خلاصه کتاب:خلاصه:
کودک را که در میان آغوشم نهادند حتم دارم زمان در همان لحظه ایستاد. بدون آنکه متوجه شوم من دل سپردم به کودکی که خود از داشتن آن منع بودم و غمش کنج دلم، در حوالی ناامیدیهای بسیار لانه کرده بود.
غم خواستن و توانایی نداشتن جانانه مرا اسیر و آوارهی کوچه و خیابان کرده بود که دستخوش روزگار راهی را نشانم داد تا سرانجامش تو باشی.
در چرخهی روزگار بر من چه گذشت که به سویت روی آوردم؟ چگونه شد که موهبتت مرا لحظهای مدنظر قرار داد؟ مقدمه:
ماندم منی که آغشته به بغضم!
منی که از فلاکت روزگار به سویت روی آوردم، منی که از ترس فروپاشی اعتبار و جایگاهم در این جامعه به کویت روی آوردم.
احسنت!
برای منی که از آغوش پر مهر و موهبت مادرانه، دستان آغشته به عشق و محبت پدرانه محروم بودم سنگ تمام گذاشتی.
ای معشوق المعانی، واسطه شدی میان من و آن خوشبختی که هیچگاه قصد آن نداشت دربرگيردم؛ ولی گرفت زیرا تو خواستی.
اینبار نیز محتاج خواستنت هستم؛ محتاج خواستنی که دوباره مرا به پنجرهی فولاد و گنبد طلا وصل کند.
مرا دریاب که محتاج اندک نگاهی از جانب تو هستم،
ای شاه خراسان!
خلاصه کتاب: خلاصه:
بد شناسی عاشقش شده بود. انگار از هیچ طرف راهی برای فرار از این عشقِ اشتباه وجود نداشت، حتی اگر از حالا مواظب بود کاری نکند از دفتر رئیس تا زیر دوش آب گرم فقط بد شناسی او را همراهی و اتفاقات سهمگینی را پیش پایش پرتاب میکرد.
ساعتها به آرامی میخندیدند و او هر لحظه از این روزِ تمام نشدنی سرختر میشد و مشتهایش را محکمتر گره میزد.
جانش به لب آمد، گردن بد شانسی را گرفت و آنقدر فشرد تا بالاخره...
بالاخره چی؟ میخواهید بگید بد شانسی دیگه طلاقش میده؟ مقدمه:
سرنوشتش با سایهای به رنگِ شومی از شانس پوشیده شد... نمیدانم؛ هر چه که هست در اعصابش میتازد و او را با تلاطم به اطراف پرتاب میکند، آنقدر محکم که صدای شکستن استخوانهایش را میشنود؛ اما دمی بر لب نمیزند.
فقط دستهایش را بر زمین میکوبد، دندانهایش را فشار میدهد و چشمانش را با فشار میبندد تا شاید زودتر این حالهٔ تاریک دست از سِیر زندگیاش بشوید و او را کمی به نفس آسوده مجاز بداند.
خلاصه کتاب: خلاصه:
پس از شنیدن آن جملهها از زبان نامزدش قلبش ترک میخورد؛ اما لبخند میزد و وانمود میکرد که چیزی نیست. وقتی که در پارک نشسته بود و به ماه نگاه میکرد صدای نالهای از درد توجهاش را جلب میکند، نالهها متعلق به دختری بود که هیچ شباهتی به انسانها نداشت!
او را به خانهاش برد و تا وقتی که حالش خوب شود از او پرستاری کرد. حال زمانیست که آن موجود چشم باز میکند و خواهان خون میشود.
چه بلایی سر آن دختر آمده بود که آنطور ناله میکرد؟ میشد امیدوار بود که خطری برای کسی ندارد؟ مقدمه:
همهجا تاریک است و نوری وجود ندارد، نگاهت را دور تا دور آن فضای سیاه میچرخانی. شبیه به یک موزهی هنری است. تابلوهای بزرگ نقاشی حتی با وجود تاریکی توجهت را جلب میکند؛ با حس روشنایی نگاهت را از نقاشیها میگیری و به روبهروات میدوزی ناگهان نگاهت قفل جسم مچاله شدهای گوشهی آن موزهی هنری میشود و همانطور که به راهت ادامه میدهی با تعجب به موهای سفید رنگ آن پسر بچه نگاه میکنی، بالای سرش میایستی و سر کج میکنی و آنگاه که پسر بچه با صورت خیس از اشک سرش را بالا میآورد دلت میلرزد؛ او لبخندی میزند و تو مات خیرهی چشمهای آبی زلالش میشوی.
خلاصه کتاب: خلاصه:
عشقی که در خواب و رویا با ملاقات کردن همدیگر شروع میشود.
دخترک خبر ندارد کسی که ملاقات میکند یک خواننده است که حال روحی خوبی ندارد و در روزی که برای خواندن آهنگ جدیدش به بیرون میرود مردم از او انتقادهای وحشتناکی میکنند.
