انجمن نویسندگی دیوان
کلبه ای برای قصه های ما
داستان کوتاه فقط چند قدم | سایه.م.ر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: داستان شیرین و فرهاد را حتما شنیده‌اید. چه شعرها که برایشان نگفته‌اند و چه داستانی دارد، شیرین مانند عسل و تلخ مانند زهر. بیستون سنگ صبور قلب فرهاد می‌‌شود و شیرین کابوس تلخ شب‌هایش. باید دید داستان فرهاد ما چه خواهد شد؟ شیرین درد است یا درمان؟ شیرینی رویای شیرین به کام فرهاد می‌شود یا خیر؟ مقدمه: دوستت دارم و از تو دلگیر نیستم. اگر پاییز دل بستهٔ برگ سبزی باشد، یا قفسی عاشق پرنده‌ای... مثل لالی که گم کرده خودش را در آهنگی؛ که زمزمه‌اش هم نخواهد کرد. می‌دانم! می‌دانم و کاری از دستم بر نمی‌آید. از تو دلگیر نیستم، آخرین دقیقه‌های اسفندماهم انگار؛ تو اما بهار شو و تمامم کن. معصومه صابر

داستان کوتاه هرسام | نوشین علیجانی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب: خلاصه: جنگ است‌، همه‌‌ی دنیا‌ بر اثر این‌ جنگ در آشوب و ولوله‌ است‌. جنگ‌جهانی‌ بود‌ دیگر‌. من‌، من دخترکی‌ با چشم‌هایی‌ مشکی‌ و‌ موهایی‌ پریشان، عاشق‌ می‌شوم‌؛ در تهرانی از جنگ و‌ جدال‌ که آشفته بود‌ و من دل‌آشفته‌تر خود را به او‌ باختم‌‌، همان موقع‌ که نگاهم به پیاله‌های پر از عسل‌ چشمانش‌ گره‌ خورد‌. او‌، افسر‌ انگلیسی، کجا‌؟ منِ‌ دخترک‌ ایرانی‌ِ‌ پریشان‌ کجا‌؟ آری روزها‌ گذشته‌ و‌ من‌ منتظر‌ و‌ خسته‌، آیا‌ باز هم او را می‌بینم؟ باز هم من‌ را می‌بیند؟ آیا بازهم‌ عاشقم‌ می‌ماند؟ مقدمه: اگر درمان کنم امکان ندارد که درد عشق تو درمان ندارد ز بحر عشق تو موجی نخیزد که در هر قطره صد طوفان ندارد غمت را پاک‌بازی می‌بباید که صد جان بخشد و یک جان ندارد به حسن رای خویش اندیشه کردم به حسن روی تو امکان ندارد فروگیرد جهان خورشید رویت اگر زلف تواش پنهان ندارد اگرچه در جهان خورشید رویش به زیبایی خود تاوان ندارد سر زلف تو چون گیرم که بی تو غمم چون زلف تو پایان ندارد.

داستان کوتاه پرواز قوها | حدیثه رنجبر کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب:
خلاصه: دختری با هزار امید و یک آرزو! آرزویی که رسیدن به او تنها یک رویاست نه هدف! رویایی که قربانی یک اشتباه کوچک شده؛ اشتباهی که تیشه به پر های همچون ابریشم دختر برای پرواز زده. عشقی آمیخته با چاشنی پرواز، پروازی در آسمان بی‌کران عشق. چه اتفاقی باعث شده دخترک هدف را فقط یک رویا ببیند؟! آیا موفق خواهد شد رویایش را به حقیقت بپیونداند؟!
مقدمه: آری آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه ناپید است من به پایان دگر نیندیشم؛ که همین دوست داشتن زیباست، شب پر از قطره‌های الماس است. از سیاهی چرا هراسیدن آنچه از شب به جای می‌ماند عطر سکرآور گل یاس است. آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه‌ی من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من... آه بگذار زین دریچه باز خفته بر بال گرم رویاها، همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها. «فروغ فرخزاد»

