابی گذشت تا شکوفهای به زیبایی نیلوفر داد و قدرت را با گلهای بزرگ و برگهای پهن به رخ جهان کشید.
من هم میان تلخیها قدم زدم تا بتوانم شیرینی انتهای مسیر را بچشم، انگار لازم بود واقعهای سخت را پشت سر بگذارم تا با خوشبختی آشنا شوم.
چه شادمانم از این پاهای زخمی که قرار است تو مرهمشان کنی.
خلاصه کتاب: خلاصه:
دختری مظلوم و آروم به اسم افرا بعد از اینکه قتل یکی از عزیزانش رو با چشمهای خودش میبینه، افسردگی شدیدی میگیره.
افرا برای اینکه حالش خوب بشه، به خونهی مرجان، خونهای که توی یکی از روستاهای دور افتادهی ایران هست میره؛ غافل از اتفاقاتی که پیش رو داره.
به نظرتون سرنوشت پایان شیرینی رو برای افرا در نظر میگیره؟
دوستی داره که از پشت بهش خنجر بزنه یا نه؟ مقدمه:
این ترانهی ناسروده من است که بر لبهایم خشک شده؛ این آواز بیصدای من است که در حنجرهام خانه کرده و نگاه ماندگار من که تا ابد جاودان شده.
سکوت من، راز همهی ناگفتههایم است!
من امشب راهیم؛ این سکوت بعد از من نیست.
من امشب راهیم، به سرزمینی دور...
به آنجایی که برای شعرهایم شنوندههایی باشد.
به دیاری دور که به قامت بلند افراها لبخند میزنند.
خلاصه کتاب: خلاصه:
دختری از دیار قریب و تنهایی که برای رسیدن به هدفهایش سالها تلاش کرده و با هر مشکلی که بوده ساخته و هیچوقت دم نزده!
حالا ناگهان در اوج ناامیدی در یک مهمانی ساده با زنی آشنا میشود که کل زندگیاش را زیر و رو میکند و باعث میشود تا به همهی آرزوهایش برسد و همانجاست که میفهمد این تنها آرزوی شغلیاش نیست و با دیدن فردی همهی حقایق برملا میشود.
آن فرد چه کسی میتواند باشد؟ آیا این دختر موفق میشود یا نه؟ مقدمه:
چرا به تو میگویم نشانهی زندگیام هستی؟
تو را که میبینم مشکلات و بدبختیهایم را از یاد میبرم، تو را که میبینم صداهایی که در سرم پخش میشود خاموش و فرکانس آرامش مطلق تمام وجودم را در بر میگیرد و در مقابل برای ادامه دادن به زندگی و ساختن آیندهی مشترکمان مشتاق میشوم و تلاش میکنم.
اشتهای کور شدهام را باز و دنیای سیاه و سفیدم را رنگینکمانی میکنی!
در بدترین شرایط یه تو فکر میکنم و آرام میگیرم، تو همانی هستی که دردهایم، غمهایم، بیحوصلگیهایم، غر زدنها و بدخلقیهایم را به جان میخری!
هنگامی که عصبانی میشوم آرامم میکنی و سعی داری تمام لحظههایی که در کنارت هستم لبخند بر لبم بنشانی.
به سمت هدفهایم هولم میدهی و از پیشرفتم لذت میبری.
تو نشانهی زندگی و رسماً خود زندگیام هستی.
خلاصه کتاب: خلاصه:
پسر عکاسی که بعد از کات کردن با اولین و آخرین عشقش، برای سرگرم کردن خودش به افتتاحِ آتلیهاش روی میآورد.
بعد از هشت ماه جدایی، وقتی برای آرام کردن ذهنش به آتلیه میرود با چیزهایی مواجه میشود که تمام زندگی و آرامشش را تغییر میدهد و حتی این موضوع به جسم و روانش هم آسیب میرساند. چه چیزی باعث اینها میشود؟ سپهر به عشقش میرسد یا تشنهی وجودش میماند؟!
مقدمه:
دستهایم خونیست
آلوده به خونِ آرزوهایم!
چشمهایم خستهست
گویی که دگر تاب ندارد تو را نبیند!
قلبم دگر حال و هوای قبل را ندارد
به خاطر از دست دادن تویی که عجین شده بودی با سلول به سلول تنم.
میتوانم امید و تمامِ خودم را در این جمله برایت شرح دهم: «تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد، زندگی درد قشنگیست که جریان دارد.»
خلاصه کتاب: خلاصه:
دختری قوی و مستقل دانشگاه مورد علاقه مادر مرحومش قبول میشود تا خواسته قلبی مادرش برآورده شود، او در خانوادهی دوست صمیمی مادرش بزرگ میشود و این موضوع اتفاقی از کلام خالهاش را میشنود؛ اما تقدیر گونهای رقم میخورد که ناخواسته تحت تاثیر خواستگاری که اجباری بوده، قرار میگیرد
جالبتر آن است که بدون اینکه بداند عاشق خواستگارش که همان پسرِ گستاخیست که در دانشگاه سعی در آزردن او دارد میشود، چه پیش میآید که دخترک قصه عاشق پسر گستاخ دانشگاه میشود؟! آیا حسِ پسرک گستاخ هم نسبت به اون همین است؟!
مقدمه:
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی؟
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای پادشاهی کنم از سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسد کبر و منی
«سعدی»
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.