پسرک دگر نمیتوانست ببیند و بشنود که مردم دلشان میخواهند او بمیرد پس تصمیم میگیرد که جان خود را بگیرد.
آیا پسر جان خود را میگیرد؟ آیا دخترک از این خودکشی باخبر است؟ مقدمه:
همهچیز ناگهانی رخ داد!
بیاجازه در دلم نشستی و صاحب وجودم شدی، آمدی زخمهایم را چنان مرهم بخشیدی که دوا چنین نمیکرد، آمدی و زندگیم را نورانی ساختی. یک آن تمام وجودم شدی، تو را با جهان عوض نخواهم کرد!
بیا تا همیشه در کنار هم دوتا عاشق بمانیم، بیا آنقدر عاشق شویم که گویی لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، رومئو و ژولیت هستیم!
بیا قول دهیم تا ابد دستانمان قفل هم باشد!
زیبای من، دوستت دارم...
خلاصه کتاب: خلاصه:
خانوادهی سه نفرهام که درگیر یه معظل بزرگ شدهاند، معظل از هم گسستگی عشق بین دو ستون اصلی خانواده، مادر و پدرم.
بیشک این موضوع تأثیر بسزایی بر روحیه من داشت که تک فرزند خانه بودم، نمیدانم آخر کدام شخصی میتواند جلوی چشمان کودکی شش ساله مادرش را شکنجه کند و حال همان موضوع مرا درگیر غم بزرگی میکند، غمی که نمیدانم چطور از ببین ببرمش، آیا اصلا من میتوانم؟ آخر چطور میتوانم دوباره آن دو را آشتی دهم؟ مقدمه:
نفرتانگیر و ترسناکتر از هر تصویری است، حتی فکر کردنش گریه را بر چشمانمان هجوم میآورد، چه رسد به دیدن آنکه دارند مادرت را شکنجه میکنند، آخر کدام شبگاهی میتوانند برای چشمانی که داری هر لحظه جان میدهی آنها را بدزدند، آخر چه کنم.
گویی دلش زجه و کمک دیگران را میخواست برای دلش تا آرام گیرد، ولی آخر چرا فرد عزیز شده بر داستان مرا انتخاب کرده تا صدای نالهی دردش را برای دلش آشنا سازد، او واقعا شبگاهی ترسناک است.
خلاصه کتاب: خلاصه:
دختری که با آمدن زنی به همسایگی آنها اتفاقات عجیب زندگیاش آغاز میشود. فردی که از او درخواست دوستی میکند و ادعا دارد فرزند آن خانم همسایه است در حالی که آن خانم ادعا میکند فرزندی ندارد! معمایی که در این میان رخ میدهد و کسانی که در تکاپو برای حل این معما هستند، معمایی که کسی نمیداند حل شدنی است یا خیر؟
آن فرد کیست؟ هدف او از دوست شدن با دختر داستان چه میتواند باشد؟ مقدمه:
سوتفاهم، موضوعی که شاید برای خیلیها اتفاق بیفتد، شاید ما هم درباره او اشتباه کرده باشیم، شاید هدف او را اشتباه فهمیده باشیم، شاید ما او را بازی داده باشیم، شاید هم او ما را بازی داده باشد، شاید ما به او دروغ گفته باشیم، شاید هم او به ما دروغ گفته باشد، شاید برای یافتن برخی پاسخها فقط باید سوال کرد.
اما از چه کسی؟ اگر برخی سوالها عاقبت بدی داشته باشند چه؟
خلاصه کتاب: خلاصه:
سوگلی خانواده جهانبخش به حدی خودسر و خودرای شده که کسی نمیتونه مقابلش بایسته، اما فردی از راه میرسه که نه تنها اون رو سر رام میکنه؛ بلکه بلایی سرش میاره که تا مدتهای طولانی مثل عروسکی بیاحساس و منزوی میشه.
کیوان چطور آسمون قلب برکه رو سیاه و تاریک میکنه؟! آیا دوباره، با روزنهای امید و یا شاید تجدید دیدار با فردی که فکرش رو هم نمیکرد آفتاب در قلبش طلوع میکنه؟ یا گرد غم و ماتم تا ابد روی زندگی برکهی شیطون سابق نشسته؟! مقدمه:
باشد میروم اما بگذار قلبم پیشت بماند، چرا که پس گرفتن هدایا را نیاموختهام.
حتی اگر خود بخواهم دلم قصد برگشت ندارد و زندگی را در تو میبیند.
میروم بیقلب و بیاحساس، جسمی که تو کنارش نباشی همان بهتر که به مردهای متحرک بدل شود و پذیرای هیچ دست گرمی نباشد.
میروم در حالی که پای رفتن ندارم، نای دور شدن ز تو را نداشته و هوای تو را برای تنفس کم دارم.