داستان کوتاه قول بند انگشتی | مهدیس شریفی (چشمه ماهی) کاربر انجمن دی‌وان

خلاصه کتاب: خلاصه: دخترکی ساده در روستایی دور افتاده زندگی می‌کرد. در شبی سیه هیزم‌های شومینه‌ی او در سرمای زمستان به اتمام رسید. در خوف و تاریکی به جنگل وحشت‌زده گام نهاد؛ ناگهان چاله‌ای او را بلعید و او در دام گودالی مخوف افتاد. هنگامی از سرما و ترس لرز کرده بود، شخصی به داد او رسید، شخصی که چهره‌اش در تاریکی ناآشنا بود. آیا شوالیه تاریکی یا فرشته‌ی بی‌بال بر جنگل گام نهاده بود؟! مقدمه: برف را دوست دارم؛ اما همین که لمسش می‌کنم دستانم یخ می‌زند. همین که می‌خواهم دوستش داشته باشم پوست تنم را می‌سوزاند، تا که می‌خواهم ماندگار شوم سرمایش تنم را به لرزه می‌آورد. باران را دوست دارم؛ اما همین که می‌بارد چترم را باز می‌کنم، شاید می‌دانم که از جنس برف است. شاید دیگر به سرمای برف و باران عادت کرده‌ام، تو از جنس کدامی؟ به گمانم از جنس بارانی که اشک‌هایم را در لابه‌لای انگشتانش پنهان می‌کند.

داستان کوتاه هنداونه شیرین | مهناز اسلامی کاربر انجمن دیوان

خلاصه کتاب:   خلاصه: هندوانه‌ای قاچ زدی و من بلافاصله تکه‌ی وسطش که به گل هندوانه معروف است شکار کردم. در دهانم فشردم و با لذت بلعیدمش، تو که دیدی گل از کفت رفت، فکری شیطانی به ذهن منحرفت رسید و کاری که نباید می‌کردی را کردی! طوری که هر بار برای هر کس تعریف کردی من از شرم لبخند خجولی می‌زدم و تو با افتخار می‌خندیدی و دهانت همانند اسب آبی باز می‌شد. اما آن کار منحرف‌ کننده چه بود؟! تو با شوخی‌هایت چه بلایی سرم‌ آورده‌ای؟ آیا شوخی‌هایت را تحمل ‌می‌کنم و به خاطر آن سیصد و شصت و پنج روز می‌بخشمت؟ مقدمه: داستان ما عجیب شروع شد! همان لحظاتی که زندگی‌ام در درس خواندن و رفتن به کلاس‌های مختلف خلاصه می‌شد تو با آن لبخند احمقانه‌ات جای در دلم باز کردی. زنگ را فشردی و من را از دایره‌ی امنم خارج کردی! با آن چشمان عسلی دیوانه‌‌ کننده‌ات عسلی را بر دهانم نشاندی که طعمش تا آخر عمر زیر زبانم حس می‌شود. چشمانت؟ آخ چشمانت! آن چشمان لعنتی شیرین؛ اما چشمانت مانعه‌ای برای مجازاتت نمی‌شود. این‌ را بدان که من تو را بابت تمام شوخی‌های خرکی‌ات مجازات می‌کنم، برای تمام آن روز‌هایی که حماقت می‌کردم تو به ریش خویش می‌خندیدی. این را به تو قول می‌دهم که تا فیها خالدونت را می‌سوزانم. دست می‌اندازم و دل و روده‌ات را از حلقت بیرون می‌کشم. پدرت را درمی‌آورم عزیزم، این تازه اولش است!  

آرشیو نویسندگان
درباره سایت
انجمن دیوان سال 1399 در بستر پیام‌رسان ها فعالیت خود را آغاز نمود. بالغ بر 20000 کاربر در انجمن عضویت دارند و بیش از 300 اثر داستانی توسط جوانان در این انجمن نوشته شده است. دیوان در سال 1403 مجوزهای لازم را دریافت نموده و در پایگاه جدید فعالیت خود را ادامه می دهد. متقاضیان می‌توانند با ثبت نام در سایت از آموزش های نویسندگی استفاده نمایند، کتاب خود را بنویسند و در انجمن های مختلف به گفتگو، نقد، گویندگی و ... بپردازند.
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " انجمن نویسندگی دیوان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت . طراح سایت : گروه هاویر - محمدحسین کریمی.