خلاصه کتاب:خلاصه:جنون، بیماری که گاه و بیگاه در بیمار پدیدار میشود. اول با درد و تشنگی غیرقابل باور شروع و در نهایت با کشت و کشتار مردم تمام میشود.نه صبر کنید، این یک بیماری نیست! نفرین، آری این اسم بیشتر به او میآید. نفرینی مخوف که نسل به نسل در یک خاندان چرخید و در نهایت به او رسید. اویی که تمام عمرش را صرف پیدا کردن یک درمان برای جنونش و گشتن به دنبال آن فرد کرد؛ اما چه شد؟ چرا تمام آن چیزهایی که به دنبالشان بود در مشت آن دخترک اشرافی است؟ دختری که در طول روز یک بانوی با وقار و متشخص است و در شب که میداند؟مقدمه:مراقب باشید، چرا که ممکن است او شما را به عنوان قربانیِ بعدی خود برگزیند.نیمه شبها در و پنجرهی خانه را قفل کنید و به هیچ وجه به بیرون از خانه نگاه نکنید. او در نیمه شبها بیرون میآید، با خنجری خونین و چشمهایی سرخ رنگ که از شدت جنون میدرخشند؛ آرامآرام با قدمهایی نامنظم جلو میآید و در یک آن تمام کسانی را که در مقابلش قرار داشته باشند تکه پاره میکند. تنها چیزی که میتواند عطش آن هیولای مخوف را سرکوب کند، خون است و بس!در حالی که خون از سر و رویش چکه میکند در راس اجساد میایستد و با دیوانگی از سر لذت قهقهه میزند. این جنون است، جنونی که برای تمام طول عمرش بر قلب و ذهن او سایه انداخت است.
خلاصه کتاب: خلاصه:
تسا برای رسیدن به رویای خونآشام شدنش دست به هرکاری میزنه.
رویاهای فانتزی بزرگی داره که رسیدن بهشون غیر ممکنه؛ اما اون بیخیال نمیشه و همراه با دوستش تصمیم میگیرن به یه دزدی بزرگ برن و چیزی رو به دست بیارن که بتونه این آرزو رو برآورده کنن.
اون چیه؟ ممکنه این رویاها و آرزوها باعث بشن به دردسر بیفته؟ آیا در آخر به اون رویاهای فانتزی خودش دست میابه؟ مقدمه:
به دنبال رویایی دست نیافتنی دویدم؛ سوار ابر خیال شدم و از بلندای کوه حقیقت به جهان خیره شدم، راهی برای پرواز بر فراز دریای رویا یافتم و همسفر قاصدکهای خونین شدم.
من به دنبال رویایی غیر ممکن بیتوجه به آنکه میشود یا نه دویدم.
روزهایی را میدیدم که ملکهی دنیای صورتی خویش هستم؛ لباسی از برگ گل به تن دارم و رگهای خون از گوشهی لبهایم خودنمایی میکند.
همه گفتند نمیشود اما من زاده شدم تا کاغذ نمیشود و نداریم را دور انداخته و برگهی دستیابی و موفقیت را نمایان کنم.
چطور و چگونه مهم نیست، تنها مهم این است که اثبات کنم میشود در جهانی صورتی پادشاهی کرد.
«نرجسپروازی»
خلاصه کتاب: خلاصه: جاویدشایانفر، مردی که از سنگ است و وجودش از نفرت پر شده، نفرتش از کیست؟ اصلا بخاطر چیست؟ فکرش فقط هدف خوف انگیزش است! هدفش تک دختر و تک فرزند خانواده رضاییها؛ دختری بیگناه که از راز بزرگی که باعث هدف جاوید شده است خبر ندارد و بازی زندگی نیز قصد دارد خودش را هم وارد کینهای دیرینه کند. هویت جاویدشایانفر به وقتش پدیدار میشود، هویتی که دوئل بزرگی را در خود نحفته، جاوید کیست؟ جاوید برای انتقامش دست از دخترک میکشد یا او را هم وارد این نفرت و کینه میکند؟ مقدمه: منه بیجان را بغل بگیر بیرحم من. بگذار لحظهای هم که شده است در بین حصار بازوانت اسیر شوم. دل یخ زدهام را آب کن، همانطور که من قول دادهام دل سنگت را نرم کنم. کوچههای شهر را اشک ریختم، دیگر چیزی جز تو دوای دردم نیست! سردم است پس دستهایت کجاست؟ روزها و شبهایم پر از بیکسیست، کاش بدانی و پناهم دهی. شرم دارم اگر بگویم زِ خشم تو ترس دارم. من اسیرم، همان اسیری که وابسته زندان آغوش توست؛ تو آن دیوانه و من آن بیگناه.
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیامرسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است.
دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان میتوانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد! طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.