میروم با آنکه میدانم دوری از تو برایم عذابها میآورد.
مرا به یادت بیار، خاطراتمان را، نگذار با رفتنم خود را به کام مرگ بکشانم. آسمان دلم را از سیاهی شب نجات ده و دوباره حوالی قلبم آفتابی شو.
نرجس/پروازی
خلاصه کتاب: خلاصه:
پسری شجاع از تبار ایران میخواهد بهخاطر دفاع از کشور و ناموسش به جنگ با داعشیهای کافر برود و مدافع حرم بشود ولی چون برای یک مادر جدا شدن از فرزندش سخت است، مادرش از ترس جانِ دردانه پسرش یک شرط میگذارد؛ شرطی که پایش را به رفتن سست میکند و دلش را پر از غم، شرطی که اگر به آن عمل نکند نمیتواند برود.
این شرط چیست که قلب پسر داستان را اینگونه لرزانده؟
چه میشود اگر به قولی که داده عمل نکند؟ مقدمه:
از دست من ای چرخ گرفتی پسرم را
لعنت به جفای تو شکستی کمرم را
افسوس که روی مه او سیر ندیدم
بر خاک فکندی چه زیبا قمرم را
هم نور دو چشم من هم طاقت جان بود
بردی ز کفم طاقت و نور بصرم را
آخر ز بد حادثه خم شد کمر من
دیدم که شده غرق به خون شیر نَرَم را
آخر ز من خسته چه دیدی و شنیدی؟
چون برف نمودی از محن موی سرم را
این تازه جوان حاصل عمر و ثمرم بود
بر باد فنا داده ای آخر ثمرم را
از دست من افتاد عصا در موقع پیری
صد پاره نموده غم مرگش جگرم را
جز صبر ندارم به جهان چاره ی دیگر
این گونه نوشتند قضا و قدرم را
(محمود ژولیده)
خلاصه کتاب: خلاصه:
ماورا؟ هروقت بهش فکر میکنم و به هر اندازهای که بهش فکر میکنم، به یک نتیجه میرسم!
«چرت محضه»
اما چی شد که اون چرت محضه به بزرگترین ترسم تبدیل شد؟
منی که ماورا رو به هیچ عنوان قبول نمیکردم، چرا الان در دنیایی به اسم ماورا گیر کردم که دارم ثانیه به ثانیه آرزوی مرگ میکنم؟!
الان در دنیایی هستم به رنگ و طعم وحشت و مرگ!
زندگیم به کابوسی تبدیل شده که تا سالیان سال نمیتونم بیدار بشم و این پایان من هست؛ ولی چرا؟
چی شد که الان میتونم مرگ رو با دستهام حس کنم؟ مقدمه:
رویارویی با حقیقتی دور از ذهن، با دنیایی وهمانگیز و خوفناک، با افرادی ناشناخته و غریبه!
پریدن در وسط بلبشوی هولناکی به ترسناکی عبور از مسیری که در دنیای تو نیست.
قدمهای لرزان، نفسهای سنگین، چشمهای از حدقه درآمده و حرفهایی که هیچکس آنها را باور نمیکند، کوچکترین بخش این ماجرای خوفانگیز است!
و این تازه شروع راه و آغاز دردسرهای مهیب است.
«نرجس/ پروازی»
خلاصه کتاب: خلاصه:
تسا برای رسیدن به رویای خونآشام شدنش دست به هرکاری میزنه.
رویاهای فانتزی بزرگی داره که رسیدن بهشون غیر ممکنه؛ اما اون بیخیال نمیشه و همراه با دوستش تصمیم میگیرن به یه دزدی بزرگ برن و چیزی رو به دست بیارن که بتونه این آرزو رو برآورده کنن.
اون چیه؟ ممکنه این رویاها و آرزوها باعث بشن به دردسر بیفته؟ آیا در آخر به اون رویاهای فانتزی خودش دست میابه؟ مقدمه:
به دنبال رویایی دست نیافتنی دویدم؛ سوار ابر خیال شدم و از بلندای کوه حقیقت به جهان خیره شدم، راهی برای پرواز بر فراز دریای رویا یافتم و همسفر قاصدکهای خونین شدم.
من به دنبال رویایی غیر ممکن بیتوجه به آنکه میشود یا نه دویدم.
روزهایی را میدیدم که ملکهی دنیای صورتی خویش هستم؛ لباسی از برگ گل به تن دارم و رگهای خون از گوشهی لبهایم خودنمایی میکند.
همه گفتند نمیشود اما من زاده شدم تا کاغذ نمیشود و نداریم را دور انداخته و برگهی دستیابی و موفقیت را نمایان کنم.
چطور و چگونه مهم نیست، تنها مهم این است که اثبات کنم میشود در جهانی صورتی پادشاهی کرد.
«نرجسپروازی»
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.